به گزارش خبرگزاری ایمنا، قدم که به گلستان شهدای اصفهان میگذاری، درست در همان ابتدای ورودی، مزاری تازه چشمانت را خیره میکند؛ شهیدی که تنها چند ماه است در جوار سردار حجازی آرام گرفته است. روی سنگ مزارش عنوانی درج شده که ناخودآگاه هر رهگذری را به توقف وا میدارد: «سرتیم حفاظت رهبر شهید»؛ سردار سید مجید طباطباییان.
تاریخ شهادتش نهم اسفندماه است؛ همان روزی که در بیت، کنار محبوب و رهبرش به فیض شهادت نائل آمد. اینجا است که برای هر زائر و مخاطبی یک علامت سوال بزرگ شکل میگیرد: «این شهید والامقام کیست؟» گویی رسم پروانگی همین است؛ گمنامی در حیات و درخشش پس از عروج. مثل بسیاری از فرماندهان و مجاهدان بزرگی که تازه پس از شهادت، پرده از راز بزرگ زندگیشان برداشته میشود.
گاهی مسئولیت و شغل، فراتر از یک گذران ساده روزمره میشود؛ گاهی تمامِ وجود، زندگی و نفسهای یک انسان با یک راه و یک شخص عجین میشود، طوری که دیگر آن فرد خودش را بدون آن راه و آن عشق نمیتواند تصور کند. اینها مقدمه یک داستان تخیلی یا یک فیلم درام نیست؛ واقعیتی ملموس است که سالها در پرده تقوا و خفا سپری شد و امروز رازِ این عاشقانهٔ عارفانه بر همگان آشکار شده است. سردار طباطباییان نزدیک به چهل سال افتخار مجاهدت در محضر رهبر شهید را داشت و در نهایت، مزد یک عمر وفاداریاش را گرفت؛ مردی که حتی لحظهای نتوانست بدون محبوبش در این دنیا بماند و زیستنِ خود را همپای او به پایان رساند.
حال همین روزها فرصتی ارزشمند پیش آمد تا در خبرگزاری ایمنا میزبان خانواده معزز این شهید باشیم و به همین بهانه با همسر صبور، دختران و نوههای ایشان به گفتوگو بنشینیم. از زبان بانو «بدری نادریان»، همسری که خود نیز سالها در این مسیر همراه و همقدم بوده، از رضایت ندادن شهید برای بازنشستگی شنیدهایم و از آرامشِ شیرینِ سید مجید پس از ابراز رضایت رهبری از سالها مجاهدتش و از زبان «عطیه سادات» و «زکیه سادات» طباطبائیان از سختی روزهای دوری از پدر به دلیل ماموریت های مختلف.
در ادامه، مشروح بخش اول این گفتوگوی خواندنی و صمیمی درباره ابعاد شخصیتی، سبک زندگی و دلدادگی این سردارِ شهید را میخوانید.

ایمنا: شهید سید مجید طباطباییان از جمله شهدایی بودند که به دلیل مسئولیتهای حساس و امنیتی، کمتر در رسانهها معرفی شدند. اگر بخواهید ایشان را برای مخاطبانی که شناختی از شخصیت و زندگیشان ندارند معرفی کنید، از کجا شروع میکنید؟
نادریان: شهید طباطباییان در یک خانواده مذهبی و اصیل متولد شدند و فرزند اول خانواده بودند. پدرشان از سادات بودند و در محیطی رشد کردند که توجه به مسائل دینی، جلسات مذهبی، دعا و ارزشهای اعتقادی جایگاه ویژهای داشت. همین تربیت خانوادگی شخصیت ایشان را شکل داد.
پیش از اینکه خانواده ایشان برای خواستگاری اقدام کنند، من رویای صادقهای دیدم و بعد از آن، وقتی مادرم موضوع خواستگاری را مطرح کرد، احساس کردم این همان مسیری است که خداوند برای زندگی من مقدر کرده است
در کنار روحیه مذهبی، به فعالیتهای فرهنگی و هنری هم علاقه داشتند؛ تئاتر را دوست داشتند، اهل ورزش بودند و حتی تا سالهای بعد نیز در حوزههای فرهنگی و هنری جزو افراد شاخص محسوب میشدند.
