به گزارش خبرگزاری ایمنا، هوش مصنوعی هرچند میتواند دادههای عمومی را تحلیل کند، اما قادر به درک ظرایف فرهنگی، اجتماعی و خانوادگی افراد نیست، به عنوان مثال، یک فرد ممکن است در جامعهای زندگی کند که فشارهای سنتی یا مذهبی نقش مهمی در شکلگیری مشکلات روانی او دارند و درمانگر میتواند این زمینهها را درک کند و راهکارهایی متناسب با شرایط فرهنگی ارائه دهد، اما هوش مصنوعی به طور معمول پاسخهای استاندارد و جهانی میدهد که ممکن است با واقعیت زندگی فرد هیچ ارتباطی نداشته باشد و این فاصله میان تجربه واقعی و پاسخ ماشینی میتواند باعث بیاعتمادی یا حتی تشدید مشکلات روانی شود.
بخش بزرگی از رواندرمانی بر پایه مشاهده زبان بدن، تغییرات لحن صدا یا حتی سکوتهای معنادار بنا شده است و این نشانهها به درمانگر کمک میکنند تا احساسات پنهان یا مقاومتهای درونی فرد را تشخیص دهد. هوش مصنوعی تنها به متن یا دادههای ورودی وابسته است و نمیتواند این لایههای غیرکلامی را درک کند و نتیجه آن، درمانی سطحی و ناقص است که ممکن است مشکلات اصلی فرد را نادیده بگیرد و تنها به ظاهر کلمات بسنده کند.
دسترسپذیری دائمی هوش مصنوعی میتواند این تصور غلط را ایجاد کند که فرد همیشه یک تراپیست آماده دارد و این حس امنیت کاذب خطرناک است، زیرا فرد ممکن است در شرایط بحرانی به جای مراجعه به متخصص واقعی، تنها به پاسخهای ماشینی بسنده کند که چنین وضعیتی میتواند باعث تأخیر در دریافت کمک حرفهای شود و مشکلات روانی را به مرحلهای برساند که مداخله انسانی بسیار دشوارتر گردد.
اطلاعات روانی افراد از جمله افکار، احساسات و تجربیات شخصی، حساسترین نوع دادهها محسوب میشوند و درمانگران انسانی موظف هستند تحت قوانین سختگیرانه محرمانگی عمل کنند، اما هوش مصنوعی چنین ضمانتی ندارد. دادههای وارد شده ممکن است در سرورهای مختلف ذخیره شوند و خطر افشای آنها وجود دارد و این مسئله میتواند نه تنها به آسیب روانی فرد منجر شود، بلکه اعتماد عمومی به فرایند درمان را نیز تضعیف کند.

ورود هوش مصنوعی به حوزه سلامت روان / افزایش احتمال خطای تشخیص در ارتباط متنی
حسین روزبهانی، استاد دانشگاه، دکترای روانشناسی بالینی و عضو سازمان روانشناسی کشور با بیان اینکه تراپی و رواندرمانی فرایندی است که پیش از هر چیز بر پایه ایجاد احساس امنیت، اعتماد و همدلی میان مراجع و درمانگر شکل میگیرد، به خبرنگار ایمنا میگوید: فضای فیزیکی اتاق درمان نیز اهمیت بالایی دارد و باید توجه داشت که رواندرمانی برخلاف طبابت جسمی، نیازمند رابطهای برابر و صمیمی است و از همین رو، نشستن پشت میز، فاصله فیزیکی زیاد یا چیدمان رسمی میتواند حس قدرت و فاصله ایجاد کند، در مقابل، چیدمان چهرهبهچهره، نورپردازی مناسب و استفاده از رنگهای آرامشبخش، به مراجع کمک میکند تا استرس خود را کاهش دهد و با آرامش بیشتری وارد گفتوگو شود و بهویژه در جلسه اول، این عوامل نقش تعیینکنندهای در شکلگیری اعتماد اولیه دارند.
وی با بیان اینکه برخی از افرادی که به روانشناسان مراجعه میکنند، با مشکلاتی مانند اضطراب اجتماعی، اعتمادبهنفس پایین، احساس بیارزشی یا ترس از قضاوت مواجه هستند، میافزاید: اگر درمانگر نتواند فضایی شبیه به گفتوگو با یک دوست امن ایجاد کند، مراجع قادر نخواهد بود احساسات و افکار واقعی خود را بیان کند و در چنین شرایطی، روند درمان یا متوقف میشود یا به نتیجه مطلوب نمیرسد.
