به گزارش خبرنگار ایمنا از کربلای معلی، هرچه به اربعین نزدیکتر میشویم، نبض خدمت در کربلا تندتر میزند. موکبها شب و روز نمیشناسند؛ دیگهای غذا بیوقفه بر آتشاند، بطریهای آب میان زائران دستبهدست میشود و خادمان، پیش از آنکه خستگی را به یاد بیاورند، به فکر زائری هستند که تازه از راه رسیده است.
در این شهر، میلیونها زائر دیده میشوند، اما آنچه کمتر به چشم میآید، دستهایی است که بیصدا و بیادعا چرخ این خدمت عظیم را میچرخانند؛ دستهایی که گاهی متعلق به نوجوانانی است که سنشان به اندازه سالهای خدمت بعضی خادمان هم نیست.
میان همین جمعیت و در یکی از موکبهای مسیر زائران، نوجوانی ۱۵ ساله از اصفهان را میبینم که از نخستین ساعات صبح تا نیمههای شب، بیوقفه مشغول کار است؛ از جارو زدن و شستن لباسها گرفته تا توزیع غذا و کمک به گروههای امدادی. وقتی از او میخواهم چند دقیقهای مقابل دوربین بایستد، آرام عقب میرود و جملهای میگوید که مسیر این گفتوگو را تغییر میدهد: «فقط صورتم را شطرنجی کنید... من برای رضای خدا آمدهام.»
در این شهر، آدمها را از لباس و سن و سالشان نمیشود شناخت؛ اینجا معیار، نه سفیدی موهاست و نه بزرگی عنوانها، بلکه وسعت دلهایی است که برای خدمت میتپد. کافی است چند قدم از مسیر زائران فاصله بگیری تا نوجوانهایی را ببینی که شانهبهشانه مردان باتجربه، بیهیاهو بار خدمت را بر دوش کشیدهاند؛ یکی جارو به دست دارد، دیگری ظرف میشوید، آن یکی غذای زائران را توزیع میکند و چند قدم آنطرفتر نوجوانی با لباس خیس از شستن لباسها، دوباره به دنبال کاری دیگر میرود.

میان همین جمع، نوجوانی توجه مرا جلب میکند؛ آرام، کمحرف و بیادعا. محمدعرفان مسائلی، ۱۵ ساله و اهل اصفهان.
از او میخواهم چند دقیقهای مقابل دوربین بایستد و گفتوگو کنیم. چند قدم عقب میرود. با لبخندی از سر خجالت میگوید: «نه...»
دلیلش را که میپرسم، جواب میدهد: «اگر میشود صورتم را شطرنجی کنید.»
شوخی میکنم و میگویم: «مگر جرمی مرتکب شدی؟» سرش را پایین میاندازد و با همان صداقت کودکانهای که هنوز در چهرهاش پیداست، پاسخ میدهد: «نه... فقط نمیخواهم شناخته شوم. من برای رضای خدا آمدهام. فقط آرزو دارم امام حسین(ع) من را خریداری کند.»
همین چند جمله کافی بود تا این گفتوگو دیگر یک مصاحبه معمولی نباشد؛ روایتی شد از نوجوانی که بزرگترین آرزویش، دیده شدن نیست.
تعطیلاتی که بوی خدمت میدهد
محمدعرفان میگوید نخستینبار نیست که به کربلا آمده است. چند سال پیش با گروههای جهادی آشنا شده و از همان زمان، هر فرصتی پیدا کرده، خودش را به این مسیر رسانده است.
وقتی از او میپرسم چرا در سنی که بسیاری از همسنوسالهایش تابستان را با بازی و تفریح میگذرانند، خدمت در موکب را انتخاب کرده، بدون لحظهای مکث پاسخ میدهد: «خیلی از دوستانم هم تا بعد از اربعین در موکبها کمک میکنند؛ بعضیهایشان حتی خودشان موکب دارند. من هم معتقدم هر کسی در این مسیر کمک کند، خدا چند برابرش را به او برمیگرداند.»
این جمله را آنقدر محکم میگوید که انگار سالها تجربه پشت آن خوابیده است، نه فقط پانزده سال زندگی.
از جارو تا خدمت به پزشکان؛ هرجا کاری باشد
در موکب، مسئولیت مشخصی ندارد؛ یا شاید بهتر است بگوییم، مسئولیتش همه کارهاست؛ جارو میزند. لباس میشوید. حمامها را تمیز میکند. سه وعده غذا میان زائران توزیع میکند. اگر گروههای امدادی یا پزشکان وسیلهای لازم داشته باشند، خودش را به آنها میرساند.
برای او هیچ کاری کوچک نیست؛ هر کاری که گرهی از کار زائری باز کند، همان خدمت به امام حسین(ع) است.
اینجا خستگی معنایش را از دست میدهد
از سختیها میپرسم؛ از گرمای کربلا، ساعتهای طولانی کار و دوری از خانواده.
لبخند میزند؛ لبخندی که انگار پاسخ همه سؤالهاست.
میگوید: «وقتی هدفت امام حسین باشد، این چیزها دیگر معنایی ندارد.» بعد آرام ادامه میدهد: «اینجا آرامش خاصی دارم. گاهی دوازده ساعت کار میکنیم، اما اصلاً متوجه گذشت زمان نمیشویم... به عشق حسین.»
سرمایهای به نام دعای زائر
از او میپرسم بعد از ساعتها خدمت، چه چیزی بیش از همه خوشحالش میکند؟ چشمهایش به زائرانی میافتد که از کنارمان عبور میکنند؛ میگوید: «وقتی زائری بعد از گرفتن آب یا غذا فقط میگوید خدا خیرت بده، همان لحظه خوشحال میشوم. مطمئنم اگر روزی مشکلی برایمان پیش بیاید، دعای خیر همین زائرها پشت سر ماست.»
برای محمدعرفان، مزد خدمت نه دیده شدن است و نه تشویق؛ دعای یک زائر، بزرگترین دارایی اوست.

