از خانه آسیب‌دیده تا هتل صوفی؛ روایت عروسی در دل جنگ رمضان

جنگ رمضان برای اصفهان فقط ترکش و آوار نیاورد، گاهی نیز قصه‌هایی را رقم زد که شنیدنش خالی از لطف نیست. قصه عروسی که خانه‌شان بر اثر اصابت بمب به‌شدت آسیب دید، اما عروسیشان برگزار شد یا مادری که روز تولدش، خانه‌اش ویران شد، اما لبخند از لب‌هایش پاک نشد و این گزارش روایت آن‌هاست.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، در میان تمام اخبار تلخی که از جنگ رمضان به گوش رسید، تصاویری که از خیابان‌های ترکش‌خورده اصفهان پخش شد و دل‌هایی که برای همیشه جای خالی عزیزانشان را حس می‌کنند، گاهی اتفاقی می‌افتد که انسان را به دیدن دوباره زندگی امیدوار می‌کند؛ اتفاقی که نشان می‌دهد حتی در سخت‌ترین روزها هم می‌توان عشق را جشن گرفت، دست‌ها را در دست هم گذاشت و گفت: «ما می‌مانیم و زندگی می‌کنیم.»

بیست‌وهشتم اردیبهشت مراسم ازدواج زوجی برگزار شد که شاید اگر جنگ نبود، این خبر در میان هزاران خبر عروسی گم می‌شد، اما این مراسم، قصه‌ای داشت که آن را متفاوت می‌کرد. عروس و داماد نه در خانه‌ای امن و آرام، که در بحبوحه جنگ رمضان، درست زمانی که خانه پدری عروس بر اثر اصابت بمب تخریب شده بود، تصمیم گرفتند زندگی مشترکشان را آغاز کنند.

به سراغ مادر عروس رفتم. خانم کاظم‌پور، زنی میانسال با صورتی خندان که انگار فراموش کرده بود در و پنجره‌های خانه‌اش از جا کنده شده و تمام وسایلش زیر گرد و غبار و سنگ رفته بود. او نشست و قصه‌اش را آغاز کرد، قصه‌ای که در آن، استخاره «خیلی بد» حکمت داشت...

شهردار اصفهان دقایقی پس از اصابت در خیابان حاضر شد، یک بنر کوچک سر کوچه نصب کردند و یک شماره تلفن، مسیر زندگی این خانواده را تغییر داد.

این گزارش، همان روایت است؛ قصه عروس و دامادی که جهیزیه‌شان را از زیر آوار بیرون کشیدند و میهمانانشان از تهران آمدند تا ببینند عشق چگونه از دل جنگ هم می‌گذرد.

روز تولدم بود؛ ۱۲ اسفند

«دوازدهم اسفند روز تولدم بود» همین جمله را که می‌گوید، لبخند می‌زند. نه لبخند تلخی، لبخندی که انگار دارد از یک خاطره دور تعریف می‌کند؛ خاطره‌ای که دیگر گذشته.

خانم کاظم‌پور نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد: «روز تولدم بود که اپتیک مورد اصابت قرار گرفت. خانه ما نزدیک اپتیک بود. انفجار که شد، دیوارها لرزید. صدایی آمد که فکر کردم دنیا دارد تمام می‌شود.»

شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. انگار می‌خواهد بگوید «چه می‌شود کرد؟» سپس می‌گوید: «خانه ما سقفش نریخت، اما در و پنجره‌ها از جا کنده شد. هیچ در و پنجره‌ای برای خانه باقی نمانده بود. همه جا پر از خاک و سنگ شده بود. مجبور شدیم تخلیه کنیم.»

از روزهای اول جنگ که می‌گوید، چشم‌هایش به جایی دور خیره می‌شود. «این مدت خیلی برای ما سخت گذشت. اما...»

از خانه آسیب‌دیده تا هتل صوفی؛ روایت عروسی در دل جنگ رمضان

شهردار اصفهان آمد

نمی‌شکند... ادامه می‌دهد: «دقایقی پس از اصابت، شهردار اصفهان به خیابان کاوه آمد. سرکشی می‌کرد. خودش آمد، دید اوضاع را. بعدش...»

لبخندش پررنگ‌تر می‌شود: «بعدش دیدم یک بنر بزرگ سر کوچه نصب کردند. نوشته بود: افراد آسیب‌دیده جنگ با شماره ۱۳۷ تماس بگیرند.»

این جمله را که می‌گوید، انگار هنوز هم برایش باورنکردنی است که چقدر سریع اوضاع مدیریت شد.

استخاره «خیلی بد»

حالا می‌رسیم به بخش جالب ماجرا. مادر عروس از دخترش مینا می‌گوید، از نامزدی‌اش با سعید...

«می‌خواستم نزدیک خانه خودمان برایشان خانه‌ای مهیا کنیم. خانه را هم پیدا کردیم و استخاره گرفتیم...»

نفس بلندی می‌کشد و می‌خندد: «استخاره خیلی بد آمد! آنقدر بد که گفتیم خدایا به‌خیر کن...»

نگاهش را به اطراف می‌اندازد، انگار دارد جایی را نشان می‌دهد: «حکمتش را با جنگ فهمیدیم. آن خانه در جنگ ویران شد و ما اگر آن خانه را خریده بودیم، زندگی دخترم هم از بین می‌رفت.»

