به گزارش خبرگزاری ایمنا، اسم جنگ رمضان را که میآوری، یاد آوارها میافتی، یاد مادرانی که در خیابانها پریشان دنبال فرزندانشان میگشتند، یاد صدای انفجارهایی که ۶ ثانیه بعد، ترکش و نخاله از آسمان بر سرت میبارید، اما در میان این همه تاریکی و ترس، کسانی بودند که نهتنها فرار نکردند، بلکه با پای خود به سمت خطر دویدند.
آتشنشانان، امدادگران، نیروهای شهرداری، رانندههای لودر، همه و همه پای کار آمدند تا شهر از نفس نیفتد. آنها شبها را در پایگاهها ماندند، تماس خانوادههایشان را پاسخ ندادند تا به تماس حادثهدیدگان پاسخ دهند.
مجتبی فلاحی، آتشنشان چهلوهفتساله اصفهانی و مدیر منطقه عملیاتی ۴ استان اصفهان، یکی از همین انسانهاست. بیش از ۱۸ سال است که هر روز آماده است برای هر نوع امدادرسانی؛ از گیر کردن دست در چرخ گوشت تا سقوط در چاه، از حضور در صحنه تصادفات رانندگی تا بمباران، اما جنگ رمضان برای او مثل هیچ حادثهای نبود. نه به خاطر حجم کار، بلکه به خاطر مادرانی که سراغ فرزندشان میآمدند و تو نمیدانستی به آنها چه بگویی.
این روایت اوست؛ از سیلی مادر، از پیکر جوان بیستودوساله، از مادری که التماس میکرد یک تکه از پیکر پسرش را ببیند و از کابوسهایی که هنوز شبها بیدارش میکند.

آتشنشانی شغل نیست، عشق است
مجتبی فلاحی با بیش از ۱۸ سال سابقه در آتشنشانی اصفهان مشغول خدمت بوده و حدود دو سال دیگر تا بازنشستگی او باقی مانده است.
میپرسم چطور شد این راه را انتخاب کردی؟ لبخند میزند و بدون مکث میگوید: «آتشنشانی شغل نیست، عشق است. من عاشق این شغل شدم. همه بچهها بهویژه پسرها از کودکی دوست دارند یا پلیس شوند یا آتشنشان. هر سال که گذشته، بیشتر از قبل شغلم را دوست داشتم. شرایط را درک کردم، گرفتاریهای مردم را از نزدیک دیدیم، بهویژه وقتی دچار حریق و حوادث میشوند.»
چشمانش برق میزند وقتی از شغلش حرف میزند. انگار نه ۱۸ سال، که تازه دیروز استخدام شده است.
«بابا صدای هواپیما میاد، ما کجا بریم؟»
۱۸ سال خدمت در آتشنشانی، یعنی نصف عمر در دل بحرانها. از فلاحی میپرسم خانواده چه نظری دارند؟ همسر و فرزندش چطور با این شغل پرخطر کنار آمدهاند؟
صدایش کمی میگیرد. مکثی میکند و میگوید: «در شرایط بحرانی یا خطراتی مثل جنگ رمضان، خیلی کم توانستیم کنار خانواده خودمان باشیم. خانواده ما هم در شرایط جنگ و اصابت موشکها و بمباران، مثل سایر خانوادهها دوست داشتند همه اعضای خانواده کنار هم باشند، اما نمیشد. خداروشکر شرایط کار من را درک کرده بودند.»
از پسرش میگوید. کیان، سیزدهساله. شبی که جنگ آغاز شد، کیان بارها تماس گرفت، اما او نتوانست جواب بدهد.
«سعی میکردم وقتی شرایط آرام میشد با کیان تماس بگیرم تا او را از نگرانی دربیاورم. کیان مرتب میگفت بابا حالا ما کجا بریم؟ صدای هواپیما میاد؛ حسابی میترسید.»
نگاهش به جایی دور میافتد. ادامه میدهد: «هر اصابتی که میشد، خانواده نگرانتر میشدند. سعی میکردم به آنها آرامش بدهم، اما شرایط سایر هموطنانم را که میدیدم، برای خدمت عزم جدیتری پیدا میکردم.»

آتشنشانی فقط خاموش کردن آتش نیست!
