به گزارش خبرگزاری ایمنا، حقیقت، ابعاد مکتوم و ژرفای شخصیتی رهبر شهید انقلاب را بیش و پیش از هر چیز، باید در آینه روایت یاران مخلص، رازدانان میدان و هم-سنگران نزدیکش جستوجو کرد؛ کلماتی بیواسطه و برخاسته از دل که فراتر از تحلیلهای مرسوم سیاسی و گزارشهای متداول رسانهای، از عمق یک پیوند قلبی، ایمانی و راهبردی پرده برمیدارند. در روزگاری که جمهوری اسلامی و جبهه حق با پیچیدهترین جنگهای شناختی و هجمههای همهجانبه رسانهای مواجه است، بازخوانی منظومه فکری و سیره عملی رهبری که در بزنگاههای حساس منطقهای و بینالمللی، کشتی انقلاب را با شجاعت و تدبیر هدایت کرد، ضرورتی حیاتی برای ترسیم افقهای آینده است.
سردار والامقام شهید محمدرضا زاهدی، فرمانده خستگیناپذیر و مجاهد نستوه نیروی قدس سپاه پاسداران، از جمله همین یاران راستین و چهرههای برجستهای بود که سالها در خط مقدم دفاع از آرمانها، هندسه مقاومت اسلامی را در سوریه و لبنان، تحت هدایتهای حکیمانه و مستقیم ایشان مشق کرد. حضور مستمر و فرماندهی راهبردی او در قلب تحولات منطقه، فرصتی کمنظیر و زیستی منحصربهفرد برای شناخت عملی از شیوه مدیریت، آیندهنگری و نگاه کلان رهبر شهید انقلاب فراهم آورده بود.
امروز، در ایام سوگ عمیق امت اسلام و در روزهایی که بوی دلتنگی و حماسه با تشییع باشکوه رهبر شهید درآمیخته است، بازخوانی این رابطه دوسویه و عمیق، بیش از هر زمان دیگری پرده از واقعیتهای کمتر شنیدهشده برمیدارد و نشان میدهد که چگونه پیوند وثیق میان کانون ولایت و فرماندهان میدان، به صخرهای مستحکم در برابر طوفانهای سهمگین بدل شد.
در همین راستا به گفتگو با «محمدمهدی زاهدی»، فرزند برومند این فرمانده پرافتخار نشستیم. او در این مصاحبه، با لحنی سرشار از اصالت، محبت و صلابت، ناگفتههایی عمیق از سیره مجاهدانه پدر، سلوک پدرانه و هدایتگر رهبر شهید انقلاب، و خاطرات ملموس دیدارها و التزام عملی به فرامین ولایت را روایت میکند؛ روایتی متقن از پسری که خود شاهد تراز حرکت پدر با معیار ولیفقیه بوده و اکنون راوی طریق عاقبتبهخیری سردارانی است که تا پای جان بر عهد خویش ایستادند.

ایمنا: از فعالیتهای پدر و مأموریتهایی که در کشورهایی همچون سوریه و لبنان داشتند، برایمان بگویید.
زاهدی: پدرم حدود بیست سال پایانی عمرشان را در نیروی قدس سپاه سپری کردند، البته در تمام این بیست سال بهصورت مستمر در نیروی قدس حضور نداشتند و در برخی مقاطع نیز مسئولیتهایی در داخل کشور برعهده داشتند، اما مهمترین بخش فعالیتهایشان مربوط به حضور در نیروی قدس بود.
از زمانی که شهید حاج قاسم سلیمانی، مسئولیت نیروی قدس سپاه را برعهده گرفتند، از نخستین افرادی بودند که پس از آغاز مسئولیت، از پدرم برای همکاری دعوت کردند و ایشان نیز این مسئولیت را پذیرفتند. اگر بخواهم بهصورت تقریبی بیان کنم، از این بیست سال، پدرم حدود چهارده سال به طور مستقیم در نیروی قدس فعالیت داشتند.