آشنایی من با خانواده ایشان پیش از ازدواج، یک آشنایی دور خانوادگی بود. در اعیاد یا مناسبتهایی مانند نوروز و عید غدیر رفتوآمدهایی داشتیم، اما ارتباط نزدیکی وجود نداشت. پیش از اینکه خانواده ایشان برای خواستگاری اقدام کنند، من رویای صادقهای دیدم و بعد از آن، وقتی مادرم موضوع خواستگاری را مطرح کرد، احساس کردم این همان مسیری است که خداوند برای زندگی من مقدر کرده است.
از همان نخستین جلسات خواستگاری، هدفشان از زندگی را خیلی شفاف بیان کردند. گفتند: «برای من نظام جمهوری اسلامی ارزشمند است. میخواهم در رکاب حضرت امام(ره) خدمت کنم. لباس سبز سپاه را به همین نیت پوشیدهام و هدفم اطاعت از ولایت است. هرچه امام فرمان بدهند، انجام میدهم.»
در همان جلسات نیز با صداقت گفتند که شاید امکانات مادی زیادی نداشته باشند، اما تمام تلاششان را میکنند تا زندگی آبرومند و متعارفی برای خانواده فراهم کنند. همین صداقت و اخلاص، پایه زندگی مشترک ما شد.
ایمنا: فعالیتهای انقلابی و جهادی شهید طباطباییان از چه زمانی آغاز شد؟
نادریان: پیش از ازدواج، هر دو در فعالیتهای جهادی حضور داشتیم، اما یکدیگر را نمیشناختیم. در اردوهای جهادی برای کمک و فعالیتهای عمرانی میرفتیم و حتی در برداشت محصولات کشاورزی مشارکت میکردیم، اما آن زمان نمیدانستم ایشان چه کسی هستند.
بعد از ازدواج، وقتی عکسهای آن دوران را دیدم، متوجه شدم در همان برنامهها کنار هم حضور داشتهایم.
پس از پیروزی انقلاب، با تشکیل سپاه پاسداران، فعالیت رسمی ایشان آغاز شد. نخستین مأموریت مهمشان اعزام به کردستان بود. پس از آن نیز مأموریتهای متعددی در مناطق مختلف کشور، از جمله جنوب، به ایشان واگذار شد. هر جا شرایط اجازه میداد و امکان حضور خانواده وجود داشت، من هم همراهشان میرفتم، چون آن زمان فقط یک فرزند داشتیم.
بعد از پایان مأموریت کردستان، به اصفهان بازگشتند و مسئولیتهایی در سپاه اصفهان بر عهده گرفتند. در آن دوره فرمانده یگان ویژه بودند و طرحهای بسیار مؤثری در حوزه حفاظت اجرا کردند.
در همان سالها، کشور با موج ترور ائمه جمعه روبهرو بود، اما برای حفاظت از امام جمعه اصفهان، طرحهای حفاظتی ویژهای طراحی و اجرا کردند؛ طرحهایی که هم در حوزه حفاظت فیزیکی و هم حفاظت شخصیتها بسیار موفق بود.
همین عملکرد باعث شد از تهران برای ادامه مأموریت دعوت شوند و مسئولیتهای مهمتری در حوزه آموزش و حفاظت به ایشان واگذار شود. پس از آن نیز در سپاه بیت رهبری و مجموعه حفاظت از رهبر معظم انقلاب اسلامی مشغول خدمت شدند و تا زمان بازنشستگی در همان مجموعه حضور داشتند.
البته بسیاری از مأموریتهایشان محرمانه و طبقهبندیشده بود و حتی ما بهعنوان خانواده نیز از جزئیات آن اطلاعی نداشتیم. فقط میدانستیم که مأموریتهای بسیار حساس و ویژهای بر عهده دارند.
ایمنا: شما چه زمانی از ماهیت اصلی مسئولیتهای ایشان مطلع شدید؟
نادریان: سالها اصلاً نمیدانستم به طور دقیق در چه بخشی مشغول خدمت هستند. حتی وقتی در اصفهان بودیم، بستگان نزدیک هم اطلاع نداشتند که ایشان چه مسئولیتی دارند، چون همه مسائل حفاظتی و طبقهبندیشده بود.
سالها اصلاً نمیدانستم به طور دقیق در چه بخشی مشغول خدمت هستند
بعدها که خودم نیز در یکی از مجموعههای مرتبط مسئولیتی بر عهده گرفتم و در برخی مأموریتها حضور پیدا کردم، از طریق همکارانشان متوجه شدم که ایشان مسئول مجموعه هستند و چه جایگاهی دارند.
