به گزارش خبرگزاری ایمنا، گاهی سرنوشت، روایت بعضی انسانها را آنچنان به هم گره میزند که پایان زندگیشان نیز از یکدیگر جداشدنی نیست. سردار شهید سیدمجید طباطبائیان از همان انسانها بود؛ مردی که عشق به رهبر انقلاب مسیر تمام زندگیاش را شکل داد. او نزدیک به ۳۷ سال، در دشوارترین و حساسترین روزهای مسئولیت رهبر انقلاب، بیوقفه در کنار ایشان ایستاد؛ سالهایی که با مسئولیت سنگین حفاظت، شب و روزش را وقف امنیت و آرامش کسی کرده بود که محبوب قلبش بود.
شهید طباطبائیان آنچنان مسئولیت خود را با اخلاص، دقت و امانت به انجام رساند که با وجود رسیدن به سن بازنشستگی، رهبر انقلاب سالها اجازه کنارهگیری او را ندادند و هر سال با ادامه خدمتش موافقت میکردند تا همچنان در بیت رهبری بماند و به انجام مسئولیتهای حساس خود ادامه دهد. برای او، ماندن در این مسیر بزرگترین افتخار زندگی بود و رضایت رهبر انقلاب از سالها خدمتش، ارزشمندترین سرمایه عمرش محسوب میشد.
سرانجام نیز تقدیر، پایان این همراهی را در کنار همان محبوب رقم زد و او در رکاب رهبر شهید انقلاب به فیض شهادت نائل آمد. شهادت سیدمجید طباطبائیان پایانی بود بر دههها مجاهدت خاموش مردی که کمتر درباره خود سخن گفت و بیشتر در سکوت، وظیفهاش را انجام داد. شاید همین سکوت و اخلاص، امروز روایت زندگی او را شنیدنیتر کرده باشد؛ روایتی که با نام رهبر شهید انقلاب گره خورده و از آن جداییناپذیر است.
شهادت این دو یار دیرین، در نهم اسفند، داغی مشترک بر دل خانواده طباطبائیان گذاشت؛ خانوادهای که در یک روز، دو تکیهگاه و دو قوت قلب خود را از دست دادند؛ هم همسر و پدری که ستون خانه بود و هم رهبری که سالها نهتنها فرمانده، بلکه محبوب دل و محور زندگی آنان به شمار میرفت.

حالا همین روزها، فرصتی ارزشمند پیش آمد تا در خبرگزاری ایمنا میزبان همسر این شهید بزرگوار بانو بدری نادریان، دختران شهید، عطیه و زکیه سادات طباطبائیان و مهدیه سادات، زهرا و امیرحسین نوه های این شهید والامقام باشیم تا در گفتوگویی صمیمی، هم از شخصیت و سیره سردار شهید سیدمجید طباطبائیان بشنویم و هم ناگفتههایی از سبک زندگی و منش رهبر شهید انقلاب را از نزدیکترین شاهدان این سالها روایت کنیم که بخش دوم آن را در ادامه میخوانید.
بیشتر بخوانید: بخش اول گفتوگوی ایمنا با خانواده شهید طباطبائیان
در پایان این گفتوگو، خبرگزاری ایمنا به پاس سالها مجاهدت خاموش، ایثار و خدمات ماندگار شهید سیدمجید طباطبائیان در مسیر پاسداری از امنیت رهبر شهید انقلاب و نظام اسلامی، از همسر و خانواده معزز این شهید تقدیر به عمل آورد و «مدال افتخار» نمادین خبرگزاری ایمنا را به بانو بدری نادریان، همسر این شهید والامقام، تقدیم کرد؛ مدالی که ادای احترام کوچکی بود به سالها صبر، وفاداری و همراهی خانوادهای که بیصدا، بار سنگین یکی از حساسترین مسئولیتهای نظام را بر دوش کشیدند.