یکی از ویژگیهای شاخص ایشان این بود که در هر سه دوره مسئولیت خود، فرماندهی هر دو حوزه سوریه و لبنان را بهصورت همزمان برعهده داشتند؛ دو دوره از این مسئولیتها در زمان فرماندهی شهید سلیمانی بود و پس از شهادت ایشان نیز، به درخواست مجدد شهید سید حسن نصرالله، برای سومین بار به آن منطقه اعزام شدند و تا زمان شهادت، مسئولیت خود را ادامه دادند.
ایمنا: زمانی که خبر شهادت پدرتان را شنیدید، چه احساسی داشتید و فضای خانواده در آن لحظات چگونه بود؟
زاهدی: طبیعی است خانواده کسی که در چنین عرصهای فعالیت میکند، همواره احتمال خطر را در ذهن خود دارد، اما با وجود اینکه میدانستیم ایشان در معرض تهدید هستند، هیچگاه تصور نمیکردیم آن لحظه و آن ساعت چنین اتفاقی رخ دهد، ازاینرو هنگام شنیدن خبر شهادت پدر، شوک بزرگی به همه ما وارد شد. از دست دادن کسی که در خانواده بسیار شوخطبع، صمیمی و گرم بود، برای همه بسیار سنگین بود و همانطور که رهبر شهید فرموده بودند، هر کسی که پدرم را میشناخت، غم شهادت ایشان برایش سنگین بود.
در این مدت که برای جمعآوری مستندات زندگی ایشان با افراد مختلف گفتوگو کردیم، میتوانم بگویم همه از اخلاق نیکو و برخورد خوب پدرم سخن میگفتند و خودشان نیز همیشه تأکید میکردند که اگرچه در انجام مأموریتها بسیار قاطع هستند، اما هیچگاه این قاطعیت را با بداخلاقی همراه نمیکنند.

ایمنا: پس از شهادت پدر، برای آرامش و تسلیخاطر خود و خانواده چه کار کردید؟
زاهدی: زمانی که خبر شهادت را شنیدیم، نزدیک زمان افطار بود و به هیچ عنوان نتوانستم افطار کنم و در همان دقایق اولیه که خبر مدام تکذیب و تأیید میشد، تنها کاری که توانستم انجام دهم، خواندن نماز بود؛ آن هم با اضطراب و دلشوره فراوان.
روح بزرگ و رفتار پدرانه حضرت آقا به ما آرامش بخشید. نکتهای که برای من بسیار اهمیت داشت، نحوه برخورد ایشان با خانوادههای شهدا بود. هیچ تفاوتی میان خانوادهها قائل نبودند؛ اینکه این شهید فرمانده بوده یا دیگری درجه متفاوتی داشته است، در رفتار ایشان هیچ تفاوتی ایجاد نمیکرد
تا چند روز هیچ اشتهایی نداشتم. ماه رمضان بود، اما حتی با اصرار اطرافیان نیز میلی به غذا نداشتم. خوابم هم بسیار کم شده بود. اتفاقی که رخ داده بود، برای همه ما واقعاً شوکآور بود.
این وضعیت ادامه داشت تا اینکه خداوند بهتدریج آرامش را به دل ما بازگرداند و نخستین مرحله زمانی بود که برای استقبال از پیکر شهدا به فرودگاه مهرآباد رفتیم. با حضور شهید سلامی، شهید حاجیزاده و تعدادی دیگر از فرماندهان، پیکر شهدا وارد کشور شد و همان لحظه احساس کردم حضور شهدا تا حدی به ما آرامش بخشید، اما همچنان بیخوابی و بیاشتهایی ادامه داشت.
مرحله مهمتر، روزی بود که حضرت آقا برای اقامه نماز بر پیکر شهدا حضور پیدا کردند. صرف حضور ایشان برای ما آرامشبخش بود و وقتی ایشان را دیدیم، احساس کردم آرامش خاصی به من منتقل شد. همان روز، پس از چندین روز، برای نخستین بار توانستم مقداری غذا بخورم و احساس کردم آن شوک اولیه کمکم جای خود را به آرامش داده است.