البته حتی بعد از آن هم هیچوقت درباره جزئیات مأموریتها صحبت نمیکردند. اعتقاد داشتند هرچه خانواده کمتر بداند، هم امنیت خودشان بیشتر حفظ میشود و هم خانواده کمتر در معرض تهدید و حساسیت قرار میگیرد.
ایمنا: با وجود حساسیت مأموریتها، هیچوقت نگران یا مضطرب نمیشدید؟
نادریان: از همان روز اول، با هم عهد کرده بودیم. وقتی گفتند لباس سبز سپاه را پوشیدهاند و آرزویشان این است که در همین مسیر به شهادت برسند و بتوانند در رکاب ولایت خدمت کنند، من هم این مسیر را با باور قلبی پذیرفتم.
این باور تا پایان زندگی مشترکمان همراه من بود. به همین دلیل، هرچند سختیهای زیادی وجود داشت، اما هیچوقت مانع راهشان نشدم.
روزی که رژیم صهیونیستی حمله کرد، پیش از اینکه خبر رسمی به من برسد، در دلم احساس عجیبی داشتم. قلبم به من میگفت که حاجآقا شهید شدهاند.
همان لحظه این یقین در وجودم شکل گرفت که ایشان به آرزوی همیشگیشان رسیدهاند. بعدها هم مشخص شد که در همان بمباران به شهادت رسیدهاند.
من از همان نخستین روز زندگی مشترک، شهادت را پایان طبیعی مسیر ایشان میدانستم و وقتی این اتفاق افتاد، با همه سختی و داغی که داشت، آن را با همان باور قلبی پذیرفتم. ایشان در حمله رژیم صهیونیستی به شهادت رسیدند و به آرزویی که سالها برایش زندگی کرده بودند، رسیدند.

ایمنا: با توجه به مسئولیتهای سنگین و مأموریتهای متعدد شهید طباطباییان، معمولاً این تصور وجود دارد که چنین شرایطی میتواند بر تربیت فرزندان و ارتباط عاطفی پدر با خانواده تأثیر بگذارد. با این حال، شما هم در فعالیتهای اجتماعی حضور داشتید. از فضای تربیتی خانواده، نحوه تعامل شهید با فرزندان و شیوه رسیدگی ایشان به خانواده برایمان بگویید.
نادریان: ایشان از همان ابتدا یک انسان خودساخته بودند. وقتی از سختیهای مأموریتهای کردستان برای من تعریف میکردند و بعدها نیز پس از شهادتشان از زبان دوستانشان درباره آن دوران شنیدم، بیشتر متوجه شدم که خودشان را برای هر شرایطی آماده کرده بودند؛ چه در زندگی شخصی، چه در مأموریتهای کاری و چه در عرصههای اجتماعی.
با وجود مسئولیتهای فراوان، برای خانواده برنامه مشخصی داشتند. هر زمان فرصتی پیدا میکردند، از قبل هماهنگ میکردند تا آن زمان کوتاه را به بهترین شکل در کنار بچهها بگذرانند. آن روزها در شهرک فکوری و نزدیک پارک ارم زندگی میکردیم. معمولاً بچهها را به پارک میبردند، چون میدانستند بازی با تاب، سرسره و فضای باز برای کودکان جذاب است.
من هم غذا یا ساندویچ آماده میکردم و همه با هم به پارک میرفتیم. شاید زمان زیادی نبود، اما همان فرصت کوتاه را به بهترین شکل مدیریت میکردند. بچهها هم چون حضور پدر برایشان کم بود، وقتی زمان برگشت میرسید، دوست داشتند باز هم بیشتر کنار ایشان بمانند.
در کنار برنامههای تفریحی، به مسائل آموزشی و تربیتی هم توجه ویژهای داشتند. همیشه کتابهای خوب تهیه میکردند؛ هم برای من و هم برای فرزندان. کتابهای علمی، داستان، کتابهای آموزشی و هر چیزی که احساس میکردند برای رشد فکری بچهها مفید است، تهیه میکردند. وسایل نقاشی، رنگآمیزی و اسباببازیهایی متناسب با سن و نیاز فرزندان نیز برایشان فراهم میکردند.
شیوه تربیتی ایشان این بود که نیازهای هر فرزند را متناسب با سن و شرایطش بشناسند و همان را برایش فراهم کنند. هیچوقت به خاطر اینکه زمان کمتری در خانه حضور داشتند، نمیخواستند با کارهای غیرمتعارف این کمبود را جبران کنند؛ بلکه با برنامهریزی و مدیریت، همان زمان محدود را به زمانی باکیفیت و اثرگذار تبدیل میکردند. این نظم و مدیریت، هم در زندگی شخصی و هم در تربیت فرزندان بهخوبی دیده میشد.
