به گزارش خبرگزاری ایمنا، بیستونهم ذیالقعده سالروز شهادت مظلومانه نهمین امام شیعیان, امام جواد (ع) است؛ امامی که در سن کم به امامت رسیدند و در ابتدای جوانی به زهر کین دشمنانشان مظلومانه به شهادت رسیدند؛ شاعران بسیاری در وصف این امام بزرگوار اشعار زیبایی سرودهاند که در ادامه تعدادی از آن ها آمده است.
من به لطف نگاهــت ای باران
سـوی مشهــــــــــد زیاد میآیم
دست بر روی سینه هر بار از
سمت باب الجـــــــــواد میآیم
**
با حضورت ستارهها گفتند
نور در خانه امام رضاست
کهکشان ها شبیه تسبیحی
دستِ دُردانه امام رضاست
**
مثل باران همیشه دستانت
رزق و روزی برای مردم داشت
برکت در مدینه بود از بس
چهرهات رنگ و بوی گندم داشت
**
زیر پایت همیشه جاری بود
موج در موج دشتی از دریا
به خدا با خداتر از موسی
بی عصا میگذشتی از دریا
**
با خداوند هم کلام شدی
علت بُهت خاص و عام شدی
«کودکی هایتان بزرگی بود»
در همان کودکی امام شدی
**
رزق و روزی شعر دست شماست
تا نفس هست زیر دِیْن توایم
تا جهان هست و تا نفس باقی است
ما فقط محو کاظمین توایم
**
من به لطف نگاهت ای باران
سوی مشهد زیاد میآیم
دست بر روی سینه هر بار از
سمت باب الجواد میآیم
شاعر: حمیدرضا برقعی

این پسر محتضری که پدرش نیست
فرق میان شب تار و سحرش نیست
بس که هلهله است، ز حجره خبرش نیست
غیر شعله بر تمامی جگرش نیست
بهر عطش آب بجز چشم ترش نیست
پا به سن گذاشتنش فلسفه دارد
سوختن و ساختنش فلسفه دارد
زود خمیده شدنش فلسفه دارد
غربت مثل حسنش فلسفه دارد
سوخته و آب شده بیشترش نیست
باز آفتاب دل ماه گرفته ست
باز گریبان بی گناه گرفته ست
دست روزگار به ناگاه گرفته ست
پنجه ی بغض از نفسش راه گرفته ست
حجره ی در بسته دوای جگرش نیست
درد بی کسیش مداوا شدنی نیست
ناله دوای تو نه تنها شدنی نیست
در هجوم هلهله پیداشدنی نیست
چشم بستهاش دگر واشدنی نیست
منتظر هیچکسی جز پسرش نیست
در به روی این غریب خسته نبندید
آینهی قلب او شکسته نبندید
اشک راه دیده او بسته نبندید
مادر او پشت در نشسته نبندید
بس که غریب است کسی دور و برش نیست
حنجرش از ناله زیاد گرفته ست
بس که هوای دل جواد گرفته ست
همسر او عشق را به باد گرفته ست
این همه بی رحمی از که یاد گرفته ست؟
همسر این زندگی همسفرش نیست
رفت دلش کربلا لحظه آخر
شمر نشست و کشید خنجر و حنجر
چوبهی محمل براش شد لبهی در ….
شاعر: صابرخراسانی

عجب خجسته حدیثی که همچو گوهر بود
سفارش پدری به جوان دلبر بود
«نرو از آن در کوچک که سمت دیگر بود
که چشم خیل گدایان همیشه بر در بود»
چه بارگاه و چه صحنی شبیه مشهد ما
چه آشیانه ی امنی شبیه مشهد ما
عجب حریم و چه شأنی شبیه مشهد ما
خیال صحن و سرایت همیشه در سر بود
چه خوب می شد اگر تا سحر درون حرم
فقط سه واژه ی تنها من و ضریح و سرم
تو هم اگر که بیایی ز اوج لطف و کرم
کدام خاطره از این خیال برتر بود؟
تمام عمر نشستم به آستان شما
همیشه خیره نشستم به کنج خوان شما
مرا بس است ز روزی کمی ز نان شما
غلام حلقه به گوشت به شاه سرور بود
چنین غریب به چشمش ندیده کون و مکان
چنین اسیر غمی تا ابد ندیده زمان
صدای هلهله ها بود و رقص دخترکان
تن نحیف تو اما میان بستر بود
به دست و پا زدنت نانجیب می خندید
به «آب» گفتن تو ای غریب می خندید
شبیه قاتل «شیب الخضیب» می خندید
عدو غریبه اگر بود بِه ز همسر بود
عطوفت و دل سنگش اگر نمی مرد آه
تو را به بام با طناب گر نمی برد آه
کمی ملاحظه می کرد و گر نمی خورد آه
لبت به تیزی پله چقدر بهتر بود
تو را کشید و رسیدی به بام خانه ی خود
چه روضه ها که تو دیدی به بام خانه ی خود
«حسین» را تو چشیدی به بام خانه ی خود
پناه جسم رها بال چند کفتر بود
شاعر: حسین کریمی