روح بزرگ و رفتار پدرانه حضرت آقا به ما آرامش بخشید. نکتهای که برای من بسیار اهمیت داشت، نحوه برخورد ایشان با خانوادههای شهدا بود. هیچ تفاوتی میان خانوادهها قائل نبودند؛ اینکه این شهید فرمانده بوده یا دیگری درجه متفاوتی داشته است، در رفتار ایشان هیچ تفاوتی ایجاد نمیکرد و حتی در نگاهشان نیز عدالت بهطور کامل مشهود بود و این موضوع برای من بسیار ارزشمند بود.
آن لحظهای که دست پدرانهشان را بر سر ما کشیدند، برای من مهمترین عامل آرامش بود. اگر بخواهم از میان تمام مراحلی که موجب تسکین دل ما شد، یکی را انتخاب کنم، بدون تردید دیدار با حضرت آقا و نماز ایشان بر پیکر شهدا مهمترین و اثرگذارترین لحظه بود.

ایمنا: آیا پس از شهادت پدرتان، دیدار دیگری با رهبر معظم انقلاب داشتید؟
زاهدی: بله، بعد از آن چند بار دیگر هم توفیق دیدار پیدا کردیم، اما مهمترین دیدار مربوط به چهلم شهادت پدرم بود که در آن دیدار، همراه خانواده درجه یک، یعنی مادرم، خواهر و برادرانم، عروسها و دامادها خدمت حضرت آقا رسیدیم. در ابتدای دیدار، به ما توضیح داده بودند که چگونه بنشینیم و منتظر ورود ایشان باشیم، اما زمانی که حضرت آقا وارد شدند، همه ما بیاختیار از جا بلند شدیم و به استقبال رفتیم.
بارها از پدر خواسته بودیم هنگام رفتن به دفتر حضرت آقا، ما را نیز همراه خود ببرند، اما همیشه میگفتند: «من که شهید شدم، شما را میبرند.»
جمع ما بسیار محدود بود و حدود پانزده تا هفده نفر از اعضای خانواده و چند نفر از فرماندهان اصفهان حضور داشتند. رهبر شهید حدود ده دقیقه درباره پدرم صحبت کردند و فرمودند هر کاری را به شهید زاهدی میسپردند، مطمئن بودند هم انجام خواهد شد و هم به بهترین شکل انجام میشود، همچنین از تعهد، حسن انجام کار و سلامت نفس ایشان بهعنوان ویژگیهای برجسته شهید زاهدی یاد کردند.
پس از آن، با تکتک اعضای خانواده گفتوگو کردند و درباره شغل و فعالیت هر یک پرسیدند. در همان دیدار، خدمت ایشان عرض کردم که ما همیشه از پدرمان میخواستیم ما را برای دیدار حضرتعالی همراه خود بیاورند، اما ایشان قبول نمیکردند و میگفتند وقت حضرت آقا بسیار ارزشمند است، مسائل حفاظتی وجود دارد و اگر قرار باشد خانواده خود را بیاورم، تکلیف دیگر مردمی که آرزوی دیدار دارند چه میشود؟
حتی درباره شهید سید حسن نصرالله نیز همین پاسخ را به ما میدادند و تنها در مواردی که خود ایشان در جمع نیروها حضور پیدا میکردند، موفق به دیدارشان میشدیم. بارها از پدر خواسته بودیم هنگام رفتن به دفتر حضرت آقا، ما را نیز همراه خود ببرند، اما همیشه میگفتند: «من که شهید شدم، شما را میبرند.»
وقتی این جمله را برای حضرت آقا نقل کردم، لحظهای سکوت کردند و فضای جلسه اندکی سنگین شد؛ احساس کردم این جمله بر ایشان نیز تأثیر گذاشت، اما سپس برای تغییر فضای جلسه، گفتوگوی صمیمانه را ادامه دادند.