ایمنا: فرزندان خانواده چه احساسی درمورد این نحوه زندگی داشتند؟
عطیهسادات طباطباییان: با وجود مأموریتهای متعدد پدر، هیچوقت احساس نکردیم که از خانواده فاصله گرفتهاند. ما سه خواهر و برادر بودیم و در دوران کودکی، زمانی که پدر و مادرم هر دو مأموریت داشتند، گاهی در خانه مادربزرگ یا خالهمان میماندیم. هر زمان هم شرایط فراهم بود، همراه پدر به سفرهای کاری میرفتیم.
تابستانها اگرچه ممکن بود یک ماه پدر در مأموریت باشند، اما در باقی تعطیلات تلاش میکردند آن دوری را جبران کنند. یکی از برنامههای ثابت خانواده، سفر تابستانی بود؛ تقریباً هر سال به مشهد میرفتیم و برای سفرها برنامه مشخصی داشتند.
پدر اهل این نبودند که تفریح را به مسائل پرهزینه یا خاص محدود کنند. آن زمان نه خبری از رایانه بود و نه امکانات امروز. یادم هست فیلمهای خانوادگی را با ویدئو تماشا میکردیم و همین برایمان یک تفریح شیرین بود.
هر وقت هم از سفرهای کاری برمیگشتند، اگر جایی برایشان جذاب بود، دوست داشتند ما هم آن تجربه را داشته باشیم. یادم هست یکبار به همدان رفته بودند و از غار علیصدر خیلی تعریف میکردند. مدت کوتاهی بعد، ما را هم با خودشان به همان سفر بردند تا آن تجربه را در کنار هم داشته باشیم.
زکیهسادات طباطباییان: همانطور که مادرم و خواهرم گفتند، با اینکه پدر خیلی وقتها در مأموریت بودند و گاهی هم پدر و مادرم هر دو همزمان در مأموریت حضور داشتند، اما همیشه تلاش میکردند این دوری را جبران کنند.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، احساس میکنم اگر دعای خیر رهبر معظم انقلاب نبود، تحمل بسیاری از سختیها برای ما آسان نمیشد
در طول هفته معمولاً از شنبه تا پنجشنبه کمتر کنارمان بودند و ما هم مدرسه میرفتیم، اما جمعهها برایمان بهترین روز هفته بود؛ روزی که همه اعضای خانواده کنار هم جمع میشدیم. با هم کارهای خانه را انجام میدادیم، گاهی دکوراسیون خانه را تغییر میدادیم و از همان لحظههای ساده لذت میبردیم. هنوز هم فیلمهای آن روزها را داریم؛ فیلمهایی که پدر کنار ما مشغول کارهای خانه هستند، جاروبرقی میکشند یا در آماده کردن وسایل عید کمک میکنند. این تصاویر برای ما خاطرات بسیار ارزشمندی است.
سفر، شهربازی، پارک و گردشهای خانوادگی همیشه بخشی از زندگی ما بود، اما اگر بخواهم مهمترین میراث پدر را بگویم، به نظرم بعد معنوی زندگی ایشان از همه چیز پررنگتر بود.
آن زمان که کودک بودیم شاید عمق این موضوع را درک نمیکردیم، اما امروز که به گذشته نگاه میکنم، احساس میکنم اگر دعای خیر رهبر معظم انقلاب نبود، تحمل بسیاری از سختیها برای ما آسان نمیشد. ما مطمئن بودیم که ایشان همیشه به فکر خانواده نیروهایشان بودند، نه فقط خانواده ما، بلکه همه کارکنان و نیروهای تحت مسئولیتشان.
احساس میکنم همین دعای خیر و لطف الهی، بسیاری از کمبودهایی را که به دلیل نبود فیزیکی پدر و مادر در کنارمان وجود داشت، جبران کرد و همچنان امیدوارم این دعای خیر شامل حال خانواده ما باشد.

