به گزارش خبرگزاری ایمنا، سومین روز از ماه محرم به نام حضرت رقیه (س) گره خورده است؛ دختر خردسال امام حسین (ع) که اگرچه عمرش کوتاه بود، اما نامش تا همیشه در حافظه تاریخ عاشورا ماند. کودکی که عطش، داغ پدر و رنج اسارت را در همان سالهای نخست زندگی تجربه کرد و با اشکهای معصومانهاش، مظلومیت کربلا را برای همیشه روایت کرد. از آن روز تا امروز، هر جا کودکی بیگناه قربانی ظلم شده است، نام حضرت رقیه (س) دوباره در ذهنها زنده شده است.
حضرت رقیه (س) در سال ۵۷ هجری در مدینه متولد شد و در سه یا چهار سالگی همراه کاروان امام حسین (ع) راهی کربلا شد. روایت کردهاند که در واپسین لحظات وداع، دامن پدر را گرفت و از تشنگی گفت؛ وداعی که پایانش به خرابههای شام رسید؛ جایی که داغ پدر، آخرین تاب را از دختر کوچک کربلا گرفت.
اما روایت رقیه (س) در همان خرابههای شام به پایان نرسید. شمرها و یزیدیان زمانه همچنان ظالمانه دست از سر دخترکان معصوم برنداشتهاند و تاریخ بارها این مظلومیت را تکرار کرده است. سالهاست که دختران فلسطین، کودکی خود را میان صدای انفجار، آوار خانهها و اشک مادرانشان سپری میکنند؛ کودکانی که بسیاری از آنان، پیش از آنکه طعم زندگی را بچشند، قربانی جنایت میشوند و روایت مظلومیتشان، یادآور همان دختر سهساله کربلاست.

این روزها، این روایت برای مردم ایران نیز رنگی آشنا پیدا کرده است. جنگ رمضان، تنها میدان نبرد نبود؛ میدان داغهایی بود که بر دل خانوادههای بسیاری نشست. از میناب تا دیگر شهرهای کشور، دخترکان معصومی پر کشیدند؛ کودکانی که هر کدام، روایت تازهای از مظلومیت را در این سرزمین به جا گذاشتند.
فصل جدید برنامه «معلی» نیز این روزها میزبان خانواده دو تن از شهدای مظلوم میناب بود؛ خانوادهای که در یک جنایت، دو فرزند خود، امین و مهدیه، را از دست داد. پدر و مادر، قاب عکس فرزندانشان را در آغوش گرفتهاند و مادری، با بغضی که گاه اجازه ادامه سخن را از او میگیرد، آرام میگوید: «همه کربلا را شنیدهاند، اما ما کربلا را دیدیم؛ آنجا بود که صبر حضرت زینب (س) را فهمیدیم.»
او از روزی میگوید که به دنبال پیکر فرزندانش میگشت؛ از لحظهای که دیگر چیزی از آن پیکرهای کوچک باقی نمانده بود و تنها دل یک مادر توانست عزیزانش را میان آن همه آوار و آتش بازشناسد.
نوبت که به مهدیه میرسد، صدای مادر آرامتر و بغضش سنگینتر میشود. از موهای سوخته دخترش میگوید، از چهرهای که آتش آن را دگرگون کرده بود و از انگشتان کوچکی که دیگر حرکتی نداشتند. سپس لبخندی تلخ بر لبش مینشیند و میگوید: «مهدیه عاشق اهلبیت (ع) بود. هر سال، وقتی روضه حضرت رقیه (س) را میشنید، آنقدر گریه میکرد که اشکهای من هم بیاختیار جاری میشد.»
بعد، پاکت شفافی را بالا میآورد؛ یادگاری کوچکی که همه سهم او از دخترش شده است. با صدایی لرزان میگوید: «این لنگه گوشواره و یک تار موی مهدیه است؛ همه آن چیزی که برایم مانده...»
سکوت، ادامه حرفهای مادر است. بعد از لحظهای مکث، تنها میگوید: «خودم هم نمیدانم چگونه این روزها را پشت سر گذاشتم؛ اگر صبری بوده، خدا به من داده است.»
اینها فقط خاطرات یک مادر نیست؛ روضهای مکشوف است که در روزگار ما روایت میشود. شنیدنش دل هرکسی را میلرزاند، چه رسد به مادرانی که با چشمان خود، پرپر شدن جگرگوشههایشان را دیدهاند و با همه داغشان، به مکتب حضرت زینب (س) پناه بردهاند تا صبر را زندگی کنند.
مادر در پایان، خاطرهای از روزهای آخر زندگی مهدیه را روایت میکند؛ خاطرهای که هنوز در ذهنش زنده است: «چند روز قبل از شهادتش آمد و گفت: مامان! میخواهم شعری برای رهبرم بخوانم:
از عشق تو رهبرم نمردن ظلم است
در گوشه خانه جان سپردن ظلم است
من مقلد فاطمه زهرایم
در راه تو یک سیلی نخوردن ظلم است»
نظر شما