به گزارش خبرگزاری ایمنا، دوره جدید ریاستجمهوری ترامپ از همان روزهای نخست با یک پیام روشن آغاز شد؛ آمریکا دیگر قصد ندارد حتی ظاهر نظم بینالمللی گذشته را حفظ کند. خروج از توافقها، جنگ تعرفهای، تهدید متحدان، بازگشت ادبیات استعماری و تکیه بر فشار مستقیم، بار دیگر نشان داد که کاخ سفید وارد مرحلهای شده که جهان را نه بر اساس قواعد مشترک، بلکه بر اساس «زور» و «معامله» تعریف میکند.
ترامپ تلاش کرد این رویکرد را در قالب چیزی شبیه به «دکترین دانرو» صورتبندی کند، نسخهای تهاجمی و افراطی از همان سیاستهای قرن نوزدهمی آمریکا که جهان را حیاط خلوت واشنگتن میدید. در این نگاه، از گرینلند تا پاناما، از خلیج مکزیک تا تنگه هرمز، همهچیز باید تحت اراده آمریکا تعریف شود، اما مشکل اصلی این بود که جهان ۲۰۲۶ دیگر جهان تکقطبی دهه ۹۰ نیست.
ترامپ تصور میکرد با تهدید و فشار میتواند متحدان و رقبا را همزمان وادار به تسلیم کند؛ اما نتیجه برعکس شد. امروز آمریکا نهتنها نتوانسته رهبری خود را تثبیت کند، بلکه برای نخستینبار با بحران عمیق اعتماد در میان متحدان سنتی خود روبهرو شده است، اروپا شاید مهمترین نمونه این شکاف باشد.
در دورههای گذشته، حتی در اوج اختلافات، اروپا در نهایت پشت واشنگتن قرار میگرفت، اما سیاستهای ترامپ این معادله را شکست. جنگ تعرفهای علیه اتحادیه اروپا، تحقیر علنی رهبران اروپایی، تهدیدهای اقتصادی و رفتار معاملهگرانه ترامپ، موجب شد قاره سبز به این جمعبندی برسد که آمریکا دیگر شریک قابل اتکایی نیست.
بحران اوکراین این شکاف را عیانتر کرد. ترامپ ناگهان مسیر سیاست آمریکا را تغییر داد و بهجای حمایت قاطع از کییف، از معامله با روسیه سخن گفت. این چرخش ناگهانی برای اروپاییها تنها یک اختلاف سیاسی نبود، یک زلزله امنیتی بود. آنها فهمیدند رئیسجمهوری در واشنگتن نشسته که میتواند امنیت اروپا را پشت میز معامله جابهجا کند.
اما تحقیر واقعی آمریکا زمانی رخ داد که پروژه درگیری با ایران وارد مرحله عملیاتی شد.
ترامپ انتظار داشت اروپا همچون همیشه پشت سر آمریکا صف بکشد، اما اینبار ماجرا فرق داشت. فرانسه، ایتالیا و اسپانیا آشکارا از همراهی با طرحهای نظامی واشنگتن فاصله گرفتند. ایتالیا اجازه استفاده از بعضی پایگاهها را نداد و فرانسه حتی محدودیتهایی برای پروازهای آمریکایی اعمال کرد.
این یعنی همان ائتلاف غربی که آمریکا دههها با آن قدرتنمایی میکرد، اکنون در مهمترین بحران امنیتی از هم شکاف برداشته است.

در آمریکای جنوبی نیز وضعیت تفاوت چندانی ندارد.
ترامپ با ادبیاتی شبیه استعمارگران قرن نوزدهم وارد میدان شد، از بازپسگیری کانال پاناما حرف زد، نام خلیج مکزیک را به «خلیج آمریکا» تغییر داد و با تهدید و تحریم تلاش کرد دولتهای منطقه را وادار به تبعیت کند.
اما نتیجه چه شد؟
موج تازهای از ناسیونالیسم ضدآمریکایی در منطقه شکل گرفت. حتی دولتهایی که سالها متحد واشنگتن بودند، به فکر کاهش وابستگی به آمریکا افتادند. مکزیک، کلمبیا و حتی برخی دولتهای محافظهکار منطقه دریافتند ترامپ میان متحد و دشمن تفاوتی قائل نیست.