ایمنا: با توجه به اینکه هرچه مسئولیتهای شهید طباطباییان سنگینتر میشد، به طور طبیعی حضور ایشان در خانه کمتر و مأموریتهایشان بیشتر میشد، شما به عنوان همسر شهید، این شرایط را چگونه مدیریت میکردید و سختیهای این سبک زندگی چه بود؟
نادریان: با توجه به حساسیت مأموریتهای حاجآقا و حضور کمرنگشان در خانه، طبیعی بود که بخش زیادی از مدیریت زندگی بر عهده من باشد. از طرفی خودم هم شاغل بودم و باید میان مسئولیتهای کاری، تربیت فرزندان، امور عبادی، رسیدگی به خانواده، ارتباط با پدر و مادر خودمان و خانواده همسر، تعادل ایجاد میکردم.
از همان ابتدا برای زندگی برنامهریزی مشخصی داشتیم. سعی میکردم همه کارها بر اساس یک نظم مشخص پیش برود و حاجآقا هم از این برنامهریزی خوشحال بودند. فقط اگر مأموریت ناگهانی پیش میآمد، ممکن بود برنامهها تغییر کند.
وقتی بچهها کوچک بودند، از همان صبح که به مدرسه میرفتند، همه چیز را برایشان آماده میکردم. غذا را در آرامپز میگذاشتم تا سر زمان مشخص آماده شود و در گرمکن بماند تا وقتی از مدرسه برمیگردند، غذای گرم داشته باشند. فرزند کوچکترمان هم تا زمانی که به سن مدرسه برسد، در مهدکودک شهرک بود. همیشه تلاش میکردم از نظر تغذیه و رسیدگی جسمی هیچ کمبودی احساس نکنند.
البته سختیهای زیادی هم وجود داشت. گاهی مأموریتهای من آنقدر طولانی میشد که بعد از ساعت اداری، حتی تا عصر در محل کار میماندم. یادم هست بعضی روزها که مهدکودک تعطیل میشد، وقتی میرسیدم، بچهها کنار پنجره منتظر من بودند و همه بچههای دیگر رفته بودند. آن لحظهها برایم سخت بود، اما همیشه تلاش میکردم بعد از بازگشت، کمبود آن ساعات را برایشان جبران کنم.
دوستانشان تعریف میکردند که بارها به ایشان میگفتند کمی استراحت کنید، اما پاسخ میدادند: «تا وقتی توان دارم باید کار کنم.»
از همان کودکی، متناسب با سنشان برایشان توضیح میدادم که چرا پدر و مادر گاهی در خانه نیستند و آرامآرام شرایط را پذیرفتند. امروز که به گذشته نگاه میکنم، معتقدم بیش از هر چیز توکل به خدا، نیت خالص و دعای خیر شهدا بود که به ما کمک کرد این مسیر را طی کنیم. حتی آن زمان هم هر جا درمانده میشدم، احساس میکردم شهدا دستم را میگیرند و راه را نشانم میدهند.
حاجآقا هم با وجود خستگیهای فراوان، هیچوقت اجازه نمیدادند این خستگی در انجام وظیفهشان اثر بگذارد. دوستانشان تعریف میکردند که بارها به ایشان میگفتند کمی استراحت کنید، اما پاسخ میدادند: «تا وقتی توان دارم باید کار کنم.» گاهی آنقدر خسته به خانه میآمدند که هنوز چای یا شربت برایشان نیاورده بودم، روی کاناپه چند دقیقهای خوابشان میبرد، اما بعد دوباره بلند میشدند و به کارهایشان رسیدگی میکردند.
در مقابل، ایشان شرایط مرا هم کاملاً درک میکردند. میدانستند از صبح تا عصر سر کار هستم، بعد از آن هم باید به خانه، بچهها و درسهایشان برسم. هر جا فرصت داشتند، کمک میکردند و هر جا هم حضور نداشتند، خدا کمکمان میکرد.
هرچه بچهها بزرگتر شدند، شرایط پدر و مادر را بهتر درک کردند. البته همیشه نگران بودم که مبادا به خاطر مسئولیتهای ما حقی از فرزندانمان ضایع شود، چون خانواده مهمترین پایگاه تربیت فرزند است و حضور پدر و مادر اهمیت زیادی دارد.
با وجود پیشنهادهای مختلف برای فعالیت در جاهای دیگر، فقط به عشق خدمت در کنار رهبر معظم انقلاب از اصفهان به تهران رفتم. علاقه زیادی به پدر و مادرم داشتم و دل کندن از آنها آسان نبود، اما احساس میکردم این مسیر، وظیفه من است.