دکترای روانشناسی بالینی و عضو سازمان روانشناسی کشور با بیان اینکه در دنیای امروز، ورود هوش مصنوعی به حوزه سلامت روان، بحثهای فراوانی را به همراه داشته است، تصریح میکند: بسیاری از افراد به دلیل دسترسی آسان و احساس امنیت ظاهری، ممکن است ترجیح دهند مشکلات خود را با یک پلتفرم هوش مصنوعی در میان بگذارند و این در صورتی است که روانشناسی علمی بر این نکته تأکید دارد که بخش قابلتوجهی از اختلالات روانی، برای خود فرد ناشناختها است و علائمی مانند توهم، هذیان یا باورهای نادرست، اغلب از سوی فرد طبیعی تلقی میشوند و تنها یک متخصص میتواند آنها را تشخیص دهد.
روزبهانی با بیان اینکه تشخیصهای روانشناختی تنها بر اساس کلام نیستند، ادامه میدهد: حالات چهره، زبان بدن، نحوه نشستن، حرکات تکرارشونده و واکنشهای غیرکلامی، اطلاعات ارزشمندی در اختیار درمانگر قرار میدهند و این دادهها در یک گفتوگوی متنی با هوش مصنوعی از بین میروند و احتمال خطای تشخیص را بهشدت افزایش میدهند. از آنجا که تشخیص صحیح، پایه و اساس درمان است، هرگونه خطا در این مرحله میتواند کل مسیر درمان را دچار انحراف کند.
همدلی واقعی فراتر از شنیدن کلمات است / راهکارهای کلی و یکسان برای بهبود سلامت روان تمام افراد کارآمد نیست
وی با اشاره به اینکه عنصر کلیدی دیگر در درمان، همدلی است، میگوید: برخی از مراجعان به این دلیل بهبود مییابند که برای نخستین بار احساس میکنند دیده و شنیده میشوند و همدلی واقعی فراتر از شنیدن کلمات و شامل بازتاب احساسات، زبان بدن، حالات چهره و نشان دادن درک عمیق از دنیای درونی فرد است و این تجربه انسانی، چیزی نیست که یک سیستم ماشینی بتواند بازتولید کند.
دکترای روانشناسی بالینی و عضو سازمان روانشناسی کشور با بیان اینکه در بعضی اختلالات مانند افسردگی، درمان نیازمند تشویق فرد به فعالیت، تحرک و ارتباط اجتماعی است، اضافه میکند: این در حالی است که استفاده افراطی از هوش مصنوعی میتواند فرد را به انزوا عادت دهد و او را در چهارچوب خانه و ارتباطات غیرانسانی نگه دارد که این مسئله نه تنها به بهبود کمک نمیکند، بلکه میتواند علائم را تشدید کند.
روزبهانی با بیان اینکه اختلالات روانی ماهیتی پیچیده و فردمحور دارند، خاطرنشان میکند: حتی اگر دو نفر تشخیص یکسانی مانند افسردگی داشته باشند، مسیر درمان آنها میتواند متفاوت باشد و تفاوت در شخصیت، سبک زندگی، تجربیات گذشته و شرایط محیطی، ایجاب میکند که درمان به صورت اختصاصی طراحی شود و راهکارهای کلی و یکسان، هرچند ممکن است در کوتاهمدت اثر محدودی داشته باشند، اما در بلندمدت میتوانند آسیبزا باشند.

استفاده از هوش مصنوعی به عنوان تراپیست یا رواندرمانگر، هرچند در نگاه اول جذاب و نوآورانه به نظر میرسد، اما مضرات و محدودیتهای جدی دارد
فاطمه خدادادی، روانشناس بالینی با بیان اینکه استفاده از هوش مصنوعی به عنوان تراپیست یا رواندرمانگر، هرچند در نگاه اول جذاب و نوآورانه به نظر میرسد، اما مضرات و محدودیتهای جدی دارد که نباید نادیده گرفته شوند، به خبرنگار ایمنا میگوید: نخستین مشکل، نبود تخصص انسانی است: رواندرمانگری تنها انتقال اطلاعات یا پاسخ به پرسشها نیست، بلکه نیازمند درک عمیق از روان انسان، تجربه بالینی و توانایی تشخیص ظریف نشانههای رفتاری و هیجانی است، هوش مصنوعی فاقد این تجربه انسانی و شهود درمانگرانه است و نمیتواند جایگزین تعامل انسانی شود.
وی با بیان اینکه دومین آسیب، خطر سادهسازی بیش از حد مسائل روانی است، میافزاید: هوش مصنوعی به طور معمول بر اساس دادهها و الگوهای عمومی پاسخ میدهد، در حالی که مشکلات روانی هر فرد منحصر به فرد و پیچیده است و این رویکرد الگوریتمی میتواند باعث شود فرد احساس کند مشکل او به درستی درک نشده یا تنها به یک نسخه عمومی تقلیل یافته است و چنین تجربهای نه تنها کمکی به درمان نمیکند، بلکه ممکن است احساس بیارزشی یا ناامیدی را در فرد تقویت کند.
