به گزارش سرویس ترجمه خبرگزاری ایمنا، در دهههای اخیر، بسیاری از کلانشهرها به محلی برای مصرف و تراکنشهای مالی تبدیل شدهاند؛ جایی که هر متر از آن برچسب قیمت دارد و شهروندان بیش از آنکه ساکن باشند، مصرفکننده فضا هستند. اما جمعشدنهای خودجوش شهری، نقشی فراتر از یک دورهمی ساده ایفا میکنند. این گردهماییها در حکم اعلامیهای علیه کالایی شدن فضاهای عمومی عمل میکنند. وقتی گروهی از همسایهها در یک پیادهرو دستهجمعی شطرنج بازی میکنند یا یک زمین خالی را به باغچه محله تبدیل میکنند، در واقع فضای شهری را از قلمروی سود به قلمروی تعلق و زیست جمعی بازمیگردانند.
یکی از مهمترین دستاوردهای چنین همنشینیهایی، بازآفرینی «مکان سوم» در بافت شهر است. خانه، مکان اول و محل کار، مکان دوم شهروندان محسوب میشوند، اما روح شهر در مکان سوم جاری است؛ جایی مثل پلههای یک کتابخانه، کافه نبش خیابان، پارک یا میدانچه محله. این فضاها بهدلیلی ساده حیاتیاند؛ آنها بستری برای ارتباطات کمهزینه و پربازده انسانی فراهم میکنند. در همین مکانهاست که یک بازنشسته با یک مادر جوان گفتوگو میکند، یا یک هنرمند کنار یک وکیل نقاشی میکشد. این مراودات اتفاقی، آن حس آشنایی و صمیمیت را ایجاد میکنند که شهر بیچهره را به محلهای گرم تبدیل میکند.

اجتماعات شهری حافظه جمعی را میسازند و خاطرات مشترک، به تعبیر شهرشناسان، «روح ماندگار» یک شهر را شکل میدهند. خیابانی که هر سال در آن جشنواره برگزار میشود، میدانی که شاهد راهپیمایی مردم بوده یا ایستگاه مترویی که نوازندگان خیابانی در آن محلی برای اجرا پیدا کردهاند، از یک فضای تنها هندسی، به جایگاهی خاطرهانگیز و عاطفی بدل میشوند. این نقشه عاطفی، همان چیزی است که شهر را از مجموعهای از ساختمانهای سرد، به یک زیستبوم زنده و پویا تبدیل میکند.
نکته دیگر، تقویت شانس و تصادف خلاق در شهر است. یک گردهمایی خودجوش موجب میشود شهروندان با کسانی روبهرو شوند که هرگز در الگوریتم شبکههای اجتماعی با آنها آشنا نمیشدند. همین برخوردهای پیشبینینشده، موتور محرک خلاقیت و تابآوری اجتماعی هستند. شهری که در آن مردم فرصت گردهمایی داشته باشند، میتواند هزینههای سنگین تنهایی و فردگرایی افراطی را کاهش دهد.
شهرها برای پردازش رویدادهای شادیبخش یا غمانگیز به آیینهای جمعی نیاز دارند. مراسم یادبود پس از یک فاجعه یا جشن قهرمانی یک تیم همه به واسطه گردهمایی معنا پیدا میکنند. بدون چنین آیینهایی، اندوه جمعی به افسردگی مبدل میشود و شادی جمعی در لاک مصرفگرایی فردی گم میشود، به همین دلیل، برنامهریزان شهری امروز به جای اتوبانهای چندباندی، به خیابانهای مردممحور، راحتی قوانین برگزاری رویدادهای محلی و افزایش فضاهای پیادهمحور بهعنوان راهکارهایی ریشهای برای نجات حیات جمعی شهرها اشاره میکنند. همنشینی و اجتماعات شهری یک رویداد لوکس نیست، بلکه نبض تپنده شهر است.
کلمبیا خیابانها را به مردم پس داد
در بوگوتا، پایتخت کلمبیا، هر یکشنبه و روزهای تعطیل از ساعت هفت صبح تا دو بعدازظهر، بیش از ۱۲۸ کیلومتر از خیابانهای اصلی شهر از جمله بزرگراهها به روی خودروها بسته میشود. این رویداد که «سیکلوویا» نام دارد و سابقهای پنجاهساله از سال ۱۹۷۴ دارد، نزدیک به دو میلیون شهروند را روانه خیابانها میکند، نه برای خرید یا ترافیک، بلکه برای دوچرخهسواری، اسکیت، دویدن یا فقط نشستن و تماشای دیگران. در طول مسیر، کلاسهای رایگان یوگا در چهارراهها برپاست، گروههای موسیقی محلی کنسرتهای کوتاه میدهند و غرفههای توزیع میوه رایگان دایر هستند. ثروتمند و فقیر، کودک و پیر، زن و مرد، همه در جادهای که دیروز محل عبور کامیونها بود، کنار هم قدم میزنند. این آیین هفتگی، بوگوتای شلوغ و آلوده را به اتاق نشیمن مشترک شهروندان تبدیل کرده است و روح جمعیای را زنده میکند که ترافیک و استرس روزمره، کمرش را شکسته بود.