هر چه در حجره زدم داد به من آب نداد
لبم از زمزمه افتاد به من آب نداد
هر چه گفتم جگرم سوخت به من رحم نکرد
پاسخ این همه فریاد به من آب نداد
دست و پا بس که زدم خسته و بی حال شدم
رفت هستم همه بر باد به من آب نداد
آب آبم جگر فاطمه را آتش زد
تا شود مادر من شاد به من آب نداد
پیش لب تشنه کسی آب نریزد به زمین
داد از این همه بیداد به من آب نداد
لب خشکیده من دید و به حالم خندید
کف زنان در برم استاد به من اب نداد
گفتم آبم بدهی یا ندهی می میرم
کربلایی شده بغداد به من آب نداد
نوحه آخر من واعطشا وای حسین
کردم از روضه او یاد به من آب نداد
خیره بر حنجر طفل و گله از حرمله داشت
نشود خانه اش آباد به من آب نداد
دید نامرد سر کوچک طفلم زعطش
بر روی شانه ام افتاد به من آب نداد
بی حیا آخر عمری به چه روزم انداخت
رو زدم بهر تو نوزاد به من آب نداد
ماندم آخر به چه رویی به حرم برگردم
کاش آبی به تو می داد به من آب نداد
شاعر: عبدالحسین میرزایی

ما عزادار دل خون جوادیم
مرغ بی بال و پر غمکده بغدادیم
روضه و غصه و دردیم، غم و فریادیم
قطره اشکیم که با آه رضا افتادیم
سال ها با جگر پاره چنین سر دادیم:
ما عزادار دل خون جوادیم همه
با دل خون شده مجنون جوادیم همه
عرش را غربت او یکسره غمناک کند
رخت مشکی به تن پهنه افلاک کند
گریه بر روضه او صاحب لولاک کند
خواهری نیست که خون از لب او پاک کند
این که پیچیده به خود تشنه و دور از وطن است
خاک عالم به سرم گل پسر بوالحسن است
مثل یک شمع کف حجره چکیدن سخت است
وسط خانه خود زهر چشیدن سخت است
از سوی همسر خود طعنه شنیدن سخت است
پر خود را به روی خاک کشیدن سخت است
نیست یک مرد، کمی یاری مظلوم دهد
قطره ای آب به این تشنه مغموم دهد
بی وفا خواست که آقای مرا پیر کند
غصه را در دل محزون شده تکثیر کند
پسر فاطمه را کوچک و تحقیر کند
خواست او را وسط حجره زمین گیر کند
بی حیا بر جگر سوخته اش می خندید
با کنیزان جلوی حجره او می رقصید
پسر شاه خراسان جگرش می سوزد
از غم زهر جفا چشم ترش می سوزد
دست و پا می زند و بال و پرش می سوزد
وسط حجره، تن شعله ورش می سوزد
باورم نیست که این ها به کمک برخیزند
آب را پیش نگاهش به زمین می ریزند
گاهی از شرم کمی رحم و مدارا خوب است
نگذارید تنش را به تماشا خوب است
نکشیدش به سوی بام، همین جا خوب است
چه کسی گفته قد و قامت رعنا خوب است؟!
حمل او روی سر چند نفر، دردسر است
تیزی پله و تنگی گذر، دردسر است
خوبی بام به این است مصیبت نکشد
بدنش زیر سم اسب مشقت نکشد
نیزه و سنگ به پیشانی حضرت نکشد
آخر روضه او کار به غارت نکشد
تشنه جان داده ولی در بدنش سر دارد
صحن این بام چه خوب است، کبوتر دارد
شاه عالم به زمین خورده و بی حال شده
پیکرش در ته گودال لگدمال شده
بر سر پیرهنش صحبت و جنجال شده
شمر با خنجر خود وارد گودال شده
داشت با خنجر خود ضربه به آقا می زد
ناگهان صوت فراگیر بُنَیَّ آمد
شاعر: محمد جواد شیرازی