ایمنا: در جریان جنگ ۱۲ روزه، بهویژه شب عاشورای سال گذشته که رهبر معظم انقلاب بهصورت غیرمنتظره در مراسم حسینیه امام خمینی(ره) حضور پیدا کردند، آیا شهید طباطباییان قبل یا بعد از آن درباره این حضور و فضای آن شب با خانواده صحبتی داشتند؟
نادریان: خیر، هیچکس از قبل از این حضور اطلاع نداشت. حتی نزدیکترین افراد هم نمیدانستند که حضرت آقا قرار است در مراسم حاضر شوند. این تصمیم کاملاً محرمانه بود و تا لحظه حضور ایشان کسی از آن خبر نداشت.
آن شب نوههای پسری ما در مراسم حضور داشتند و چون کوچکتر بودند، در ردیفهای جلو نشسته بودند. وقتی حضرت آقا وارد حسینیه شدند، فضای عجیبی شکل گرفت؛ شور، اشک، شادی و عشق مردم نسبت به رهبر معظم انقلاب بهگونهای بود که شاید دوربینها نتوانستند همه آن را به تصویر بکشند.
بعد از مراسم، حاجآقا درباره احساسات مردم و حال و هوای آن شب برای ما صحبت میکردند. بیشتر از هر چیز، از عشق متقابل مردم و رهبر معظم انقلاب میگفتند؛ اینکه این محبت، یک رابطه دوطرفه است و آن شب این عشق را از نزدیک دیده بودند. میگفتند بسیاری از این احساسات را نمیتوان در قاب تلویزیون دید و فقط کسی که در آن فضا حضور داشته باشد، میتواند عمق آن را درک کند.
البته ایشان هیچگاه درباره جزئیات مأموریتها یا مسائل حفاظتی صحبت نمیکردند. اگر هم سؤالی میپرسیدیم که به مسائل ریزتر مربوط میشد، پاسخی نمیدادند. خود من هم چون در مجموعه فعالیت میکردم، میدانستم نباید چنین پرسشهایی مطرح شود.
امیرحسین: یکی از خاطرههای ماندگار من مربوط به همان دهه محرم سال قبل و مراسم عزاداری در حسینیه حضرت آقاست. ما از شب اول روضهها رفته بودیم و تمام مدت چشممان به در بود که حضرت آقا تشریف بیاورند، اما شب اول نیامدند. شبها یکییکی گذشت تا شب عاشورا. چون چند شب بود که ایشان نیامده بودند، سختگیریهای حفاظتی هم کمتر شده بود و ما رفتیم در صفهای جلو نشستیم تا مراسم را بهتر ببینیم.
آن شب، با اینکه شب عاشورا بود، مردم با حال و هوایی سرشار از امید و خوشحالی از حسینیه خارج شدند
وسط سخنرانی، ناگهان صدای همهمه بلند شد. همه با هم به سمت راست نگاه کردیم و دیدیم حضرت آقا وارد شدند. چند لحظه مات و مبهوت مانده بودیم و باورمان نمیشد؛ چون آن روزها شایعات زیادی درباره ایشان منتشر میشد؛ از شهادت گرفته تا اینکه گفته میشد در پناهگاه هستند. حضور حضرت آقا هم پاسخ محکمی به آن شایعات بود و هم دل همه مردم را شاد کرد. آن شب، با اینکه شب عاشورا بود، مردم با حال و هوایی سرشار از امید و خوشحالی از حسینیه خارج شدند و آن شب برای ما به خاطرهای فراموشنشدنی تبدیل شد.
خاطره دیگری هم از آخرین دیدار خانوادگی با حضرت آقا دارم. طبق روال، هنگام اذان ظهر همه پشت سر ایشان نماز خواندیم و بعد از نماز، حضرت آقا تکتک اعضای خانوادهها را میدیدند و احوالشان را میپرسیدند. قبل از دیدار، پدربزرگمان همیشه به ما تأکید میکرد: «هیچوقت حضرت آقا را سرِ پا نگه ندارید؛ فقط مختصر احوالپرسی کنید و خداحافظی کنید تا خسته نشوند.»
آن روز خانواده ما آخرین خانوادهای بود که خدمت ایشان رسید. وقتی حضرت آقا به سمت ما آمدند، همه دور ایشان جمع شدیم. ما که بچه بودیم، دوست داشتیم از این فرصت بهترین استفاده را ببریم. از حضرت آقا خواستیم انگشترشان را به ما هدیه بدهند. ایشان هم به فردی که همراهشان بود اشاره کردند و فرمودند برای هر کدام از ما یک انگشتر بیاورند. آن انگشترها یکی از ارزشمندترین هدیههایی است که در تمام عمرمان گرفتهایم و آخرین یادگاری ما از دیدار با حضرت آقاست.