از خانه آسیب‌دیده تا هتل صوفی؛ روایت عروسی در دل جنگ رمضان

جهیزیه میان آوار

از جهیزیه که می‌گوید، صدایش کمی می‌لرزد، اما باز هم لبخندی بر لب دارد. «جهیزیه را خریده بودیم. بعد از اصابت، خیلی سخت توانستیم جهیزیه را از خانه خارج کنیم. در و پنجره نداشت، همه جا آوار بود. اما به هر شکلی بود، بیرون کشیدیم. جهیزیه را بردیم به خانه‌ای که داماد برای زندگی مشترکشان آماده کرده بود.»

مکث کوتاهی می‌کند... بعد با همان لبخند همیشگی می‌گوید: «قرار بود فقط عروس همراه جهیزیه به آن خانه برود. اما حالا... همه ما رفتیم. ناچار شدیم مدتی در همان خانه بمانیم. کمی از اسباب و وسایل خانه خودمان را هم بردیم آنجا. حدود یک ماه آنجا بودیم.»

از خانه آسیب‌دیده تا هتل صوفی؛ روایت عروسی در دل جنگ رمضان

تماس با ۱۳۷ و پناهی به‌رنگ امید

ادامه می‌دهد: «دخترم و دامادم نامزد بودند. به هر حال می‌خواستیم مراسم عقد و عروسی را با هم برگزار کنیم تا آنها به خانه بخت بروند، نمی‌خواستیم بیشتر از این مزاحم آن‌ها باشیم.. با شماره ۱۳۷ تماس گرفتیم تا محلی برای اسکان موقت به ما بدهند.»

انگار اینجا مهم‌ترین بخش قصه‌اش است. با ذوق می‌گوید: «هنوز یک ساعت از تماس ما نگذشته بود که با ما تماس گرفتند و اطلاع دادند که هماهنگی‌های لازم از سوی ستاد اسکان و بازسازی اماکن مردمی آسیب‌دیده شهر اصفهان برای اسکان ما در هتل صوفی اصفهان انجام شده است؛ آنجا بود که خیال ما راحت شد.»

نفس می‌کشد. «جهیزیه را در خانه عروس به‌طور کامل چیدیم. و بعد...»

از خانه آسیب‌دیده تا هتل صوفی؛ روایت عروسی در دل جنگ رمضان

۲۸ اردیبهشت، روزی که عشق برنده شد

«بیست‌وهشتم اردیبهشت مراسم ازدواجشان را برگزار کردیم. میهمانان ما از تهران آمدند. همه‌چیز خوب بود. عروسی را برگزار کردیم.»

حالا دیگر مادر خوشحال است. انگار دارد از یک پیروزی بزرگ حرف می‌زند. «شهرداری به ما اسکان داد. رسیدگی‌اش برای اسکان و بازسازی خانه هم خوب بوده است. واقعاً خوب.»

از خانه خودشان می‌پرسم. دوباره شانه بالا می‌اندازد. «خانه ما سقفش نریخته، اما در و پنجره‌ها از جا کنده شد. هیچ در و پنجره‌ای برای آن باقی نمانده بود. محیط خانه پر از خاک و سنگ شده بود. اما...»

نمی‌گذارد جمله ناتمام بماند: «دخترم و دامادم در شرایط سخت جنگی زندگی مشترکشان را آغاز کردند. آن‌ها ازدواج کردند. ما خوشحالیم.»

از خانه آسیب‌دیده تا هتل صوفی؛ روایت عروسی در دل جنگ رمضان

عشقی که از جنگ گذشت

جنگ رسمش این است که زخم بزند، خانه خراب کند، خاطره بسوزاند، اما رسم زندگی، چیز دیگری است. گاهی وسط همان آوارها، نهالی سبز می‌شود. گاهی در دل همان روزهای سخت، کسی تصمیم می‌گیرد که بماند، جهیزیه را از زیر آوار بیرون بکشد و ازدواج کند.

شاید اصفهان در جنگ رمضان خانه‌های زیادی را از دست داد، اما این قصه نشان می‌دهد که امید را از دست نداد. قصه «مینا و سعید» قصه یک مادر که در روز تولدش خانه را باخت، اما لبخند را نه، قصه یک تماس ساده با ۱۳۷ که تبدیل شد به اقامت در هتل صوفی، قصه مراسم عروسی که در جنگ برگزار شد.

در روزهایی که خیلی از آدم‌ها ناامید شده بودند، این خانواده ثابت کردند که می‌شود ایستاد و از زیر آوار جهیزیه را بیرون کشید، می‌شود در هتل عروسی گرفت و می‌شود با تمام سختی‌ها باز هم گفت: «زندگی زیباست.»

کد خبر 972737

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • رنجبر IR ۰۷:۵۴ - ۱۴۰۵/۰۳/۰۲
    0 0
    با تشکر و قدر دانی از به تصویر کشیدن این روایت با تمام مشکلات و گذشتن از آوار و سختیهاش خوشحالم از آغاز و به سرانجام رسیدن یک زندگی مشترک
  • محمد IR ۱۹:۱۹ - ۱۴۰۵/۰۳/۰۳
    0 0
    با سلام بیشتر از آن که یک گزارش امیدبخش باشد یک تبلیغ تلفن ۱۳۷ بود!؟ حتی تصویر محل حادثه با بنر ۱۳۷ مربوطه!