وقتی به تهران رفتم، بهصورت رسمی عضو سپاه شدم. هرچه مسئولیتها بیشتر میشد، سنگینی کار هم بیشتر میشد؛ انگار از یک مقطع تحصیلی به مقطع بالاتر میرفتی و هر مرحله سختتر از مرحله قبل بود.
در تمام این سالها، مأموریتها ادامه داشت؛ حتی در زمان ازدواج فرزندانمان هم گاهی حاجآقا به دلیل مأموریت کنارمان نبودند. با این حال، تمام تلاشمان این بود که آسیبی به خانواده وارد نشود.
یکی از سختترین بخشهای زندگی، زمانی بود که به دلیل مأموریت، مجبور میشدیم بچهها را به اصفهان و نزد خانواده بفرستیم. اگر مأموریت طولانی داشتیم، آنها را با هواپیما راهی اصفهان میکردیم. بچهها کوچک بودند؛ گردنبند شناسایی به گردنشان میانداختیم و با اشک بدرقهشان میکردیم.
البته آن اشک، اشک ناامیدی نبود؛ اشک عشق و دلتنگی یک مادر بود. جدا شدن از فرزند برای هر مادری سخت است، اما با همین عشق و توکل، آنها را تا پای هواپیما همراهی میکردم و بعد خودمان برای ادامه مأموریت میرفتیم. پس از پایان مأموریت نیز دوباره فرزندان را به تهران برمیگرداندیم و زندگی روال عادی خود را از سر میگرفت.

ایمنا: فرزندان معمولاً بیش از همه نبودن پدر و مادر را احساس میکنند؛ بهویژه زمانی که هر دو مسئولیتهای سنگین کاری داشته باشند. شما در دوران کودکی و نوجوانی چگونه با این شرایط کنار میآمدید؟ آیا نسبت به این نبودنها گلایه یا اعتراضی داشتید؟
عطیهسادات طباطباییان: طبیعی بود که این شرایط برای ما سخت باشد. ما از کودکی با مأموریتها و نبودنهای پدر و مادرم بزرگ شدیم. گاهی وقتی میدیدیم مادر بعضی از دوستانمان همیشه در خانه هستند، برایمان سؤال پیش میآمد که چرا شرایط زندگی ما متفاوت است. دلتنگی و سختی وجود داشت، اما کمکم یاد گرفتیم با آن کنار بیاییم.
با این حال، همیشه میدانستیم تفاوت کار پدر و مادرم با یک شغل معمولی در این بود که آنها صرفاً کارمند نبودند؛ مسئولیتی را برعهده داشتند که با امنیت و خدمت به کشور گره خورده بود. همین نگاه باعث میشد سختیها برایمان معنا پیدا کند.
از همان کودکی، هرچند شرایط برای مادرم بسیار سخت بود و گاهی بیشتر وقتها در کنار خواهرانم بودم، اما سعی میکردیم خودمان را با این سبک زندگی وفق دهیم. هرچه بزرگتر میشدیم، بیشتر متوجه میشدیم که پدر و مادرم چه فشار و سختیای را تحمل میکنند.
بهویژه درباره پدر، همیشه احساس میکردیم عشق به رهبر معظم انقلاب نیرویی بود که به ایشان توان میداد. بارها پیش میآمد که حتی اگر چند دقیقه قبل به خانه رسیده بودند، با یک تماس دوباره آماده مأموریت میشدند و بدون هیچ تردیدی میرفتند. ما هم بخشی از همین روحیه را از ایشان یاد گرفتیم.
زکیهسادات طباطباییان: من هم دقیقاً همین احساس را داشتم. یادم هست در کودکی بارها با خودم میگفتم کاش مادرم هم مثل مادر بعضی از دوستانم همیشه در خانه بود و سر کار نمیرفت. اما هرچه بزرگتر شدیم و شرایط را بهتر فهمیدیم، تحمل این سختی برایمان آسانتر شد.
امروز احساس میکنم همین سبک زندگی ما را ساخت، صبورتر و قویتر کرد و در تربیت شخصیتمان نقش مهمی داشت
همیشه نگرانی همراه ما بود. آن زمان مثل امروز تلفن همراه در دسترس نبود و وقتی پدر یا مادرم دیر به خانه برمیگشتند، دلشوره میگرفتیم. یادم هست در دوران حوادث کوی دانشگاه، پدر خیلی دیر به خانه آمدند و من که هنوز کودک بودم، از شدت دلتنگی و نگرانی، لباسهایشان را در آغوش میگرفتم تا آرام شوم.