اما کلمبیا فقط بوگوتا نیست. در مدلین، روزگاری نهچندان دور، خیابانها در اختیار کارتلهای مواد مخدر و خشونت بود؛ شهری که لقب خطرناکترین شهر جهان را یدک میکشید. اما مدلین تصمیم گرفت به جای زندان، «فضای جمعی» بسازد و الگوی جهانی معماری اجتماعی شود. در فقیرترین محله کوهستانی شهر به نام سانتو دومینگو ساویو، کتابخانهای پارکی با معماری سه تختهسنگ غولپیکر ساخته شد به نام کتابخانه اسپانیا. این کتابخانه با پلکان برقی و متروکابل (تلهکابین شهری) به مرکز متصل است، اما مهمترین بخش آن پلازاهای عمومی اطرافش است. زنان محله در آنجا بازارچه صنایع دستی برپا میکنند، کودکان فیلم میبینند، نوجوانان کلاس برنامهنویسی میروند و هر غروب، خانوادهها روی نیمکتها مینشینند و افق شهر را تماشا میکنند؛ جایی که زمانی قلمروی باندهای مواد مخدر بود، حالا به «قلمروی شهروندی» تبدیل شده است.
کپنهاگ و مونترآل دو الگو برای بازپسگیری شهر از خودرو
در سوی دیگر جهان، کپنهاگ دانمارک، روشی دیگر را به کار بسته است. این شهر از دهه ۱۹۶۰ شروع به بیرون راندن خودروها از مرکز خود کرد. امروز خیابان استروگیت به طول بیش از یک کیلومتر، بهطور کامل پیادهروست. در میانه این مسیر، میدان هوتلمن قرار دارد؛ جایی که نه خبری از پارکینگ است و نه بوق ماشین. به جای آن، صندلیهای فراوان، میزهای شطرنج سنگی و آبنماهای کوتاه در فضا پهن شدهاند. هر روز از صبح تا شب، شهروندان کپنهاگی روی پلهها مینشینند، قهوه مینوشند، کتاب میخوانند یا فقط به تماشای رهگذران مینشینند. نوازندهای خیابانی ویولن میزند و جمعیتی خودجوش دورش حلقه میزنند. کودکانی که یکدیگر را نمیشناسند کنار آبنما آببازی میکنند. حتی کسبه و اهالی تجارت، جلسات کاری خود را به کافههای روباز میآورند تا میان جمعیت باشند. کپنهاگ به ما نشان میدهد که حذف ماشینها و افزودن صندلی، یک فرمول ساده اما عمیق دارد: هرچه فضای پیاده بیشتر شود، تعاملات انسانی تصادفی بیشتر میشود و همین تعاملات تصادفی است که شهری سرد عاطفی را به خانهای گرم تبدیل میکند.

مونترآل کانادا نیز با زمستانهای سخت و تابستانهای کوتاهش، روشی متفاوت و شاعرانه برای همنشینی شهری ابداع کرده است: شام سفید یا «لو دینه آن بلان»؛ این رویداد که هر سال اواخر تابستان برگزار میشود، قوانین عجیبی دارد. زمان و مکان دقیق آن تا دو ساعت قبل اعلام نمیشود تا شگفتی حفظ شود. همه شرکتکنندگان باید بهطور کامل سفیدپوش باشند و میز، صندلی، سفره و غذای خود را حمل کنند. ناگهان، در یک میدان عمومی مثل پارک مونترویال، هزاران شهروند ظاهر میشوند و میزهای خود را با وسواس تمام میچینند. از غروب تا نیمهشب، آن میدان تبدیل به بزرگترین سالن غذاخوری روباز جهان میشود. غریبهها غذای خود را با هم تقسیم میکنند، نوشیدنی به اشتراک میگذارند، میخندند، گفتوگو میکنند و در پایان شب، دستمالهای سفید را در هوای تاریک به اهتزاز درمیآورند و خوشوبش میکنند. مونترآل با این رویداد، فریاد میزند که شهروندان تشنه جمع شدن هستند، حتی اگر مجبور باشند میز و صندلی خود را به دوش بکشند. روح این شهر در آن شب سفید، در هر دستمالی که در باد تکان میخورد، خود را نشان میدهد.
آنچه این نمونهها از بوگوتا تا مدلین، کپنهاگ تا مونترآل بهروشنی نشان میدهد، این حقیقت ساده اما بنیادین است که شهر زنده به خیابانهای عریض یا برجهای بلند نیست، بلکه به مجال همنشینی و نفس کشیدن شهروندانش زنده است. گردهماییهای خودجوش شهری نیاز فیزیولوژیک یک جامعه شهری برای بازپسگیری تعلق، خاطره و همدلی از چنگ سود و بیهویتی است. اگر برنامهریزی شهری امروز چارهای دارد، آن نه در اتوبانهای بیشتر که در صندلیهای بیشتر، فضاهای پیادهمحور و قانون آسانتر برای دورهمیهای محلی است؛ چراکه شهری که به شهروندانش مجال «بودن در کنار هم» ندهد، روزی خاموش خواهد ماند.
نظر شما