باران بر شانه‌های لاله‌های گمنام؛ بروجرد به استقبال فرزندان مادر آمد

پس از سال‌ها سکوت خاک، دو لاله فاطمی در میان اشک و ارادت مردم لرستان تشییع شدند؛ استقبالی که از بروجرد آغاز شد و با روایت‌هایی از دلتنگی، وفاداری و پیوند نسل‌ها همراه شد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از لرستان، باران می‌بارید؛ آرام و پیوسته، درست در لحظه‌ای که دو مسافر سال‌های دور، پس از دهه‌ها دوری، به خانه بازمی‌گشتند. کوچه‌ها بوی اسپند گرفته بود و چشم‌ها به راه دوخته شده بود. بعضی‌ها گل در دست داشتند، بعضی پرچم و بعضی تنها با دستانی که روی سینه گذاشته بودند، آمده بودند تا به استقبال کسانی بروند که سال‌ها پیش، جوانی‌شان را در خاک این سرزمین جا گذاشته بودند.

در روزهایی که نام مادر و سوگ شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) در گوشه‌وکنار این دیار طنین‌انداز است، لرستان بار دیگر میزبان دو فرزند گمشده وطن شد؛ دو لاله فاطمی که پس از سال‌ها سکوت خاک، راه بازگشت به آغوش مردم را پیدا کرده بودند.

باران بر شانه‌های لاله‌های گمنام؛ بروجرد به استقبال فرزندان مادر آمد

اما بازگشت امسال رنگ دیگری داشت، آسمان نیز انگار قرار نبود در این بدرقه و استقبال تماشاگر بماند، باران، بخش بزرگی از استان را فرا گرفته بود و هم‌زمان با قدم‌های نخستین شهدا بر خاک لرستان، رحمت آسمان هم بر سر مردم می‌بارید؛ گویی زمین و آسمان هر دو برای دیدار این مسافران قدیمی آماده شده بودند.

شب گذشته، بروجرد نخستین ایستگاه این دیدار بود؛ شهری که مردمش زیر باران ایستادند تا به دو جوانی خوشامد بگویند که سال‌ها پیش، در اوج جوانی، از خانه رفته بودند و دیگر بازنگشته بودند.

یکی ۱۷ سال بیشتر نداشت؛ از معرکه عملیات کربلای ۵ در شلمچه آمده بود و دیگری ۲۴ ساله بود؛ یادگاری از عملیات بدر و شرق دجله، دو جوان با فاصله‌ای اندک در سن، اما با دهه‌ها فاصله در زمان بازگشت؛ جوانانی که اکنون نه با قدم‌های خود، بلکه بر شانه‌های مردم به خانه می‌آمدند.

در میان جمعیت، کودکی با شاخه‌ای گل به استقبال آمده بود، شاید هنوز آن‌قدر بزرگ نشده بود که معنای جنگ و رزم تن‌به‌تن را بداند، اما صدای موشک‌ها را در جنگ‌های دوم و سوم به‌خوبی شنیده بود، کودکی که شاید نتواند فاصله سال‌های رفتن این دو شهید تا امروز را حساب کند، اما آمده بود تا سهم کوچکش را در استقبال از مردانی ادا کند که برای امنیت همین روزهای کودکی او از جان گذشته بودند.

باران بر شانه‌های لاله‌های گمنام؛ بروجرد به استقبال فرزندان مادر آمد

کمی آن‌سوتر، مرد جوانی روی ویلچر نشسته بود. پاهایش توان همراهی نداشتند، اما دلش برای آمدن بی‌قرار بود. چتر بر سر گرفته و خود را به جمع استقبال‌کنندگان رسانده بود. او نمی‌توانست به سمت تابوت‌ها قدم بردارد، اما اراده‌اش از بسیاری قدم‌ها جلوتر رفته بود.

مادری نیز از ساعت‌ها قبل، عطر اسپند را در کوچه‌ها پراکنده بود. دود اسپند در هوای بارانی می‌پیچید و با بوی خاک نم‌خورده درهم می‌آمیخت. هرکس به شکلی آمده بود؛ یکی دست ارادت بر سینه داشت و از دور به تماشای پیکرها ایستاده بود، دیگری با احترام نظامی به استقبالشان آمده بود و بانویی نیز در برابر تابوت‌ها قامت احترام بسته بود.

اینجا کسی به باران فکر نمی‌کرد. لباس‌ها خیس شده بود، چترها باز بودند و قطره‌ها از صورت‌ها پایین می‌آمدند، اما کسی برای رفتن عجله نداشت، مردم آمده بودند تا به نگهبانان این خاک ادای احترام کنند؛ همان‌هایی که سال‌ها در دل همین سرزمین آرام گرفته بودند و امروز پس از سال‌ها، دوباره در میان مردمانش حضور داشتند.

باران بر شانه‌های لاله‌های گمنام؛ بروجرد به استقبال فرزندان مادر آمد

باران می‌بارید و جمعیت همچنان ایستاده بود. گویی در آن لحظه، هیچ فاصله‌ای میان نسل‌ها وجود نداشت؛ نه میان جوان ۱۷ ساله شلمچه و کودکی که گل به دست آمده بود، نه میان رزمنده ۲۴ ساله شرق دجله و مرد جوانی که روی ویلچر، با وجود ناتوانی در راه رفتن، خود را به مراسم رسانده بود.

پس از استقبال در بروجرد، پیکرها به مسجد صاحب‌الزمان(عج) اشترینان رسیدند؛ جایی که مراسم وداع، صحنه‌هایی از جنس دلتنگی و ارادت را پیش چشم حاضران گذاشت.

مادری در کنار پیکر شهید نشسته بود و زیر لب با او درد دل می‌کرد؛ گویی سال‌ها انتظار، حرف‌های ناگفته بسیاری برایش باقی گذاشته بود که گوش شنوایش شهید خوشنامی است که با گمنامی آمده است. پدری تابوت سه‌رنگ را در آغوش گرفته و بر آن بوسه می‌زد و لحظه‌ای سر به سجده گذاشت؛ سجده‌ای که شاید در آن، شکرانه‌ای نهفته بود.

باران بر شانه‌های لاله‌های گمنام؛ بروجرد به استقبال فرزندان مادر آمد

صبح امروز، مسیر بازگشت این دو لاله فاطمی در روستای قائدطاهر بخش اشترینان، با استقبال پرشور مردم ادامه پیدا کرد، آسمان روستا ابری بود و دود اسپند در کوچه‌ها می‌پیچید، مادرانی با چهره‌های خسته از سال‌های پشت سر گذاشته، گل به دست و سینه‌زنان به استقبال آمده بودند. پدرانی پرچم به دست در میان جمعیت دیده می‌شدند و مردی نیز عکس شهید خود را همراه آورده بود؛ گویی در بازگشت این دو جوان، بار دیگر خاطره فرزند خویش را جست‌وجو می‌کرد.

باران بر شانه‌های لاله‌های گمنام؛ بروجرد به استقبال فرزندان مادر آمد

جمعیت در میان دود اسپند و زیر آسمان گرفته روستا به هم پیوسته بود و نگاه‌ها مسیر حرکت تابوت‌ها را دنبال می‌کرد و دست‌های پرتعدادی برای لمس تابوت‌ها پیش می‌آمد، هرکس به شیوه خود می‌خواست سهمی از این دیدار دیرهنگام داشته باشد؛ دیداری که برای بعضی‌ها یادآور سال‌ها دلتنگی و برای نسل جوان، فرصتی برای آشنایی با مردانی بود که پیش از تولدشان، جان خود را فدای این سرزمین کرده بودند.

کد مطلب 1018615

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.