اما هرچه سنمان بیشتر شد، معنای این سختیها را بهتر درک کردیم. دیگر این نبودنها را فقط یک سختی نمیدیدیم، بلکه آن را بخشی از مسئولیت بزرگی میدانستیم که پدر و مادرم بر عهده داشتند و همین باعث شد بیشتر به آنها افتخار کنیم.
البته حفظ محرمانگی کار پدر هم برای ما آسان نبود. سالها حتی نزدیکترین دوستانم هم نمیدانستند پدرم دقیقاً چه مسئولیتی دارد و بعد از شهادت ایشان تازه متوجه شدند که محل خدمت و مأموریتهایشان چه بوده است. برای یک نوجوان، نگه داشتن چنین رازی کار سادهای نیست، اما امروز احساس میکنم همین سبک زندگی ما را ساخت، صبورتر و قویتر کرد و در تربیت شخصیتمان نقش مهمی داشت.
ایمنا: با توجه به ارتباط نزدیک شهید طباطباییان با رهبر معظم انقلاب، آیا ایشان در محیط خانواده از خاطرات، توصیهها یا تعاملاتشان با حضرت آقا برای شما و فرزندان سخن میگفتند؟
نادریان: شهید طباطباییان شخصیتی بسیار رازدار و امین بودند. اعتقاد داشتند مسائل مربوط به کار باید در همان محل کار باقی بماند. حتی دوستانشان هم امروز نقل میکنند که همیشه به آنها توصیه میکردند: «فشارها، سختیها، ناراحتیها و مسائل محل کار را به خانه نبرید؛ خانواده نباید بار مشکلات کاری ما را به دوش بکشد.»
خودشان هم دقیقاً به همین شیوه عمل میکردند. وقتی به خانه میآمدند، هیچگاه درباره جزئیات مأموریتها صحبت نمیکردند. حتی اگر روز بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودند، چیزی نمیگفتند. ما فقط از چهره خسته یا نوع رفتارشان متوجه میشدیم که آن روز مأموریت سنگینی داشتهاند.
ایشان اساساً علاقهای به دیده شدن نداشتند. امروز هم اگر به عکسهای خانوادگی نگاه کنیم، میبینیم کمترین عکس متعلق به خودشان است. همیشه از دیگران عکس میگرفتند، اما کمتر اجازه میدادند از خودشان تصویری ثبت شود. در مأموریتها هم بسیاری از افراد مقابل دوربین بودند، اما ایشان تا حد امکان از دیده شدن پرهیز میکردند.
این روحیه فقط به دلیل مسائل حفاظتی نبود؛ بلکه باور داشتند کسی که مسئولیت حفاظتی دارد، باید رازدار باشد. حتی اگر موضوعی طبقهبندیشده هم نباشد، نباید بیدلیل درباره آن صحبت کند. میگفتند لزومی ندارد خانواده درگیر اتفاقات محل کار شود؛ چه اتفاقات خوشایند و چه سختیها.
بارها پیش میآمد که در تلویزیون حضورشان در مراسمی کنار رهبر معظم انقلاب دیده میشد. آن وقت بچهها با تعجب میگفتند: «بابا، شما که چیزی نگفته بودید!» نه قبل از مأموریت توضیحی میدادند و نه بعد از آن. فقط اگر از تلویزیون متوجه میشدیم، با لبخند میگفتند: «بله، مأموریت بود.»
حتی من که همسرشان بودم، سالها دقیقاً نمیدانستم در تهران چه مسئولیتی دارند. فقط به اندازهای که برای انجام وظایف خودم لازم بود، از برخی مسائل اطلاع پیدا میکردم. در خانواده هم همینطور بود؛ فقط اطلاعاتی مطرح میشد که برای برنامهریزی زندگی ضروری بود؛ مانند مسائل مربوط به سفر، خرید، برنامههای خانواده یا امور روزمره.
یکی از ویژگیهای برجسته ایشان نظم فوقالعادهشان بود. این نظم را در همه ابعاد زندگی میشد دید؛ از ظاهر و برنامهریزی روزانه گرفته تا دفترهای یادداشت و وسایل شخصیشان. امروز که وسایلشان را مرور میکنیم، میبینیم همه چیز با دقت ثبت و دستهبندی شده بود و هر وسیلهای جای مشخص خودش را داشت. حتی تلفن همراه شخصیشان هم فقط شامل برنامهها و اطلاعات ضروری بود و از مطالب بیهوده یا اضافی خبری نبود. معتقدم یکی از مهمترین عوامل موفقیت ایشان همین نظم، مدیریت و قدرت دستهبندی امور بود.