خیلیها فکر میکنند آتشنشانی فقط خاموش کردن آتش است. فلاحی میگوید: «این تصور اشتباه است، یک آتشنشان از صبح که وارد شیفت عملیات میشود، تا ۲۴ ساعت برای هر نوع امدادرسانی در حوادث شهر آماده است. حوادثی همچون گیرکردن دست در چرخ گوشت، سقوط در چاه، حبس در آسانسور، گیرکردن اعضای بدن بین قطعات خودرو، تصادفات رانندگی و موارد دیگر؛ هر جا نیاز به کمک باشد، نخستین گروهی که به صحنه میرسد، آتشنشانان هستند.»
از او میپرسم در این ۱۸ سال، در کدام بحرانهای اصفهان حضور داشتی؟ کدامیک از همه سختتر بود؟ نفس عمیقی میکشد: «بحرانهای زیادی را در این سالها پشت سر گذاشتم، اما تجربه جنگ نداشتم. در جنگ دوازدهروزه و جنگ رمضان شرایط بحرانی و دشواری داشتیم. هر لحظه اصابت و در بعضی نقاط، چند بار اصابت در کمتر از چند دقیقه.»
از نهم اسفند دیگر نرفتیم خانه
فلاحی از لحظات آغاز جنگ رمضان برایمان میگوید: «صبح مثل همیشه در محل کار حضور پیدا کردیم. از طریق مدیریت بحران با شبکه بیسیم اطلاع دادند که جنگ آغاز شده. یادم است ساعت ۱۰ صبح نهم اسفند سال گذشته از اصابت در تهران باخبر شدیم و عصر همان روز در اصفهان اصابت داشتیم.»
صدایش محکم میشود: «از همان نهم اسفند، دیگر نرفتیم خانه. ماندیم؛ به هر نقطهای اصابت میشد، با برنامهریزیای که داشتیم بهسرعت در محل حاضر میشدیم.»
شرایط را سخت توصیف میکند: «با توجه به اینکه احتمال اصابتهای مجدد در هر محل وجود داشت، نیروها در رینگهای اول، دوم و سوم عملیات مستقر میشدند. شرایط بسیار نگرانکننده بود.»
سختترین لحظات جنگ؛ یک مادر به من سیلی زد؛ اما دلخور نیستم
میپرسم سختترین لحظهای که هیچوقت از یادت نمیرود، کدام است؟ چشمانش پر از اشک میشود. صدایش میلرزد: «آن لحظهای بود که یک مادر سراغ فرزندش را میگرفت. نمیدانم خودتان مادر هستید یا نه. وقتی یک مادر دنبال بچهای میآید که نه میداند هست و نه میداند نیست و زیر آوارها و نخالهها دنبال او میگردد، نمیتوانی آن لحظه پاسخی برای این مادر داشته باشی... از هر چیزی سختتر و دردناکتر است.»
کلیپی که در فضای مجازی پخش شده است را با گوشی به او نشان میدهم. خیابان شیخصدوق. آوار. مادری پریشان که دنبال فرزندش میگردد. او همان کسی است که آن مادر را از محل حادثه دور میکند.
میپرسم آن روز چه گذشت؟ فلاحی نگاهی به گوشی میاندازد. آهی میکشد: «من نمیدانستم کسی دارد فیلم میگیرد. آنجا مشغول امدادرسانی بودیم. دیدم خانمی بین نیروهای امدادی شیون و فریاد میکند. نمیدانستیم جواب این مادر را چه بدهیم. نه ما و نه خودش نمیدانست که فرزندش زیر آوار هست یا نیست. اما خودمان را جای او گذاشتیم. گفتیم اگر برای فرزند خودمان این اتفاق افتاده بود، ما چه حس و حالی داشتیم.»
مکثی میکند. ادامه میدهد: «من مادر نیستم که حس مادرانه را درک کنم، اما به هر حال صاحب فرزند هستم.»
از حال و هوای آن مادر میگوید: «برای این مادر، پارههای آهن و ترکشها معنا و مفهومی نداشت. فقط میخواست بداند چه اتفاقی برای فرزندش افتاده است. نمیدانستم چکار باید بکنم، چه به او بگویم تا آرام شود. فکر میکردم با گفتن اینکه «اینجا نبوده، اینجا نبوده» او آرام میشود، اما هیچ تأثیری نداشت. فقط گریه میکرد و فرزندش را صدا میزد؛ بعد از اینکه او را از صحنه کمی دور کردم، سیلی محکمی به من زد. ناراحت بود که نمیگذاشتیم جلوتر بیاید.»
