به گزارش خبرگزاری ایمنا، هنوز به محوطه اصلی مصلی نرسیدهای، اما اندوه، زودتر از همه به استقبالت آمده است. در راهروها، در نگاههای خیس، در قدمهایی که هرچه به پیکر رهبر شهید نزدیکتر میشوند، سنگینتر بر زمین مینشینند. اینجا کسی عجله ندارد؛ همه میخواهند زمان، کمی بیشتر درنگ کند. گویی هیچکس دلش نمیآید «آخرین دیدار» به «آخرین خداحافظی» تبدیل شود.
جمعیت آرام پیش میرود؛ همراه موجی که با بغض حرکت میکند. مادری زیر لب صلوات میفرستد، پدری دست فرزندش را محکم گرفته تا این لحظه را به حافظه نسل بعد بسپارد، جوانی چشم از تابوت برنمیدارد، پیرمردی بیوقفه قرآن میخواند و اشک، بیاجازه از چینهای صورتش پایین میآید.

اما میان همه قابهای این وداع، جایی هست که هیچ دوربینی نمیتواند از کنار آن بیتفاوت عبور کند؛ دیواری ساده، از جنس دلهای شکسته؛ برای پیوند دادن حرفهایی که سالها در سینه مانده بود.
مردم یکییکی مقابلش میایستند؛ درست مثل زائرانی که به ضریح رسیدهاند. بعضی فقط نگاه میکنند. بعضی دست روی دیوار میکشند؛ انگار میخواهند فاصله میان خود و صاحب این وداع را کمتر کنند. بعد گچها را برمیدارند؛ گچهایی که امروز مأمور ثبت دلتنگیاند.
این روزها مصلای امام خمینی (ره) میزبان هزاران عاشق و دلباخته امام شهید بود؛ خشتی نبود که اشک این مردم را به خاطر نسپارد. دلتنگیها گاهی از چشمها جاری میشد، گاهی به هقهق بدل میشد و گاهی، وقتی دیگر زبان از گفتن بازمیماند، روی دیوارها مینشست؛ بر دیوارهای حائل مصلی، همان دیوارهایی که در دو روز وداع درست مثل دیوارهای خیابان کشوردوست به دفتر خاطرات یک ملت تبدیل شدند.
مردمی که داغ، امان دلشان را بریده بود، با دیدن جای خالی رهبر شهید بر محراب مصلی، با دیدن تابوتی به جای قامت استواری که سالها در همین شبستان با صلابت سخن گفته بود، دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشتند. هرکس آمد تا چیزی بنویسد؛ نه برای آنکه دیگران بخوانند، برای آنکه دلش کمی آرام بگیرد.
انگار همه آمده بودند آخرین نامهشان را بنویسند.
نامههایی که نه تمبر میخواست، نه نشانی.
نشانیشان، دل همان مردی بود که سالها پناه دردهایشان بود.
یکی نوشت: «آقا... ما هنوز همان مردمیم؛ همانهایی که برایمان پدری کردید.»
دیگری نوشت: «قرار نبود این نامه را بیپاسخ بنویسیم.»
کمی پایینتر، دستخطی کودکانه میان نوشتههای بزرگتر جا باز کرده بود؛ چند کلمه لرزان، بیقاعده، اما آنقدر صادق که بغض را به گلوی هر رهگذری میآورد. کودکی که شاید هنوز معنای شهادت را نمیدانست، اما خوب فهمیده بود که باید برای کسی که دوستش داشته، چیزی بنویسد.
هیچکس از دیگری نمیپرسید چه نوشتهای. اینجا هر جمله، راز دل یک نفر بود؛ رازی که از سینه بیرون آمده و روی دیوار نشسته بود.

اگر کسی از دور به این دیوارها نگاه میکرد، فقط انبوهی از خطوط میدید؛ اما کافی بود چند قدم نزدیکتر شود تا بفهمد اینها نوشته نیستند؛ رد اشکند. هر واژه از میان بغض گذشته بود و هر جمله بوی دلتنگی میداد. مردم، به جای جوهر، دلشان را روی دیوار گذاشته بودند.
بعضی نوشتهها رنگ وصیت داشت، بعضی رنگ عهد.
بعضیها از صبر میگفتند، بعضی از غربت، بعضی از تنهایی، اما بیشترشان از یک مطالبه مشترک سخن میگفتند؛ خونخواهی.
یکی نوشته بود: «ویرانی کاخ سفید.»
این کلمات خلاصه تمام خشمی بود که در دل عزاداران موج میزد؛ خشمی که قاتلان رهبرشان را فراموش نمیکرد.