واقعیت این است که ما هم بسیاری از فعالیتهایشان را نمیدانستیم و هر بار که یکی از دوستان یا همکارانشان بعد از مأموریتی خاطرهای تعریف میکرد، تازه از بخشی از مسئولیتهای ایشان مطلع میشدیم. اما خودشان هیچوقت اهل تعریف کردن از کارهایشان نبودند و همیشه میگفتند: «کاری که انجام میدهیم، وظیفه ماست.»
ایشان اعتقاد داشتند دشمن ممکن است از کوچکترین اطلاعات درباره خانواده مسئولان و نیروهای حفاظتی سوءاستفاده کند. به همین دلیل، تأکید میکردند که خانواده باید آموزشدیده باشد و از بیان مسائل غیرضروری خودداری کند. این نگاه باعث شده بود حتی در جمعهای خانوادگی هم از غیبت، نقلقولهای بیفایده و بیان مسائل شخصی دیگران پرهیز کنند.
ایمنا: اشاره کردید که شهید طباطبائیان حدود ۳۷ سال در کنار رهبر شهید خدمت کردند، فکر میکنید این شغل و معاشرت با رهبر شهید انقلاب چه تاثیری بر ایشان داشت؟
نادریان: به مرور زمان، هرچه ارتباطشان با رهبر معظم انقلاب بیشتر شد، سبک زندگی و رفتارشان هم رنگ و بوی بیشتری از سیره حضرت آقا گرفت. من این تغییر را کاملاً در زندگی مشترکمان میدیدم. هرچه به سالهای آخر عمرشان نزدیکتر میشدیم، این شباهت در رفتار، منش، سادهزیستی، نحوه برخورد با خانواده و اطرافیان پررنگتر میشد.
بارها میگفتند: «دوست ندارم روزی را ببینم که من باشم و حضرت آقا نباشند. یا من زودتر بروم، یا اگر هستم، در کنار ایشان باشم.»
البته هیچوقت اهل این نبودند که از دیدارها یا خاطراتشان با حضرت آقا برای خانواده تعریف کنند یا مثلاً تبرکی به خانه بیاورند. اما در مأموریتهای مشترکی که گاهی توفیق دیدار رهبر معظم انقلاب را داشتیم، از نزدیک میدیدم که ایشان چه اندازه نسبت به خانوادهها، بهویژه همسران نیروهای حفاظتی، توجه و محبت داشتند. گاهی احوال خانواده را میپرسیدند یا سلام میرساندند و همین رفتارهای پدرانه برای ما بسیار ارزشمند بود.
من به چشم خودم میدیدم که حاجآقا هر روز بیشتر از گذشته از سیره رهبر معظم انقلاب تأثیر میگرفتند. این تأثیر فقط در حرف نبود، بلکه در رفتار، اخلاق، برخورد با فرزندان، شیوه تعامل با اقوام و حتی سبک زندگیشان کاملاً نمایان بود.
دوستانشان نقل میکنند که در جریان جنگ ۱۲ روزه، هر زمان که احساس میکردند بیت رهبری به حضورشان نیاز دارد، بدون درنگ خودشان را به آنجا میرساندند. حتی اگر دیگران پس از انجام مأموریت محل را ترک میکردند، ایشان ترجیح میدادند کنار حضرت آقا بمانند. این علاقه، یک علاقه عادی نبود؛ از عمق جانشان رهبر معظم انقلاب را دوست داشتند.
بارها میگفتند: «دوست ندارم روزی را ببینم که من باشم و حضرت آقا نباشند. یا من زودتر بروم، یا اگر هستم، در کنار ایشان باشم.»
بعد از شهادتشان، آرزو داشتم پیکرشان در جوار رهبر معظم انقلاب به خاک سپرده شود؛ چون احساس میکردم همه عمرشان را وقف حفاظت از ایشان کرده بودند. اما با توجه به شرایط و ضوابط آن زمان، این امکان فراهم نشد. در نهایت، با توجه به توصیه دوستان و همرزمانشان و چون وصیتنامهای از ایشان پیدا نشد، در کنار شهدای اصفهان و در جوار همرزمان قدیمیشان، از جمله در نزدیکی مزار شهید سردار حجازی، به خاک سپرده شدند.
بخش دوم این گفتوگو در روزهای آینده منتشر خواهد شد.
نظر شما