ایمنا: بعد از شهادت رهبر این مسئله مطرح شد که ایشان حاضر نشدند به پناهگاه بروند و به خواست خودشان در بیت ماندند. از طرفی پیش از آن هم گفته میشد در جنگ ۱۲ روزه در مکان امنتری حضور داشتند و حتی رهبر معظم انقلاب نیز در پیامی که به مناسبت تشییع پدرشان دادند، اشاره کردند که حمله غافلگیرانه بوده است. با توجه به اینکه همسر شما در متن این مسئولیتها حضور داشتند، آیا واقعاً احتمال خطر وجود نداشت یا اینکه این تصمیم، خواست شخصی رهبر معظم انقلاب بود؟
نادریان: حضرت آقا در پناهگاه زندگی نمیکردند؛ محل زندگی، محل کار و دفترشان مشخص بود. درباره جزئیات آن اتفاق هم واقعاً اطلاعی ندارم و نمیتوانم چیزی را که از آن اطلاع ندارم، تأیید یا رد کنم.
اما به نظر من، اگر احتمال خطر قطعی و جدی وجود داشت، اساساً آن جلسه برگزار نمیشد و حتی اجازه حضور افراد در آن محل داده نمیشد. اگر قرار بود همان زمان و همان مکان هدف حمله قرار بگیرد، طبیعی بود که هم محدودیتهای حفاظتی اعمال شود و هم منطقه تخلیه شود، چراکه جان همسایه ها و مردم حاضر در آن محل برای شخص رهبر ارزش بسیار بالایی داشت.
به نظر من، اگر احتمال خطر قطعی و جدی وجود داشت، اساساً آن جلسه برگزار نمیشد و حتی اجازه حضور افراد در آن محل داده نمیشد
اینکه بعدها برخی میگویند چون به پناهگاه نرفتند، پس خودشان چنین تصمیمی گرفتند یا فلان اتفاق را میدانستند، از نظر من تحلیل درستی نیست. این مسائل، موضوعات کاملاً تخصصی است و فقط کسانی که در حوزه حفاظت و امنیت مسئولیت دارند، میتوانند درباره آن اظهارنظر کنند. نباید با استدلالهای غیرکارشناسی به چنین موضوعاتی دامن زد.
واقعیت این است که هیچکس دوست نداشت حتی یک روز رهبر معظم انقلاب در کنار مردم نباشند. ما خانواده نیروهای حفاظتی، همسرانمان را برای شهادت در رکاب ولایت آماده کرده بودیم، اما هرگز حاضر نبودیم روزی را تصور کنیم که حضرت آقا در میان ما نباشند. بنابراین اینگونه تحلیلها باید بر پایه منطق، علم و تخصص باشد، نه گمانهزنیهای عمومی.
درباره اینکه آیا نسبت به حضور حضرت آقا در آن شرایط نگرانی یا مخالفتی وجود داشت، باید بگویم تصمیم نهایی همیشه با خود ایشان بود. البته حضرت آقا جملهای دارند که بارها شنیده بودم؛ اینکه فرمودهاند: «من توصیه دو گروه را هیچوقت زمین نمیگذارم؛ یکی نیروهای امنیتی و حفاظتی و دیگری پزشکان.» یعنی در مسائل امنیتی و سلامت، توصیههای کارشناسان را جدی میگرفتند.
من خودم در مأموریتهای مختلف بارها این روحیه را از نزدیک دیده بودم. حضرت آقا در عمل به اطرافیان یاد میدادند که هرکس باید در حوزه تخصص خودش مورد اعتماد باشد؛ همانطور که فقیه وظیفه خودش را میشناسد، نیروی حفاظتی و پزشک هم مسئولیت تخصصی خودشان را دارند و باید به نظر کارشناسی آنها احترام گذاشت.
