به گزارش خبرگزاری ایمنا، مذاکره در منطق آمریکاییها، اغلب نه «مسیر صلح»، بلکه ابزاری برای مدیریت شکست است. واشنگتن هر زمان در میدان به بنبست میرسد، ناگهان زبان دیپلماسیاش باز میشود؛ نه از سر تغییر ماهیت، بلکه برای خرید زمان، بازسازی قدرت و پنهانکردن شکستهای قبلی.
اکنون نیز پس از ناکامی پروژه «آزادسازی کشتیها» در خلیجفارس و عقبنشینی تحقیرآمیز آمریکا از تنگه هرمز، همان سناریوی آشنا دوباره روی میز آمده است؛ با این تفاوت که این بار، رسانههایی همچون آکسیوس و رویترز نقش «مالهکشهای شکست» را برعهده گرفتهاند.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، روز گذشته در تروثسوشال مدعی شد که به درخواست برخی کشورها از جمله پاکستان، پروژه عملیات در تنگه هرمز «برای مدتی کوتاه» متوقف میشود. او بلافاصله تأکید کرد که «محاصره کامل و مؤثر» همچنان پابرجاست. همین جمله کافی بود تا مشخص شود آنچه متوقف شده، «جنگ» نیست، بلکه تنها فاز پرهزینه و شکستخوردهای از آن است.

ترامپ تلاش کرد این عقبنشینی را یک «تصمیم دیپلماتیک مسئولانه» جا بزند، اما واقعیت میدان چیز دیگری میگوید. او دو بار با تمام ظرفیت نظامی و رسانهای خود به ایران یورش برد، از تهدید به نابودی کامل زیرساختها گرفته تا ادعای بازگشایی فوری هرمز، اما نهتنها موفق نشد، بلکه اکنون مجبور شده با زبان دیگری سخن بگوید. از همین نقطه، پروژه رسانهای واشنگتن آغاز شد.
صف رسانهای برای پوشاندن شکست
تنها چند ساعت پس از سخنان ترامپ، مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا وارد صحنه شد و اعلام کرد عملیات «خشم حماسی» پایان یافته و اکنون واشنگتن در مسیر دیپلماسی قرار دارد. ناگهان همان دولتی که تا دیروز از بمباران گسترده حرف میزد، امروز از «ضرورت راهحل سیاسی» سخن میگوید.
همزمان، رسانههایی همچون آکسیوس و رویترز هم وارد عملیات روانی شدند. آکسیوس مدعی شد واشنگتن و تهران به «تفاهمنامهای یکصفحهای» نزدیک شدهاند که میتواند زمینه پایان جنگ و آغاز مذاکرات هستهای باشد. رویترز هم با انتشار گزارشهایی مشابه، سعی کرد فضای بازار جهانی را آرام کند و قیمت نفت را پایین بیاورد.
اما سؤال اینجاست؛ اگر آمریکا پیروز شده، چرا ناگهان به مذاکره پناه برده است؟ اگر پروژه بازگشایی هرمز موفق بوده، چرا کشتیهای آمریکایی با هشدار ایران عقب نشستند؟ و اگر واشنگتن همچنان «قدرت بلامنازع» منطقه است، چرا اروپا حاضر نشد کنار ترامپ وارد این ماجراجویی شود؟
واقعیت آن است که رسانههای غربی مأموریت پیدا کردهاند تا «عقبنشینی» را «صلحطلبی» معرفی کنند، آنها میخواهند شکست راهبردی آمریکا در هرمز را پشت واژههایی همچون «دیپلماسی»، «توافق قریبالوقوع» و «کاهش تنش» پنهان کنند.
ترامپ و تکرار توهم بارباروسا
رفتار امروز ترامپ، شباهت عجیبی به توهمات هیتلر در عملیات بارباروسا دارد. هیتلر هم پس از بلعیدن کشورهای کوچک اروپایی، تصور میکرد با یک ضربه میتواند شوروی را فروبپاشد. او ارتش سرخ را دستکم گرفت و خیال میکرد «ساختار پوسیده شوروی» با یک حمله فرو خواهد ریخت، اما در نهایت، خود در باتلاق جنگ فرسایشی گرفتار شد و امپراتوریاش فروپاشید.
ترامپ هم با همین خطای محاسباتی وارد جنگ با ایران شد. او پس از فشار بر اروپا، آمریکای جنوبی و برخی دولتهای منطقه، گمان کرد ایران نیز با چند حمله و چند تهدید فرو خواهد ریخت، اما نتیجه برعکس شد. امروز نهتنها تنگه هرمز به گرهای بزرگ برای آمریکا تبدیل شده، بلکه جهان فهمیده که معادلات خلیجفارس بدون ایران قابل مدیریت نیست.