چند قدم آنطرفتر، جملهای ساده اما عمیق، آرزوی مشترک میلیونها انسان آزاده را به تصویر کشیده بود:
«جهان زیبا نمیگردد مگر با محو اسرائیل.»
و کمی آنسوتر، دستی دیگر راه آینده را روی همان دیوار نوشته بود:
«نظر رهبر باید فصلالخطاب باشد.»
اما اگر کسی چند دقیقه بیشتر مقابل این دیوارها می ایستاد خیلی زود یک حقیقت را کشف میکرد؛ پرتکرارترین واژه این دیوارها، «انتقام» است.
تقریباً در هر چند قدم، جملهای درباره خونخواهی به چشم میخورد. گویی هزاران نفر، بیآنکه با هم قرار گذاشته باشند، یک جمله را با واژههایی متفاوت نوشتهاند؛ اینکه خون امامشان نباید بیپاسخ بماند.
یکی با خطی درشت نوشته است: «آقاجان ما یک جان به شما بدهکاریم؛ قول میدهیم به پسرتان پرداخت کنیم بدهیمان را.»

جملهای کوتاه؛ اما آنقدر سنگین که رهگذران را وادار میکند چند ثانیه مکث کنند.
چند قدم آنسوتر، دیوار پر شده از مطالبههایی که همه به یک مقصد میرسند؛ «انتقام»، «خونخواهی»، «قصاص قاتلان»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و جملههایی که هر کدام به زبان خودشان یک پیام دارند؛ دشمن نباید تصور کند امامکشی، جنایتی است که بتوان از کنار آن به سادگی عبور کرد.
این دیوارها فقط دفتر دلتنگی نبودند؛ دفتر بیعت هم بودند.
مردم آمده بودند دوباره عهد ببندند.
عهد ببندند که این بار، رهبرشان را حتی بعد از شهادت هم تنها نخواهند گذاشت.
عهد ببندند که پرچمی را که او بلند کرده است، بر زمین نگذارند.
عهد ببندند که مطالبه خونخواهی را تا روز تحقق عدالت فراموش نکنند.
این دست نوشته ها بیانیههای مردمی بودند که میان اشک، تکلیف فردایشان را هم مرور میکردند.
شاید هیچ مراسمی در دنیا دیواری نداشته باشد که اینگونه بار امانت یک ملت را بر دوش بکشد. دیوارهای مصلی دیگر بخشی از تاریخ شده بودند.
دوربینها شکوه جمعیت را ثبت کردند؛ صفهای فشرده، پرچمها، تابوت، اشکها و وداع را.
اما چیزی که هیچ دوربینی نتوانست ثبت کند، وزن این بغض بود.
وزن حرفهایی که سالها در دل مانده بود و حالا در چند کلمه خلاصه میشد.
آخرین حرفهای یک ملت با رهبرش.
حرفهایی که شاید اگر فرصت دیگری بود، هیچوقت گفته نمیشد.

کاش میشد همه تهران دیوار میشد.
کاش تمام خیابانهایش، تمام پلهایش، تمام میدانهایش، تمام ساختمانهایش جایی برای نوشتن داشت.
اما باز هم کم بود.
چون دلتنگی این مردم، روی یک دیوار جا نمیشد؛ روی هزار دیوار هم نه.
این بغض، بزرگتر از دیوارهای مصلی بود.
بزرگتر از تهران.
بزرگتر از کلمات.
شاید سالها بعد، دیوارهای حائل مصلی دیگر وجود نداشته باشند؛ شاید رنگ تازهای روی آنها کشیده شود و هیچ اثری از این جملهها باقی نماند. اما آنچه در این دو روز بر آنها نوشته شد، از حافظه این ملت پاک نخواهد شد. مردم، آخرین حرفهایشان را با رهبر شهیدشان روی دیوار نوشتند؛ حرفهایی که فرصت گفتنش را پیدا نکرده بودند، درد دلهایی که سالها در سینه داشتند و عهدهایی که میخواستند تاریخ شاهد آنها باشد.
تمام تهران اگر دیوار میشد، باز برای نوشتن این همه بغض، این همه دلتنگی، این همه ناگفته و این همه پیمان کم بود. این دیوارها شاهد عهد ملتی بودند که میخواست به دشمن بگوید امامکشی، یک جنایت ساده نیست؛ خون رهبر این ملت، مطالبهای است که از حافظه مردم پاک نخواهد شد.
نظر شما