زکیهسادات طباطباییان: بد نیست به یک نکته هم اشاره کنم، چون این روزها درباره آن برداشتهای نادرستی مطرح میشود. در زمان شهادت رهبر انقلاب، پدرم دیگر سرتیم حفاظت نبودند و حدود ۱۲ سال از پایان آن مسئولیت گذشته بود و مسئولیت دیگری در بیت داشتند.
البته ما هم به طور دقیق نمیدانستیم مسئولیت جدیدشان چه بود. هر وقت از ایشان میپرسیدیم، فقط میگفتند: «کار مهمی است که باید انجام شود.» میدانستیم مسئولیتشان همچنان در ارتباط با بیت و خانواده رهبر معظم انقلاب است، اما هیچگاه جزئیات آن را برای ما توضیح نمیدادند.
از یک جایی به بعد هم یاد گرفته بودیم که دیگر درباره این مسائل سؤال نکنیم. امروز میبینم در برخی رسانهها یا شبکههای اجتماعی هنوز از ایشان به عنوان «سر تیم حفاظت» یاد میشود، در حالی که این موضوع مربوط به سالها قبل بود و در زمان شهادت، مسئولیت دیگری بر عهده داشتند. احساس کردم لازم است این موضوع را برای رفع این سوءبرداشت توضیح بدهم.

ایمنا: معمولاً درباره فرماندهان و مسئولانی که چنین مسئولیتهای حساسی دارند، بسیاری از خدمات و اقداماتشان در زمان حیاتشان بیان نمیشود و حتی خانواده نیز از جزئیات آن اطلاع ندارند. آیا بعد از شهادت همسرتان، خاطرات یا روایتهایی از سوی دوستان و همکارانشان شنیدید که پیش از آن از آنها بیاطلاع باشید؟
نادریان: واقعیت این است که بخش زیادی از آنچه امروز درباره حاجآقا میدانیم، بعد از شهادتشان و از زبان دوستان و همکارانشان شنیدهایم. پیش از آن، خودشان هیچوقت درباره کارهایشان صحبت نمیکردند.
بعد از شهادت حاج قاسم سلیمانی جملهای زیاد شنیده میشد که «تا شهید زندگی نکنی، شهید نمیشوی.» من معنای واقعی این جمله را بعد از شهادت همسرم فهمیدم. وقتی انسان زندگی شهدا را مرور میکند، میبیند آنها پیش از شهادت، سبک زندگیشان را بر اساس اخلاص، ایثار و بندگی بنا کرده بودند.
بعد از پایان مسئولیتشان به عنوان سر تیم حفاظت و با وجود اینکه به سن بازنشستگی رسیده بودند، حضرت آقا هر سال با ادامه خدمت ایشان موافقت میکردند و اجازه بازنشستگی نمیدادند
هرچه به سالهای پایانی عمر حاجآقا نزدیکتر میشدیم، احساس میکردم رفتار، منش و سبک زندگیشان بیشتر رنگ و بوی سیره رهبر معظم انقلاب را گرفته است. ایشان سالها در کنار حضرت آقا بودند و طبیعی بود که از این دریای معرفت تأثیر بگیرند. البته بسیاری از شهدا هم بدون اینکه چنین توفیقی داشته باشند، همین مسیر را طی کردند، اما در مورد همسرم این تأثیر را از نزدیک در زندگی میدیدم.
بعد از پایان مسئولیتشان به عنوان سر تیم حفاظت و با وجود اینکه به سن بازنشستگی رسیده بودند، حضرت آقا هر سال با ادامه خدمت ایشان موافقت میکردند و اجازه بازنشستگی نمیدادند. حاجآقا همیشه نگران بودند که مبادا روزی دیگر توفیق خدمت در کنار رهبر معظم انقلاب را نداشته باشند.
یکی از دوستانشان بعد از شهادت برای ما نقل کرد که حضرت آقا درباره ایشان فرموده بودند: «من از عملکرد و خدمات ایشان راضی هستم.» این جمله برای حاجآقا بزرگترین سرمایه و افتخار بود؛ اینکه ولیفقیه از خدمت و عملکردشان رضایت داشته باشد.