فلاحی این را میگوید و ناگهان میخندد. خندهای کوتاه و تلخ: «از آن مادر دلخور نیستم. او را درک میکنم. او مادر است.»
اما این پایان ماجرا نبود. صدایش میشکند. اشک امانش را میبرد: «کمی بعد از اینکه مادر را از صحنه دور کردیم، پیکر فرزند جوانش را از زیر آوار خارج کردیم. حدود بیستودوساله بود.»
دیگر نمیتواند حرف بزند. من هم نمیتوانم مصاحبه را ادامه بدم؛ در غم این اتفاقات تلخ اشک میریزیم و چند لحظه سکوت میکنیم.

ای کاش من شهید میشدم و جوان شما زنده میماند
از فلاحی میپرسم: «اگر آن مادر امروز این گزارش را بخواند، چه پیامی برای او داری؟» اشکهایش را پاک میکند و پاسخ میدهد: «ای کاش هیچوقت من را در این شهر نبیند. اما اگر این گزارش را خواند، به او میگویم که من را در غم خودتان شریک بدانید. از خدا برای آنها طلب صبر میکنم. ای کاش این اتفاق برای من افتاده بود و جوان شما زنده میماند.»
ادامه میدهد: «این صحنه را که مادران میان آوارها و ترکشها دنبال فرزندان خودشان میگشتند، در چند نقطه اصابت در شهر اصفهان دیدم و هرگز از جلوی چشمانم کنار نمیروند.»
هفتون؛ درخواست یک مادر: اجازه دهید یکتکه از پیکر پسرم را ببینم
از هفتون میپرسم. آنجا چه دیدی؟ فلاحی سرش را پایین میاندازد: «هفتون خیلی بد بود. یک مادری را زنده از زیر آوار خارج کردیم، اما همسر و دو فرزند پسرش شهید شده بودند. میگفت اجازه بدهید من هم خودکشی کنم. من هم باید بمیرم...»
صدایش دوباره میلرزد. ادامه میدهد: «چهارراه پلیس که اصابت شد، یک مادر که فرزندش به شهادت رسیده بود، اما پیکر او زیر آوارها مانده بود، نزد ما آمد و گفت: اجازه بدهید حداقل یک تکه از بدن او را بردارم. روی سینه خودم قرار بدهم تا آرام شوم.»
بغضش را قورت میدهد: «در بعضی از نقاط اصابت هم دیدن صحنههای شهادت هموطنان بیگناه ما بسیار دردناک بود. هر لحظه بر خشم و نفرت من از دشمن خبیث و بیهمهچیز اضافه میشد. ما تاب دیدن این صحنهها را نداشتیم، چه رسد به مادران آنها.»
۶ ثانیه پس از اصابت نخاله از آسمان به سرمان میخورد
فلاحی از لحظات نزدیک به مرگ هم میگوید: «در بعضی اصابتها، خودمان به گوشه خیابان پرت شدیم. کفشمان پرت میشد و لباسهایمان آسیب دید. اصابت که میشد، ۶ ثانیه بعد، نخالهها از آسمان به سرمان میخورد.»
از یک حادثه تلخ دیگر هم میگوید: «در خیابان استانداری که اصابت شده بود، یک نفر در خودروی پارکشده کنار خیابان بود. سنگ به شیشه ماشینش خورد و به چشم او اصابت کرده بود، این اتفاق موجب شد چشم چپ او تخلیه شود، در حالی که این شهروند از موقعیت فاصله داشت.»
کابوس مادران هنوز شبها بیدارم میکند
چند روز از آتشبس میگذرد. از فلاحی میپرسم حالا شرایط روحیاش چطور است، آرام شده است؟ سرش را تکان میدهد: «صحنههایی از مادرانی که برای پیدا کردن فرزندانشان سراسیمه به سمت محل اصابت میدویدند، از جلوی چشمانم کنار نمیرود. به خودم میگویم: ای کاش ما هیچوقت با این مادران رودررو نشویم.»
اعتراف میکند: «گاهی شبها کابوس میبینم. از خواب بیدار میشوم و میگویم: خدایا، جوانی که در فلان نقطه به وضع بسیار بدی به شهادت رسیده بود و ما او را از زیر آوارها خارج کردیم، آیا مادرش او را با آن شرایط دیده است؟ کاش ندیده باشد.»