ایمنا: در ادامه آن دیدار، چه گفتوگوهای دیگری میان شما و رهبر معظم انقلاب صورت گرفت؟
زاهدی: در پایان دیدار، زمانی که حضرت آقا قصد خروج داشتند، سریع برخاستم. به طور معمول در چنین دیدارهایی افراد از ایشان درخواست تبرک مانند انگشتر یا چفیه، میکنند، زمانی که خواستم این موضوع را مطرح کنم، حضرت آقا اشاره کردند که مسئول مربوطه انگشتر را بیاورد، اما عرض کردم که من درخواست دیگری دارم.
ایشان منتظر شدند تا ادامه صحبت را بگویم. عرض کردم: «ما کسی را از دست دادهایم که همیشه از او میخواستیم در نماز شبش ما را دعا کند. ایشان همواره میگفتند که شما را دعا میکنم. اگر صلاح میدانید، شما هم ما را از دعای خیرتان، بهویژه در نماز شب، فراموش نکنید.»
وقتی خبر شهادت حضرت آقا را شنیدیم، احساس کردیم بار دیگر یتیم شدهایم
در همان لحظه بار دیگر از ایشان درخواست دعا کردم. فرصت کوتاهی نیز فراهم شد که دست مبارکشان را ببوسم. همه این لحظات شاید بیش از یکی دو دقیقه طول نکشید، اما برای من بسیار ارزشمند و ماندگار بود.
پس از آن، در سال ۱۴۰۳ و در کنگره چهار هزار شهید استان اصفهان نیز بار دیگر توفیق دیدار حضرت آقا را پیدا کردیم. در آن مراسم همراه هیئتی که اعزام شده بود، حضور داشتیم، نماز ظهر و عصر را به امامت ایشان اقامه کردیم و از سخنرانی معظمله درباره کنگره شهدا بهرهمند شدیم. آن دیدار نیز از خاطرات فراموشنشدنی زندگی من است.
اگر میگوییم رهبر شهید، پدر امت بودند، اغراق نیست. این سخن از روی احساسات یا بزرگنمایی نیست، بلکه واقعیتی است که ما از نزدیک مشاهده کردیم. در نگاه، رفتار، مهربانی و سخنانشان این ویژگی بهطور کامل آشکار بود. فکر میکنم بتوانم از طرف بسیاری از فرزندان شهدا بگویم که وقتی خبر شهادت حضرت آقا را شنیدیم، احساس کردیم بار دیگر یتیم شدهایم؛ حتی خود من تا ساعتها نمیتوانستم خبر را باور کنم. مدام با خودم فکر میکردم شاید اشتباهی رخ داده یا خبر نادرست است. پذیرش این اتفاق برایم بسیار دشوار و دردناک بود.
امیدوارم خداوند توفیق دهد راه شهدا را ادامه دهیم و همانگونه که آنها موجب رضایت امام زمان (عج) شدند، ما نیز بتوانیم در همان مسیر حرکت کنیم و در پیشگاه اهلبیت (ع)، علما و شهدایی که این راه را پیمودند، روسفید باشیم.

ایمنا: درباره تعامل و ارتباط شهید محمدرضا زاهدی با رهبر شهید انقلاب بفرمایید؛ آیا در خانه درباره ایشان صحبت میکردند یا جمله خاصی از پدر شهیدتان در خاطرتان مانده است؟
زاهدی: یکی از پررنگترین وصیتها و سفارشهای پدرم این بود که همواره تأکید میکردند نگاه و گوشمان به ولی فقیه باشد و هرجا که ایشان دستور یا نظری داشتند، همان را ملاک عمل قرار دهیم. بارها این موضوع را به ما یادآوری میکردند و معتقد بودند عاقبتبهخیری در همین مسیر است.