از زبان دوستانشان خاطرات زیادی شنیدیم؛ از نحوه مدیریت، دقت، قاطعیت و در عین حال مهربانی ایشان با نیروهای تحت امرشان. برای مثال، اگر یکی از نیروها مشکل خانوادگی یا بیماری همسرش را داشت، تا جایی که امکان داشت شیفتها را جابهجا میکردند تا او بتواند کنار خانوادهاش باشد. در عین رعایت قانون و انضباط، همیشه ملاحظات انسانی را هم در نظر میگرفتند.
همه این روایتها را بعد از شهادت شنیدیم و هرچه بیشتر از زبان دوستان و همکارانشان درباره ایشان میشنویم، بیشتر احساس میکنیم که خداوند بیدلیل مقام شهادت را نصیبشان نکرده است. نحوه رفتارشان با نیروها، همکاران، همسایهها، دوستان، اقوام و همه اطرافیان نشان میداد که در کنار اقتدار، اخلاق و محبت نیز جایگاه ویژهای در زندگیشان داشت و همین ویژگیها بود که لیاقت شهادت را برایشان رقم زد.
عطیهسادات طباطباییان: یکی از خاطراتی که بعد از شهادت بابا از همکارانشان شنیدیم، برای ما خیلی جالب بود. آنها تعریف میکردند که با وجود سختی و فشار مسئولیت، همیشه تلاش میکردند فضای شیفت را شاد و باانگیزه نگه دارند. میگفتند آنقدر اخلاق و مدیریت بابا خوب بود که بین نیروها همیشه رقابت بود که چه کسی در شیفت ایشان باشد.
اگر غذای شیفت کیفیت خوبی نداشت، خودشان پیشنهاد میدادند همه با هم پول بگذارند و برای نیروها ساندویچ یا غذای بهتر تهیه کنند. گاهی هم مسابقات والیبال راه میانداختند یا برای خانوادههای نیروهای شیفت برنامههای تفریحی و سفر تدارک میدیدند تا روحیه همه حفظ شود.
میگفتند آنقدر اخلاق و مدیریت بابا خوب بود که بین نیروها همیشه رقابت بود که چه کسی در شیفت ایشان باشد
یکی دیگر از خاطراتی که بعد از شهادتشان شنیدیم، مربوط به روزهای پس از جنگ ۱۲ روزه بود. آن روزها بابا وقتی به خانه میآمدند، لباسهایشان مرتب بود، اما کفشهایشان همیشه پر از خاک بود. ما تعجب میکردیم و با خودمان میگفتیم حتماً در محل مأموریتشان کار عمرانی انجام میشود که کفشهایشان اینقدر خاکی است، اما هیچوقت از ایشان نپرسیدیم و خودشان هم چیزی نگفتند.
بعد از شهادت، دوستانشان برایمان تعریف کردند که پس از جنگ، به دلیل محدودیتهای حفاظتی داخل بیت، نیروهای خدماتی اجازه ورود نداشتند. بابا بعد از پایان مأموریت، لباس کار میپوشیدند، خودشان محوطه را جارو میکردند، شستوشو میدادند و کارهایی را انجام میدادند که هیچوقت حاضر نبودند درباره آنها حرفی بزنند. آنجا بود که تازه فهمیدیم دلیل خاکی بودن کفشهایشان چه بوده است.
همیشه این جمله شهید حاج قاسم سلیمانی را به یاد میآورم که میگفت: «باید به جایی برسیم که دیده نشویم؛ آنکس که باید ببیند، میبیند.» احساس میکنم بابا دقیقاً همینگونه زندگی میکرد. با اینکه حرفهای زیادی برای گفتن داشت و خاطرات فراوانی از سالهای حضور در کنار حضرت آقا داشت، اما به دلیل تعهد و روحیه حفاظتی، هیچگاه درباره این مسائل با ما صحبت نمیکرد. حتی یکی از دوستانشان میگفت مطالبی را که از نظر حفاظتی هم اشکالی نداشت خانواده بدانند، باز هم برای خودش نگه میداشت و همیشه میگفت: «هرچه کمتر بدانید، خودتان راحتترید.»