از ۲ حادثه در این ۱۸ سال خیلی تاسف خوردم
فلاحی از روزهای اول آتشنشانی هم برایمان میگوید: «از وقتی آتشنشان شدم، از دو حادثه خیلی تاسف خوردم. یکی از آنها روزهای بعد از استخدامم بود. آب در رودخانه زایندهرود جریان داشت. کودکانی که برای آبتنی وارد رودخانه میشدند، هر چند روز یک بار پیکر یکی از آنها را از آب خارج میکردیم.»
مکث میکند: «و حادثه دوم، گیرکردن انگشتان یک دختر خردسال بود. بسیار زیبا بود، اما دست او را با چرخ گوشت به بیمارستان میآوردند. به این فکر میکردم که این دختر سهساله تا سالها یک دست ندارد. چه میکند؟»
آهی میکشد و با بغض میگوید: «برای این افراد غصه میخورم.»
اگر باز هم جنگ شود، میمانم
از مردم هم میگوید. از آنها که نوارهای زرد خطر را نادیده میگرفتند و برای دیدن صحنه جلو میآمدند: «مردم عادی در آن صحنهها به نوارهای زرد خطر کمترین توجه را داشتند. همه میخواستند بدانند چه شده است. از مردم انتظار همکاری بیشتری داشتیم. ما اگر میگوییم در صحنههای اصابت وارد نشوند، برای حفظ جان خودشان میگوییم.»
و در پایان، از آینده میگوید: «همیشه با خودم میگویم: ای کاش هیچوقت جنگ نباشد. اما اگر دوباره جنگ شود، تا آخرین ساعتی که مأموریت دارم حضور خواهم داشت و حتی اگر بازنشسته شوم، اما فراخوان شود و حضورم مفید باشد، در خدمت شهروندان خواهم بود.»
پیامش برای مردم ایران این است: «مردم باید از این مملکت حفاظت کنند. هیچجا بهتر از مملکت خودمان نیست. به تمام کسانی که عزیزان خود را در جنگ از دست دادند، میگویم که من را در غم خودشان شریک بدانند.»

قهرمانانی که نامشان در تیترها نمیآید
این گزارش، روایت یک آتشنشان بود، اما قصه فقط قصه او نیست.
پشت هر بیسیمی که شبهای جنگ رمضان روشن ماند، یک انسان بود که میتوانست در خانهاش زیر پتو بخوابد، اما نیامد. پشت هر کامیون آتشنشانی که به سمت آوارها حرکت کرد، یک پدر بود که پسر سیزدهسالهاش از صدای هواپیما میترسید و او نمیتوانست جواب تلفنش را بدهد. پشت دوربین که لحظهای از آوارها را ثبت کرد، مادری بود که از روی درماندگی سیلی زد.
فلاحی یک قهرمان است، اما قهرمان واقعی تمام کسانی هستند که در آن روزها ایستادند. مادرانی که پیکر فرزندان بیستودوسالهشان را از زیر آوار بیرون کشیدند و باز هم سرپا ماندند. کودکانی که صدای انفجار را شنیدند و جیغ نزدند. رانندههای لودری که فرش خانه را آوردند روی صندلی سرد ماشینشان. امدادگرانی که شبها نخوابیدند تا شاید یکی را زنده بیرون بیاورند.
فلاحی گفت: «ای کاش شهید میشدم و جوان شما زنده میماند» شاید این همان معنای قهرمان بودن باشد. نه شجاعت در برابر مرگ، که آمادگی برای فدا شدن به جای دیگری.
جنگ رمضان تمام شد. آتشبس برقرار است، اما کابوسهای فلاحی تمام نشده است. او هنوز شبها از خواب میپرد و فکر میکند: «خدایا، مادر آن جوان، پیکر پسرش را با آن وضعیت دید؟»
ما نمیتوانیم پاسخ این سوال را بدهیم، اما میتوانیم عهد ببندیم که نام فلاحی و امثال او را فراموش نکنیم. قهرمانها همیشه در تیتر خبرها نیستند. گاهی در دل آوارند، با دستانی خونی و چشمانی اشکآلود و گاهی مقابل دوربینی که هنگام ثبت لحظات از آن بیخبر بودهاند، اما تاریخ آنها را فراموش نمیکند.

نظر شما