پدرم تعریف میکردند که وقتی این موضوع را فهمیدند، در حضور شهید سید حسن نصرالله بودند و به محض اینکه مشخص شد این اقدام مطابق نظر حضرت آقا نبوده است، شهید سید حسن نصرالله با ناراحتی هر دو دست خود را بر سر گرفت و گفت: «چرا ما از چیزی خوشحال شدیم که مورد رضایت رهبر جامعه مسلمین نبوده است؟»
در این مدت که درباره شهدا مطالعه کردهام و سخنان دیگران را نیز شنیدهام، متوجه شدهام که میان بسیاری از شهدا اشتراکات فراوانی وجود دارد؛ برای مثال، شهید سلیمانی با سه قسم جلاله تأکید کردند که یکی از مهمترین عوامل عاقبتبهخیری، ارتباط قلبی و دلی با این عالم بزرگوار (ولی فقیه رهبر شهید) است. پدر من نیز همین نگاه را داشت، هرچند با بیان و ادبیات خودشان.
همیشه به ما میگفتند که حضرت آقا را چراغ هدایت و مسیر درست زندگی قرار دهید؛ همانگونه که برخی دیگر از شهدا نیز با تعابیر مختلف همین توصیه را مطرح کردهاند، ایشان نیز همواره بر این موضوع تأکید داشتند.
خاطرهای را نیز یکبار در منزل برای ما تعریف کردند و فرمودند یکی از گروههای مقاومت که در حوزه مأموریت سوریه و لبنان هم نبود، عملیاتی انجام داده بود. وقتی خبر آن عملیات را شنیدیم، خوشحال شدیم که درگیری با نیروهای آمریکایی رخ داده و ضربه خوبی به آنها وارد شده است. این موضوع ارتباطی با حوزه مسئولیت ما نداشت و تصمیم آن نیز از سوی ما گرفته نشده بود.
مدتی بعد متوجه شدیم که رهبر شهید با زمان انجام آن عملیات موافق نبودهاند و نظرشان این بوده که در آن مقطع، چنین اقدامی انجام نشود. پدرم تعریف میکردند که وقتی این موضوع را فهمیدند، در حضور شهید سید حسن نصرالله بودند و به محض اینکه مشخص شد این اقدام مطابق نظر حضرت آقا نبوده است، شهید سید حسن نصرالله با ناراحتی هر دو دست خود را بر سر گرفت و گفت: «چرا ما از چیزی خوشحال شدیم که مورد رضایت رهبر جامعه مسلمین نبوده است؟»
پدرم میگفتند که خودشان نیز همین احساس را داشتند و بعدها از اینکه نسبت به موضوعی که مطابق نظر ایشان نبوده، احساس خوشحالی کرده بودند، استغفار کردند.
این فقط به مسئله اطاعت از دستور صریح محدود نمیشد؛ حتی اگر احساس میکردند حضرت آقا نسبت به موضوعی تمایل یا نظری دارند، پیش از آنکه دستوری صادر شود، همان را ملاک عمل قرار میدادند. اگر لازم بود از کاری اجتناب شود، اجتناب میکردند و اگر لازم بود اقدامی انجام شود، آن را انجام میدادند.
خداوند توفیق داد که بخشی از زندگی شهید سلیمانی را نیز از نزدیک درک کنم و گاهی در کنار ایشان باشم. همه این بزرگان چنین روحیهای داشتند؛ تراز و معیار حرکتشان ولی فقیه بود و همواره ایشان را «نائب امام زمان (عج)» خطاب میکردند. پدرم نیز در بیشتر مواقع با همین عنوان از ایشان یاد میکردند.
ایمنا: شهادت رهبرمان برای شما خانواده شهدا بسیار سنگینتر بوده است؛ اگر امروز فرصتی بود که سخنی به رهبر شهید بگویید، چه میگفتید؟
زاهدی: سؤال بسیار سختی است، چراکه حرفهای زیادی در دل مانده که فرصت بیانش فراهم نشد و دوست داشتیم ارادت، علاقه و سربازی خود را نسبت به ایشان ابراز کنیم و در کنار ایشان مسیر پیروزی را ببینیم.
