به گزارش خبرگزاری ایمنا، جنگ تنها در لحظه شلیک و انفجار رخ نمیدهد و گاهی پس از خاموششدن آخرین صدای تیر، آرام در اعماق ذهن ادامه پیدا میکند. پس از پایان درگیری، انسانها با پیامدهایی مواجه میشوند که نه در میدان، بلکه در لایههای پنهان روان شکل گرفته است و این پیامدها نه ناگهانی و نه قابل مشاهده در نگاه اول است، اما زندگی را آهسته و پیوسته تحتتأثیر قرار میدهند و آنچه جنگ را پیچیده میکند، همین امتداد نامرئی آن در ذهن و بدن است.
در دوره پساجنگ، بسیاری افراد احساس میکنند جهان دیگر همان جایی نیست که پیش از درگیری میشناختند. حتی اگر خانهها دوباره ساخته شوند و مرزها به آرامش برسند، بازسازی روانی برای برخی افراد به سادگی و به سرعت امکانپذیر نیست. ذهن برای بازگشت به فرم اولیه نیازمند زمان، حمایت و امنیت واقعی است.
یکی از دشوارترین جنبههای زندگی پس از جنگ، تلاش برای یافتن نظم در میان حجم گسترده تجربههای ضدونقیض است. انسانها میان شکرگزاری برای زندهماندن و سوگ برای آنچه از دست رفته گرفتار میشوند. این دوگانگی سبب میشود احساسات بهراحتی قابل دستهبندی نباشند و واکنشهای روانی پیچیدهتر از آن چیزی شود که انتظار میرود. در چنین شرایطی، هیجانها به شکلهای تازه ظاهر میشوند و تنظیم آنها به مهارتی دشوار تبدیل میشود.

تأثیرات جنگ در سطح روان باقی میماند / احتمال تجربه خشمهای ناگهانی، اضطراب یا بیحسی عاطفی
ریحانه صادقی، روانشناس و عضو سازمان نظام روانشناسی کشور با بیان اینکه حتی پس از پایان رسمی، جنگ در سطح روان باقی میماند و یکی از عمیقترین اثرات بلندمدت آن، اختلال در تنظیم هیجان است، به خبرنگار ایمنا میگوید: تجربه مداوم تهدید و ناامنی باعث میشود مغز در حالت بقا تثبیت شود و واکنشهای هیجانی بیشفعال یا برعکس، خاموش شوند.
وی با بیان اینکه در چنین شرایطی افراد ممکن است دچار خشمهای ناگهانی، اضطرابهای غیرقابلتوضیح یا بیحسی عاطفی شوند، میافزاید: این ناتوانی در تنظیم هیجان، نتیجه کاهش کارکرد بخشهایی از مغز است که مسئول مهار تکانهها و پردازش منطقی احساسات است و بازسازی آن نیازمند زمان، احساس امنیت پایدار و در بسیاری موارد مداخلات درمانی مبتنی بر تروما است.
روانشناس و عضو سازمان نظام روانشناسی کشور با بیان اینکه در ادامه این فرسایش روانی، خواب نیز به یکی از اولین و ماندگارترین حوزههای آسیبدیده تبدیل میشود، تصریح میکند: ذهنی که برای مدتی آموخته در شب هم هوشیار بماند، بهسختی میتواند به خواب عمیق و ترمیمکننده وارد شود و کابوسها، بیدار شدنهای مکرر و خواب سطحی نهتنها کیفیت زندگی را کاهش میدهد، بلکه توان فرد در تنظیم هیجان و مدیریت استرس روزانه را تضعیف میکند.
تداوم علائم فرساینده واکنشهای اضطرابی در بدن / اختلال خواب پس از جنگ طبیعی است؟
صادقی با اشاره به اینکه بازسازی خواب تنها با توصیههای سطحی ممکن نیست، بلکه نیازمند بازآموزی تدریجی مغز به تجربه امنیت، ایجاد روتینهای ثابت و گاهی درمانهای تخصصی برای قطع چرخه اضطراب و بیخوابی است، ادامه میدهد: همزمان با اختلال خواب، سیستم اضطرابی بدن نیز در حالت آمادهباش مزمن باقی میماند، سیستم عصبی خودمختار که در زمان جنگ برای بقا فعال شده بود، پس از پایان تهدید واقعی خاموش نمیشود و بدن همچنان واکنشهای اضطرابی نشان میدهد.
وی میگوید: تپش قلب، تنش عضلانی، مشکلات گوارشی و احساس خطر دائمی، نشانههای این وضعیت است و این حالت فرساینده باعث میشود فرد حتی در موقعیتهای امن هم آرامش را تجربه نکند. درمان در این سطح تنها شناختی نیست، بلکه نیازمند مداخلاتی است که به صورت مستقیم با بدن کار میکنند تا پیام امنیت دوباره به سیستم عصبی منتقل شود.
روانشناس و عضو سازمان نظام روانشناسی کشور با بیان اینکه یکی از پیامدهای کمتر دیدهشده جنگ، کرختی هیجانی و فاصله گرفتن از احساسات است، اضافه میکند: وقتی درد و فقدان بیش از ظرفیت روانی فرد ادامه پیدا میکند، ذهن برای بقا، احساسات را محدود میکند و نتیجه آن، ناتوانی در لذت بردن، همدلی یا حتی غمگین شدن است و خروج از این وضعیت نیازمند مواجهه تدریجی و امن با احساسات سرکوبشده است و روشهایی مانند روایتدرمانی، هنردرمانی و درمانهای تجربهمحور به فرد کمک میکند بدون غرق شدن، دوباره با دنیای هیجانی خود ارتباط برقرار کند.