ترامپ میخواست «اقتدار آمریکایی» را احیا کند؛ اما اکنون مجبور شده از کشتیهایی حرف بزند که حتی جرئت عبور از تنگه را ندارند، او ابتدا گفت نیروی دریایی ایران نابود شده، بعد خواست اروپا به کمکش بیاید، سپس از کشتیها خواست «شجاع باشند» و در نهایت به مذاکره متوسل شد. این مسیر، مسیر قدرت نیست؛ مسیر فرسایش و استیصال است.
هدف اصلی فضاسازی جدید چیست؟
این فضاسازیها تنها مصرف خارجی ندارند؛ بلکه بخش مهمی از آن، برای فرار از بحران داخلی در واشنگتن طراحی شده است. بر اساس قانون اختیارات جنگی آمریکا، رئیسجمهور برای ادامه عملیات نظامی فراتر از ۶۰ روز، نیازمند مجوز کنگره است، اکنون که آن ضربالاجل نزدیک شده، تیم ترامپ میکوشد با القای پایان جنگ، خود را از فشار حقوقی و سیاسی کنگره نجات دهد.
به بیان دیگر، آنها نمیخواهند جنگ را متوقف کنند، بلکه میخواهند بدون پرداخت هزینه سیاسی، دست خود را برای اقدامات بعدی باز نگه دارند. به همین دلیل است که همزمان با حرفزدن از مذاکره، همچنان از «محاصره کامل» و «بمباران شدیدتر» سخن میگویند.
این تناقض، حقیقت سیاست آمریکا را آشکار میکند؛ مذاکره برای واشنگتن نه پایان جنگ، بلکه بخشی از جنگ است. آمریکاییها وقتی در میدان موفق نمیشوند، میز مذاکره را به سنگر جدید خود تبدیل میکنند.
افق توافق واقعی از نگاه ایران
با وجود این فضاسازیها، ایران نشان داده که بازی رسانهای واشنگتن را بهخوبی میشناسد. پیشنهاد ۱۴ مادهای ایران نشان داد تهران بهدنبال توافقی از موضع ضعف نیست. در نگاه ایران، هر توافق واقعی باید بر چند اصل اساسی استوار باشد.
اول، پایان واقعی وضعیت جنگی و توقف کامل اقدامات خصمانه آمریکا. تا زمانی که واشنگتن همچنان زبان تهدید و محاصره را حفظ کند، هیچ توافق پایداری شکل نخواهد گرفت.
دوم، ارائه تضمین حقوقی معتبر. تجربه برجام نشان داد که «امضای کری تضمین نیست». ایران دیگر حاضر نیست بر پایه وعدههای شفاهی یا تعلیق موقت تحریمها توافق کند. هرگونه لغو تحریم باید از مسیر مصوبه رسمی کنگره آمریکا انجام شود.
سوم، بهرسمیتشناختن کامل حق غنیسازی و حفظ زیرساختهای هستهای ایران در داخل کشور. ایران نشان داده که از خطوط قرمز خود عقبنشینی نخواهد کرد.
چهارم، پذیرش نظم جدید در تنگه هرمز. واقعیت میدانی امروز این است که ایران توانسته معادلات امنیتی خلیجفارس را بازتعریف کند. هر توافقی که بخواهد پایدار باشد، ناگزیر است این واقعیت جدید را بپذیرد.
هرمز؛ جایی که روایت آمریکایی شکست خورد
آنچه امروز در رسانههای غربی درباره «توافق نزدیک» و «دیپلماسی فعال» منتشر میشود، بیش از آنکه نشانه قدرت آمریکا باشد، علامت بحران راهبردی واشنگتن است. آنها میخواهند شکست در هرمز را پشت تیترهای رنگارنگ پنهان کنند، اما واقعیت میدان پاکشدنی نیست.
ترامپ وارد خلیجفارس شد تا ایران را وادار به عقبنشینی کند، اما اکنون خودش در حال عقبنشینی است. همان رئیسجمهوری که از «بازگشایی فوری تنگه» سخن میگفت، امروز توقف عملیات را «فرصت دیپلماتیک» مینامد. این یعنی هرمز نهتنها مسیر انرژی جهان، بلکه گورستان توهمات آمریکایی نیز شده است.
نظر شما