به واقع آرزو داشتیم در رکاب ایشان باشیم و ثمره همه سختیها، فراز و نشیبها و رنجهایی را که در این سالها برای هدایت این انقلاب و این ملت تحمل کردند، از نزدیک مشاهده کنیم. ایشان این کشتی را از میان طوفانهای بسیار سخت عبور دادند؛ طوفانهایی که شاید بسیاری از سرنشینان این کشتی حتی متوجه بزرگی آنها نمیشدند، زیرا با مدیریت دقیق و حکیمانه ایشان پشت سر گذاشته میشد.
جملهای از یکی از دوستان در ذهنم مانده است که میگفت برخی امامزادهها را با چندین نسل به یکی از ائمه اطهار (ع) میرسانیم، اما ما در زمان خودمان شخصیتی را دیدیم که تمام عمر، توان، وجود و تمام زندگیاش را در مسیر اهلبیت (ع) و برافراشته نگه داشتن پرچم حق صرف کرد و در همین مسیر نیز به شهادت رسید.
واقعاً هنوز دل ما آرام نگرفته است. داغ ایشان همچنان برای ما سنگین است و از این مصیبت بسیار اندوهگین هستیم و امیدواریم بهای این خونهای پاک، پیروزی جبهه حق و آزادی قدس باش و روزی را ببینیم که وعدهای که ایشان بارها درباره نزدیک بودن پیروزی ملت ایران بیان کرده بودند، محقق شود. ما این مسیر را رها نخواهیم کرد و انشاءالله با تمسک به ولایت فقیه و پیروی از حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای، این پرچم را تا رسیدن به مقصد حفظ خواهیم کرد.

ایمنا: با توجه به اینکه پدر شهیدتان و رهبر شهید، هر دو به دست رژیم سفاک صهیونیستی به شهادت رسیدند، پیامتان خطاب به این دشمنان چیست؟
زاهدی: با شنیدن این سؤال، یاد جملهای از رهبر شهید در دیدار چهلم پدرم افتادم که ایشان در آن دیدار تأکید کردند یکی از ویژگیهای خاص شهید محمدرضا زاهدی این بود که به دست «شقیترین خلایق» و رژیم صهیونیستی به شهادت رسید و حدود دو سال بعد، خود ایشان نیز به دست همان شقیترین انسانها -به تعبیر خودشان- به شهادت رسیدند.
تلاشهای رژیم صهیونیستی و حامیانش بهویژه آمریکا را آخرین تلاشهای شیطان میدانم... اما آنچه ما از قرآن، اهلبیت(ع) و رهبر شهیدمان آموختهایم، این است که پایان این ظلم بسیار نزدیک است.
من این اتفاقات را آخرین تلاشهای شیطان میدانم؛ تلاشهایی که امروز رژیم صهیونیستی و حامیانش بهویژه آمریکا، در حال انجام آن هستند. شاید در ظاهر و از نگاه مادی، امروز در جایگاه قدرت قرار گرفته باشند، اما آنچه ما از قرآن، اهلبیت(ع) و رهبر شهیدمان آموختهایم، این است که پایان این ظلم بسیار نزدیک است.
شاید سختترین بخش مسیر، همین روزهای پایانی باشد؛ همانگونه که رسیدن به قله، در آخر مسیر دشوارتر از هر زمان دیگری است. ممکن است هنوز سختیهای بیشتری پیش رو داشته باشیم، اما سرعت تحولات بسیار بالاست.
رهبر شهید بارها خطاب به جوانان فرمودند که «شما پیروزی را خواهید دید.» ما نیز به تحقق این وعده الهی امیدواریم و باور داریم که این آخرین دستوپا زدنهای جبهه باطل پیش از سقوط است. شاید در ظاهر برخی اقداماتشان موفقیتآمیز به نظر برسد، اما در حقیقت نشانههای فروپاشی آنهاست.
گفتوگو از محمداسماعیل وهابی خبرنگار فرهنگی ایمنا
نظر شما