شرطیسازی ترس در مغز در پی جنگ / ترمیم روان پس از جنگ فرایندی تدریجی است
زهره سادات کاظمی، روانشناس و مشاور تربیتی با بیان اینکه جنگ باعث شرطیسازی ترس در مغز میشود و محرکهایی که در زمان جنگ با خطر همراه بوده است، حتی پس از پایان آن میتوانند واکنشهای اضطرابی شدید ایجاد کنند، به خبرنگار ایمنا میگوید: صداها، بوها یا موقعیتهای خاص، بدن را به گذشته پرتاب میکنند، گویی تهدید هنوز ادامه دارد، این واکنشها ارادی نیستند و آگاهی صرف برای مهارشان کافی نیست.
وی با بیان اینکه بازپردازش خاطرات تروماتیک از طریق درمانهای تخصصی به مغز کمک میکند میان گذشته و حال تمایز قائل شود و پاسخهای اضطرابی را بازتنظیم کند، میافزاید: مهمترین چالش پس از جنگ، بازسازی احساس امنیت و معنا است و بدون بازگشت حس معنا، کاهش علائم اضطراب یا بهبود خواب پایدار نخواهد بود.
روانشناس و مشاور تربیتی با بیان اینکه در واقع فرد نیاز دارد دوباره جایگاه خود را در جهان، در روابط و در آینده بازتعریف کند، تصریح میکند: حمایت اجتماعی، شنیده شدن تجربهها، بهرسمیت شناختن درد و کار رواندرمانگرانه معنامحور، نقش اساسی در این مسیر دارد، باید توجه داشت که ترمیم روان پس از جنگ فرایندی تدریجی برای ساختن تعادلی تازه برای ادامه زندگی است.
بازیابی عمق و کیفیت خواب با ترمیم بیشتر احساس امنیت / مختل شدن تنظیم هیجانی در برخی افراد
کاظمی با اشاره به اینکه بازگشت به ثبات و آرامش در ذهن برخی افراد دشوارتر است و آنها با نوعی سردرگمی مواجه میشوند، ادامه میدهد: در چنین بستری، تنظیم هیجان نه تنها مختل، بلکه اغلب دچار وارونگی میشود. احساسات کوچک واکنشهای بزرگ ایجاد میکنند و رویدادهای مهم گاهی بیاثر به نظر میرسند و این ناهماهنگی هیجانی باعث میشود فرد نسبت به خود احساس بیگانگی کند و اعتمادش به واکنشهای درونیاش کاهش یابد.
وی با بیان اینکه بازسازی تنظیم هیجان بیش از آنکه آموزش کنترل احساسات باشد، نیازمند بازگرداندن حس پیشبینیپذیری به تجربه درونی فرد است، میگوید: این فرایند از طریق ثبات رابطه درمانی، تجربههای امن تکرارشونده و کاهش تدریجی حساسیت روانی شکل میگیرد و خواب نیز در این میان به صحنهای تبدیل میشود که تعارض میان گذشته و حال در آن آشکار میشود.
روانشناس و عضو سازمان نظام روانشناسی کشور اضافه میکند: در این شرایط بدن خسته است، اما ذهن اجازه رها شدن نمیدهد و حتی در نبود کابوسهای واضح، خواب اغلب سطحی و ناپیوسته باقی میماند، گویی روان نمیخواهد کنترل را از دست بدهد و هرچه احساس امنیت در بیداری بیشتر ترمیم شود، خواب نیز به تدریج عمق و کیفیت خود را بازمییابد.
کاظمی با بیان اینکه سلامت روان پس از جنگ تنها با کاهش علائم قابل سنجش نیست، بلکه با توانایی زیستن در لحظه، برقراری رابطه و تحمل احساسات سنجیده میشود، تاکید میکند: ترمیم واقعی زمانی رخ میدهد که فرد بتواند بدون انکار رنج گذشته، به زندگی حال معنا بدهد و این مسیر، در حضور حمایت انسانی، رواندرمانی آگاه به تروما و بهرسمیت شناختن تجربه جنگ فراهم میشود.

ترمیم روان پس از جنگ ممکن است با پرسشهای بزرگ و گاهی بیپاسخ آغاز شود که این پرسشها نه نشانه ضعف، بلکه بخشی طبیعی از فرایند بازشناختن خود پس از تجربهای عمیق و آسیبزا هستند و روان نیاز دارد دوباره ساختارهای امنیتی خود را بسازد.
در این میان، بدن نیز با حافظهای مستقل عمل میکند. خاطرات جنگ تنها در ذهن ذخیره نمیشوند، بلکه در عضلات، ضربان قلب، الگوی تنفس و حتی خواب حضور دارند. بسیاری از افراد بدون اینکه بدانند، سالها بعد واکنشهایی از خود نشان میدهند که متعلق به گذشته است.
در کنار فرد، جامعه نیز بخشی از فرایند ترمیم روان است و ساختن حس تعلق، فراهمکردن فضا برای روایتکردن تجربهها و بهرسمیت شناختن دردهای جمعی، نقشی اساسی در بازگشت تدریجی مردم به زندگی دارد. هیچ فردی در خلأ درمان نمیشود؛ زخمهای جمعی به حمایت جمعی نیاز دارند و این همافزایی میان فرد و جامعه است که مسیر بازگشت به تعادل روانی را هموارتر میکند.
باید پذیرفت که بازگشت از جنگ یک خط صاف نیست، بلکه مسیری پرپیچوخم است و آنچه اهمیت دارد، پذیرفتن این واقعیت است که جنگ تنها یک رویداد تاریخی نیست، تجربهای است که درون انسان ادامه مییابد و نیازمند توجه، تخصص و همراهی مداوم است تا دوباره به زندگی امکان شکوفایی داده شود.
نظر شما