زکیهسادات طباطباییان: من هم یک خاطره از زبان پدرم به یاد دارم که مربوط به دوران حیات شهید حاج قاسم سلیمانی است. آن زمان قرار بود شهید سیدحسن نصرالله برای دیدار با رهبر معظم انقلاب به تهران بیاید و طبیعتاً این دیدار باید کاملاً محرمانه انجام میشد.
بابا تعریف میکردند که با حاج قاسم خیلی مشورت کردیم چه کنیم. در نهایت بابا برای ورود ایشان، طرح حفاظتی ویژهای طراحی کردند تا حتی نیروهای مستقر در ورودیها نیز متوجه حضور سیدحسن نصرالله نشوند. جزئیات طرح را هیچوقت برای ما نگفتند، اما در همین حد توضیح دادند که با یک برنامهریزی دقیق، قرار شد شهید سیدحسن نصرالله صندلی عقب خودرو با شیشه دودی بنشینند و حاج قاسم صندلی جلو که افراد به واسطه دیدن خود حاج قاسم، دیگر کنجکاو نشوند چه کسی داخل ماشین است و در نهایت ورود به شکلی طراحی شده بود که هیچ حساسیتی ایجاد نشود و ایشان بدون جلب توجه وارد محل دیدار شوند.
بابا میگفتند شهید سلیمانی از این طرح خیلی خوشش آمده بود؛ هم به خاطر موفقیت عملیات و هم به خاطر علاقهای که به سیدحسن نصرالله داشت، از این ابتکار ابراز رضایت کرده بود.
این خاطره را بابا بعد از شهادت حاج قاسم برای ما تعریف کردند. اصولاً ایشان خیلی کم درباره مأموریتهایشان صحبت میکردند و اگر هم چیزی میگفتند، مطمئن بودیم دیگر ارزش حفاظتی خود را از دست داده و بیان آن مشکلی ایجاد نمیکند.
این خاطره برای من نشاندهنده نبوغ و دقت ایشان در کار بود. البته این را فقط به خاطر اینکه پدرم بودند نمیگویم؛ واقعاً ذهن بسیار منظمی داشتند. همان نظم و برنامهریزی که در مأموریتهای حساس دیده میشد، در زندگی شخصی و خانوادگیشان هم وجود داشت. هیچ تصمیمی را بدون فکر و بررسی نمیگرفتند و پشت هر حرف و هر اقدامی، یک منطق و برنامه دقیق وجود داشت.
ایمنا: خانم نادریان، به واسطه سالها حضورتان در کنار رهبر شهید انقلاب و خانواده ایشان، چه ویژگیهای اخلاقی و رفتاری را از نزدیک مشاهده کردید که شاید مردم کمتر از آن اطلاع داشته باشند و بیشترین تأثیر را بر شهید طباطبائیان گذاشت؟
نادریان: یکی از صحنههایی که هیچوقت از خاطرم نمیرود، زمانی بود که همسر یکی از شهدا از مشهد به تهران آمده بودند. حضرت آقا تا کنار خودرو ایشان را همراهی کردند. آنقدر با محبت و صمیمیت رفتار میکردند که اگر کسی آن صحنه را میدید، تصور میکرد یک پدر یا حتی یک دوست صمیمی در کنار خانوادهاش ایستاده است. به نظرم بسیاری از پدرها میتوانند از همین رفتارهای حضرت آقا در برخورد با فرزندان و خانواده الگو بگیرند.
به اعتقاد من، تأثیر رفتار حضرت آقا گاهی از سخنرانیهایشان هم عمیقتر است. سخنان ایشان بسیار عمیق است و هرچه درباره آن تأمل کنیم، باز هم احساس میکنیم همه ابعادش را درک نکردهایم؛ اما وقتی این سیره را از نزدیک در رفتارشان میبینید، معنای آن را بهتر میفهمید. واقعیت این است که اگر بخواهم از سادگی زندگی، تواضع، تقوا و شیوه رفتار حضرت آقا آنچه را خودم دیدهام برای مردم تعریف کنم، شاید بسیاری باور نکنند. با اینکه خانوادهای اهل علم و تحصیل هستند، سبک زندگیشان آنقدر ساده و بیتکلف است که برای هر کسی درسآموز است.