روانشناس بالینی با اشاره به اینکه سومین نکته، نبود مسئولیتپذیری و اخلاق حرفهای است، تصریح میکند: رواندرمانگران تحت قوانین و چارچوبهای اخلاقی مشخص فعالیت میکنند و در برابر بیماران خود مسئولیت دارند، اما هوش مصنوعی هیچ تعهد اخلاقی یا قانونی ندارد. اگر توصیهای نادرست یا آسیبزا ارائه دهد، هیچ سازوکار پاسخگویی وجود ندارد و این خلأ میتواند پیامدهای خطرناک برای سلامت روان افراد داشته باشد.
خطر وابستگی ناسالم به فناوری / هوش مصنوعی قادر به تشخیص دقیق شرایط بحرانی مانند اختلالات شدید روانی نیست
خدادادی با بیان اینکه چهارمین مضرت، خطر وابستگی ناسالم به فناوری است و وقتی فرد به جای تعامل انسانی به هوش مصنوعی تکیه کند، ممکن است به مرور از روابط اجتماعی واقعی فاصله بگیرد، ادامه میدهد: درمان روانی در اصل بر پایه ارتباط انسانی، همدلی و تجربه مشترک بنا شده است و جایگزینی این ارتباط با یک ماشین میتواند انزوای اجتماعی را تشدید کند و مانع رشد مهارتهای ارتباطی فرد شود.
وی با بیان اینکه پنجمین آسیب، محدودیت در تشخیص بحرانهای جدی روانی است، میگوید: هوش مصنوعی قادر به تشخیص دقیق شرایط بحرانی مانند اختلالات شدید روانی نیست و حتی اگر نشانههایی را شناسایی کند، توانایی مداخله فوری و انسانی ندارد و در چنین شرایطی، اتکا به هوش مصنوعی میتواند خطرناک باشد و جان افراد را به مخاطره بیندازد.
روانشناس بالینی اضافه میکند: استفاده از هوش مصنوعی به عنوان تراپیست میتواند باعث تضعیف جایگاه حرفهای رواندرمانگران واقعی شود. اگر جامعه به اشتباه تصور کند که ماشینها میتوانند جایگزین متخصصان شوند، ارزش تجربه انسانی و دانش بالینی کاهش مییابد و این روند نه تنها به بیماران آسیب میزند، بلکه به کل نظام سلامت روان ضربه وارد میکند، بنابراین هوش مصنوعی میتواند ابزار کمکی ارزشمند باشد، اما هرگز نباید به عنوان جایگزین تراپیست انسانی مورد استفاده قرار گیرد.

رواندرمانی واقعی فرصتی برای تمرین ارتباط انسانی، بیان احساسات و دریافت بازخورد زنده است و این فرایند به فرد کمک میکند تا مهارتهای اجتماعی خود را تقویت کند و در روابط روزمره موفقتر باشد. تعامل با هوش مصنوعی چنین فرصتی را فراهم نمیکند و حتی ممکن است فرد را بیشتر به سمت انزوا و وابستگی به فناوری سوق دهد و در نتیجه، به جای رشد اجتماعی، فرد در چرخهای از ارتباطات مصنوعی گرفتار میشود.
درمانگر انسانی میتواند در لحظه مسیر درمان را تغییر دهد، از تجربههای شخصی برای ایجاد همدلی استفاده کند یا روشهای خلاقانهای برای کمک به بیمار به کار گیرد و هوش مصنوعی تنها بر اساس دادههای از پیش تعیینشده عمل میکند و توانایی واکنش خلاقانه ندارد. این محدودیت باعث میشود درمان ماشینی خشک، غیرشخصی و فاقد انعطاف باشد، در حالی که رواندرمانی واقعی نیازمند سازگاری مداوم با شرایط فردی است.
دادههایی که هوش مصنوعی بر اساس آن آموزش دیده، ممکن است حاوی پیشداوریهایی باشد و این سوگیریها میتوانند در پاسخهای درمانی بازتولید شوند و به جای کمک، آسیبهای روانی و اجتماعی بیشتری ایجاد کنند، به عنوان مثال، اگر الگوریتمها بر اساس دادههای یک فرهنگ خاص آموزش دیده باشند، ممکن است مشکلات افراد در فرهنگهای دیگر را نادیده بگیرند یا حتی توصیههای نامناسب ارائه دهند.
اگر جامعه بیش از حد به فناوری تکیه کند، اهمیت همدلی، ارتباط انسانی و تجربه بالینی کمرنگ خواهد شد. این روند نه تنها به بیماران آسیب میزند، بلکه به کل نظام سلامت روان ضربه وارد میکند. درمان روانی در اصل بر پایه رابطه انسانی بنا شده است و جایگزینی این رابطه با یک ماشین میتواند کیفیت درمان را پایین بیاورد و اعتماد عمومی به فرایندهای درمانی را از بین ببرد.


نظر شما