آتش زده باغ گل نیلوفرت را
بردار از خاک کف حجره سرت را
از بی کسی کمترصدا کن مادرت را
اینجا جواب ناله هایت نیشخند است
اصلاً نمی فهمند چشمان ترت را
با هلهله با پایکوبی خنده کردند
سوز صدای خسته بی جوهرت را
آه جگر سوزت امانت را بریده
اتش زدی با سرفه ات دور و برت را
حتی توان ایستادن هم نداری
قوّت نداری وا کنی بال و پرت را
پیداست از حال وخیمت زهر بدجور
آتش زده باغ گل نیلوفرت را
داری به خود می پیچی اما حیف اینجا
چشمی نمی بارد دل غم پرورت را
باید که تنها در غریبی بگذرانی
در خانه خود لحظه های آخرت را
در پیش رویت آب را روی زمین ریخت
می بینی آقا دشمنی همسرت را؟
بی حرمتی شد به مقامت باز هم شکر
خنجر نزد بوسه ضریح حنجرت را
می دانم اما شرم دارم که بگویم
بردند پشت بام خانه پیکرت را
شاعر: محمد حسن بیات لو

تنهایی و غریبانه
دوستان بر من و رنج و محنم گریه کنید
بهر مظلومی و تنها شدنم گریه کنید
نیست یک روز که من یاد مدینه نکنم
بر غریبیم که دور از وطنم گریه کنید
هر کجا روضه جانسوز حسین است و رباب
بر من و بهر عمویم حسنم گریه کنید
یاد آن لحظه که گفتم جگرم می سوزد
با همین زمزمه دل شکنم گریه کنید
بهر این روضه که مجبور شدم مثل حسین
تا که بر قاتل خود رو بزنم گریه کنید
جای آن عده که در پشت در حجره من
خنده کردند به پرپر زدنم گریه کنید
پسرم نیست که از خاک سرم بردارد
بر من و سوختن و ساختنم گریه کنید
بر روی بام تنم را به چه وضعی بردند
همره فاطمه پیش بدنم گریه کنید
در همان لحظه که افتاد تنم در کوچه
کاش بودید که بر زخم تنم گریه کنید
هر چه بود عاقبت کار کفن شد بدنم
همه بر جد بدون کفنم گریه کنید
شاعر: عبدالحسین میرزایی

بام و ماه و زهر
وسط حجره گاه گاه افتاد
نفسش در شماره، آه افتاد
به در بسته خورد فریادش
بی پناهی که بی گناه افتاد
ناگه از درد تشنگی برخاست
سمت در، نا امید راه افتاد
رو زد و آب، نه نمی دادند!
به کنیزان چو کار شاه افتاد
نه کمی رقص و هلهله کم شد
نه به جان دادنش نگاه افتاد
کمر آسمان شکست از غم
دید از بام، تا که ماه افتاد!
حرف افتادن از بلندی شد
گذر دل به قتلگاه افتاد
ذوالجناح الظّلیمه می گفت و
مُغتسِل مِن دَم الجِراح افتاد
شاعر: علی ناظمی

میان حجره در بسته مثل شمع، می گریم
شرار زهر قاتل سر زند از جسم و از جانم
کسی بر من نمی گرید به غیر از چشم گریانم
من از دوران طفلی تا جوانی خون دل خوردم
که از هر ناله می جوشد هزاران درد پنهانم
میان حجره در بسته مثل شمع، می گریم
مگر با قطره اشکی شود تر چشم گریانم
تمام عمر با تنهائی و غربت گرفتم خو
ولی وقت شهادت مادرم زهراست مهمانم
که دیده صید، دست و پا زند، صیاد کف بر کف
اَلا صیاد من صید توام دیگر مسوزانم
اَلا ای آه، از زندان تنگ سینه بیرون شو
که من با ناله داد خویش از صیاد بستانم
گهی نام محمّد بر لبم گه یا رضا گویم
کهی رو به مدینه گه بود سوی خراسانم
شریک زندگی گردیده قاتل، خانه ام مقتل
انیسم اشک چشم و حجره در بسته زندانم
مرا کشتی دگر شادی مکن ای دختر مأمون
گرفتم نیستم فرزند پیغمبر، مسلمانم
زسوز خود سرودن سوز دل دادم تو را(میثم)
که خورده نظم تو پیوند با اشک محبّانم
شاعر: حاج غلامرضا سازگار