اربعین؛ مدرسه ایثار و صبوری
وقتی از او میخواهم مهمترین چیزی را که اربعین به او یاد داده در یک جمله بگوید، پاسخ میدهد: «ایثار و صبوری.»
بعد توضیح میدهد: «باید بتوانی از پنج صبح تا دوازده شب کار کنی، اما مطمئن باش چیزی از آدم کم نمیشود؛ هرچه در این مسیر بدهی، خدا بیشتر به تو برمیگرداند.»
آرزویی به بزرگی یک موکب
محمدعرفان از آینده هم تصویر روشنی در ذهن دارد؛ آرزویش این است که روزی خودش در کربلا موکبی برپا کند و خادم افتخاری امام حسین(ع) باشد.
آخرین سؤال را میپرسم: اگر همین حالا امام حسین(ع) روبهرویت باشد و فقط یک جمله فرصت داشته باشی، چه میگویی؟
چند ثانیه سکوت میکند، بعد آرام میگوید: «اگر در خدمتم کمکاری یا کوتاهی بوده، من را حلال کنید... اگر امام حسین(ع) ما را خریداری کند، همه چیز درست میشود.»
بزرگتر از سنش، کوچکتر از ادعایش
در کربلا، خادمان زیادی را میتوان دید؛ بعضی با لباسهای متحدالشکل، بعضی پشت دیگهای غذا، بعضی در حال نظافت مسیر زائران، اما گاهی تمام عظمت این خدمت، در چهره نوجوانی خلاصه میشود که از دیده شدن فرار میکند و تنها آرزویش این است که صاحب این مسیر، او را ببیند.
شاید راز ماندگاری اربعین همین باشد؛ اینکه هنوز در میان میلیونها زائر، نوجوانی پانزدهساله پیدا میشود که بزرگترین رؤیایش نه مشهور شدن، نه عکس گرفتن و نه دیده شدن، بلکه «خریده شدن» توسط امام حسین(ع) است؛ رؤیایی که اگرچه ساده به زبان میآید، اما برای رسیدن به آن، از پنج صبح تا نیمهشب بیهیچ چشمداشتی خدمت میکند.

نظر شما