همین رفتارها بود که بر شخصیت شهید طباطباییان نیز اثر گذاشته بود. هرچه سالها در کنار رهبر معظم انقلاب گذشت، تواضع، تقوا، ازخودگذشتگی و سبک رفتاری ایشان در وجود حاجآقا پررنگتر شد. این ویژگی را فقط در ایشان نمیدیدم؛ بسیاری از همکارانشان هم به واسطه سالها همراهی با حضرت آقا از این سیره تأثیر گرفته بودند، اما در شهید طباطباییان این تأثیر بهمراتب آشکارتر بود. اگر بخواهم سیر تحول شخصیتی ایشان را ترسیم کنم، باید بگویم هرچه به سالهای پایانی عمرشان نزدیکتر میشدند، رفتار، منش و سبک زندگیشان بیش از گذشته رنگ و بوی سیره رهبر معظم انقلاب را به خود میگرفت.
ایمنا: فرمودید همان روز شهادت همسرتان را احساس کردید. درباره شهادت رهبر معظم انقلاب چطور؟ چه زمانی از این اتفاق مطلع شدید؟
نادریان: کاش آن روز صبح هیچوقت فرا نمیرسید. ما همیشه آرزو میکردیم اقتدار و مظلومیت حضرت آقا همچنان برای این کشور باقی بماند، اما خواست و اراده الهی چیز دیگری بود و همان شد که خداوند مقدر کرده بود.
صبح آن روز، طبق روال روزهای جنگ ۱۲ روزه، صدای پدافند و انفجارها در تهران طبیعی شده بود. چون منزل ما در محدودهای قرار داشت که پدافندها مرتب فعال بودند، هر بار که صدایی میآمد، خیالمان راحت بود که موضوع خاصی نیست و سامانههای دفاعی در حال فعالیت هستند.
شب قبل تا دیروقت مهمان داشتیم. بعد از افطار مشغول پذیرایی بودم، مهمانها که رفتند، سحری را آماده کردم. حاجآقا سحری خوردند، نماز خواندند و صبح، بدون اینکه مرا بیدار کنند، از خانه خارج شدند؛ چون میدانستند شب قبل خسته شدهام.
حدود همان ساعتی که حمله آغاز شد، صدایی شبیه وزش شدید باد یا طوفان شنیدم؛ مثل صدایی که از لابهلای درز پنجرهها عبور میکند. ابتدا تصور کردم هوا طوفانی شده است. پرده را کنار زدم و کنار پنجره رفتم. پنجره خانه ما مشرف به همان محدوده بود و چون خودم هم سالها در آن مجموعه فعالیت کرده بودم، موقعیت را کاملاً میشناختم.
همان لحظه دلم فرو ریخت، زیر لب گفتم: «حاجآقا، خداحافظ.» اما هنوز امیدوار بودم که خدا حضرت آقا را حفظ کند؛ همانطور که در حادثه مسجد ابوذر ایشان را حفظ کرده بود
همین که کنار پنجره ایستادم، انفجارها آغاز شد. با چشم خودم اصابت پنج بمب را دیدم؛ دود، خاک، آتش، فریاد مردم و فرار همه را از همانجا مشاهده کردم.
همان لحظه دلم فرو ریخت. زیر لب گفتم: «حاجآقا، خداحافظ.» اما هنوز امیدوار بودم که خدا حضرت آقا را حفظ کند؛ همانطور که در حادثه مسجد ابوذر ایشان را حفظ کرده بود. میدانستم که ایشان اهل پناهگاه رفتن نیستند و این را از روحیه و اعتقاداتشان میشناختم.
چند دقیقه بعد دختر بزرگم که خانهاش نزدیک ما بود، خودش را به منزل رساند. چادر، موها و صورتش از گرد و خاک سفید شده بود. همه مردم از محل دور میشدند؛ بعضیها وسایل ضروری و ساکهای آمادهشان را برداشته بودند و میرفتند، چون از قبل آموزشهای ایمنی دیده بودند.
اما من فقط پشت پنجره ایستاده بودم. نه گریه میکرد، نه فریاد میزدم. فقط مات و مبهوت صحنه را نگاه میکردم و زیر لب میگفتم: «یا حضرت زینب(س)... یا حضرت زینب(س)...» تنها نگرانیام این بود که نکند انفجارهای بعدی یا نشت گاز، حادثه بزرگتری ایجاد کند.