پدر در جنتِ طوس و پسر در غربتِ بغداد
نسیمِ عشقِ عطر آگینِ بابا حسرتِ جانت
ربوده از کفَت صبر و قرار از جانِ جانانت
درونِ حجره در خونت به خود از درد می پیچی
برونِ حجره پا کوبان و دست افشان و خندانت
سیاهی می رود چشمت به زردی چهره ماهت
که خونابِ جگر را شسته اشکِ چشمِ گریانت
نمی دانیم با آن زن چگونه عمر سر کردی
نمک از سفره ات خورد و شکست امّا نمکدانت
زنی که باید آرامِ دلِ غمدیده ات باشد
ولی با زهرِ کین انداخت آتش در گلستانت
پدر در جنتِ طوس و پسر در غربتِ بغداد
نداری محرمی دستی کشد بر زخمِ پنهانت
به آتش می کشد دل را دمادم آهِ جانسوزت
به گوشِ جان چو می آید صدای صوتِ قرآنت
دلم امشب ز داغت بی نهایت روضه می خواهد
تو غرقِ زهرِ جانکاه و من امّا دردِ هجرانت
از آن وقتی که زهرِ کین به جانت کارگر گشته
به سمتِ مشهدِ بابا تو بستی پلکِ چشمانت
دریغا! در کنارِ تو نبوده یار و غم خواری
به گوشت می رسد هر دم فقط شادیِ عدوانت
اَباالهادی! تو هم ای کاش چون اکبر به بالینت
پدر می زد گلِ بوسه بر آن زخمِ فراوانت
غریب و بی کس و تنها میانِ حجره می نالی
نپرسیده کسی آخر از احوالِ پریشانت
به یادِ کربلا جانت یقیناً مثلِ زهرا سوخت
صدای درد می آید چنان از بیت الاحزانت
خدا را شکر باز آقا! تو را غسل و کفن کردند
چو جدت زیرِ سُمِ کین، نداده کس به جولانت
دِگر اکبر به خاک و خون دِگر اصغر در آغوشت
رقیه در پیِ راست نرفته شامِ ویرانت
اگر مثلِ حسن جدت تو را هم زهرِ کین دادند
ندیده لااقل خواهر که خون پُر گشته دامانت
علی موسیَ الرضا آقا! تویی صاحب عزا امشب
که شورِ روضه بر پا گشت از سمتِ خراسانت
به روزِ حشر چون دلها همه در بُهت و حیرانند
ببخشا عاشقانت را از آن دریای احسانت!
شاعر: هستی محرابی

کاسه آبی به دهانش بگذارند ای کاش
حُجره ی سوخته اش کاش دری دیگر داشت
این جوان کاش به بالایِ سرش خواهر داشت
چه شده چند کنیز از پسِ در می خندند
یک نفر این طرف و چند نفر می خندند
خنده کردند بر این زخم دوایی نرسد
خنده کردند صدایش به صدایی نرسد
طَشت دَف شُد که نفهمند کسی می سوزد
بِینِ این حجره ی بسته نفسی می سوزد
طَشت را پیشِ لبانش بگذارند ای کاش
کاسه آبی به دهانش بگذارند ای کاش
ظرف از آب پُر اما به زمین می کوبند
می زند داد ولی پا به زمین می کوبند
خنده ی بد دهنی می رسد از هلهله ها
ناسزاهای زنی می رسد از هلهله ها
خواست بالی بزند غم پَرِ او را سوزاند
خواست آهی بکِشد حَنجر او را سوزاند
گفت آبی و نشد تا که بگوید جگرم
زهر وقتی نفَسِ آخرِ او را سوزاند
می کشد پا به زمین تا که بفهمند همه
جگرِ شعله ورش پیکرِ او را سوزاند
خواهری حیف ندارد که به دادش برسد
عوَض اش بی کَسی اش مادرِ او را سوزاند
تا بگِریند برایش دو سه همسایه که هست
رویِ این بام تنش مانده ولی سایه که هست
شاعر: حسن لطفی
نظر شما