همین مسئله موجب شد چین آرامآرام جای خالی آمریکا را پر کند.
پکن برخلاف واشنگتن، بدون هیاهوی نظامی و تهدید مستقیم، خود را بهعنوان شریک اقتصادی باثبات معرفی کرد. امروز بسیاری از کشورهای آمریکای جنوبی و حتی اروپا، چین را بازیگری قابل پیشبینیتر از آمریکا میدانند.
این همان نقطهای است که قدرت نرم آمریکا فروپاشیده است.
ترامپ تصور میکرد با فشار اقتصادی میتواند چین را مهار کند، اما اکنون خود آمریکا بیش از همیشه به زنجیره تأمین چینی وابسته شده است. مصرف سنگین تسلیحاتی آمریکا در بحرانهای اخیر، نیاز واشنگتن به واردات صنعتی و مواد اولیه از چین را دوچندان کرده است.
از سوی دیگر، پکن نیز بهخوبی فهمیده ترامپ قابل اعتماد نیست. به همین دلیل، هرگونه مذاکره با واشنگتن در فضای بیاعتمادی کامل انجام میشود.
مشاوران ترامپ از «نیکسون معکوس» حرف میزنند؛ یعنی نزدیک شدن به روسیه برای جدا کردن مسکو از پکن. اما واقعیت میدان چیز دیگری است. روسیه میداند آمریکا امروز بیش از آنکه شریک راهبردی باشد، بازیگری بیثبات و معاملهگر است.
حتی کرملین هم به وعدههای ترامپ با تردید نگاه میکند.
اما شاید مهمترین صحنه افول قدرت آمریکا، خلیج فارس و تقابل با ایران باشد.
ترامپ تصور میکرد فشار حداکثری، حمله نظامی و تهدید مستقیم میتواند ایران را وادار به تسلیم کند. اما نتیجه معکوس شد.
ایران نهتنها عقب ننشست، بلکه توانست معادله تنگه هرمز را به نقطه ضعف راهبردی آمریکا تبدیل کند.
ترامپ ابتدا با غرور اعلام کرد نیروی دریایی ایران نابود شده و تنگه بهزودی باز خواهد شد. وقتی این اتفاق رخ نداد، از اروپا درخواست کمک کرد، اما اروپاییها حاضر نشدند وارد ماجراجویی جدید واشنگتن شوند.
بعد نوبت به تهدیدهای همیشگی رسید؛ از انفجار چاههای نفت ایران تا نابودی زیرساختها، اما وقتی هیچیک نتیجه نداد، کاخ سفید به سمت مذاکره و درخواست عبور امن کشتیها رفت.
در نهایت، حتی شناورهای آمریکایی نیز نتوانستند بدون هماهنگی وارد تنگه شوند و با هشدارهای ایران عقب نشستند.
این تنها یک عقبنشینی تاکتیکی نبود؛ شکستن هیمنه قدرت سخت آمریکاست.
برای نخستین بار، جهان دید که آمریکا با وجود ناوها، پایگاهها و بودجه عظیم نظامی، در برابر یک معادله منطقهای گرفتار شده و قادر به تحمیل اراده خود نیست.
پیامد این وضعیت تنها نظامی نبود، اقتصاد غرب نیز بهای آن را پرداخت.
اروپا با جهش قیمت انرژی، رکود تورمی و بحران اقتصادی روبهرو شد. مردم غرب، هزینه سیاستهای قمارگونه ترامپ را در قبض انرژی، قیمت سوخت و کاهش رشد اقتصادی لمس کردند.

در نهایت، ترامپ که قرار بود آمریکا را دوباره «عظیم» کند، امروز آمریکایی ساخته که:
- متحدانش به آن اعتماد ندارند،
- رقبایش آن را قابل پیشبینی نمیدانند،
- قدرت نظامیاش نیز دیگر آن هیبت گذشته را ندارد.
شاید بزرگترین شکست ترامپ همین باشد؛ او برای احیای امپراتوری آمریکا آمد، اما جهان را وارد دورهای کرد که دیگر هیچکس واشنگتن را «پلیس بلامنازع جهان» نمیبیند.
نظر شما