احساس میکردم دیگر هیچ اتفاقی قابل تصور نیست. فقط به آتش نگاه میکردم. بعد از مدتی که گرد و خاک کمی فرو نشست، از پشتبام شعلههای آتش را میدیدیم. تلفنها یکی پس از دیگری زنگ میخورد؛ همه میپرسیدند چه شده و چه خبر است.
از همان لحظه، در دلم یقین داشتم که همسرم به شهادت رسیده است. همان موقع با او خداحافظی کردم. بعدها بعضیها گفتند کیفش را دیدهاند یا احتمال میدادند سالم مانده باشد، اما من با چشم خودم شدت انفجار را دیده بودم و میدانستم هر کسی در آن محل بوده، مگر اینکه خدا معجزهای کرده باشد، امکان نجات نداشته است.
دو روز بعد پیکر ایشان را از زیر آوار بیرون آوردند. از همان ابتدا هم اعتقادم این بود که اگر حضرت آقا در آن محل حضور داشتهاند، به شهادت رسیدهاند و دیگرانی هم که کنار ایشان بودند، آگاهانه مسیر همراهی با رهبرشان را انتخاب کرده بودند. من از همان لحظه نخست، این حقیقت را در دلم پذیرفته بودم؛ هرچند تا اعلام رسمی، همه امیدوار بودیم معجزهای رخ داده باشد.
ایمنا: اگر بخواهید از ماندگارترین و شیرینترین خاطراتی که از شهید طباطبائیان و دیدارهای خانوادگی با رهبر شهید انقلاب در ذهن شما مانده است بگویید، کدام خاطرات را هیچگاه فراموش نمیکنید؟
نادریان: وقتی نوه کوچکمان، سجاد، به دنیا آمده بود، او را خدمت حضرت آقا بردیم تا در گوشش اذان بگویند. سجاد که نوزاد بود، شروع کرد با محاسن حضرت آقا بازی کردن و آن را میکشید. من نگران شدم و فکر کردم شاید این کار باعث اذیت شدن ایشان شود، اما حضرت آقا با اشاره به اطرافیان فرمودند: «عیبی ندارد.» بعد از پایان اذان هم با همان روحیه صمیمی و شوخطبعی همیشگیشان فرمودند: «مشخص است این آقا سجاد هر جا باشد حق خودش را میگیرد.» امروز که سجاد بزرگتر شده، واقعاً میبینیم همین ویژگی را دارد؛ اجازه نمیدهد حقش ضایع شود و با منطق از حق خودش دفاع میکند. هر بار این رفتار را میبینم، یاد آن جمله حضرت آقا میافتم.
زهرا: یکی از خاطراتی که از پدربزرگم دارم مربوط به روز «جشن فرشتهها» است. خیلی دوست داشتم در این مراسم شرکت کنم، اما شرایطش فراهم نشد و نتوانستم بروم. بعد از آن، به پدربزرگم گفتم که خیلی دلم میخواست در جشن فرشتهها حضور داشته باشم. ایشان هم از طرف حضرت آقا برایم هدیه آوردند؛ یک عروسک، یک چادر نماز و چند وسیله دیگر که برایم خیلی ارزشمند و خاطرهانگیز بود.
مهدیه سادات: من همیشه از پدربزرگم خاطرات خیلی خوبی دارم. هر وقت میخواستیم از خانهشان برگردیم، برایمان خوراکی میخرید و با محبت بدرقهمان میکرد. اما خاطرهای که هیچوقت فراموش نمیکنم، مربوط به شب قبل از شهادتشان است. وقتی دیدم برای زهرا خانم هدیه آوردهاند، من هم که تازه به سن تکلیف رسیده بودم، از پدربزرگم خواستم برای من هم هدیهای بگیرند. ایشان با مهربانی گفتند: «باشد، ببینم چه میشود.» آن شب برایم عجیب بود که چرا اینطور جواب دادند، اما فردای آن روز خبر شهادتشان را شنیدیم و تازه فهمیدم چرا آن گفتوگو آخرین صحبت من با پدربزرگم شده بود.

نظر شما