پنجاه و شش روز پس از شهادتِ شهیدِ کشوردوست

پس از پنجاه و شش روز خودم را به خیابان کشور دوست می‌رسانم؛ نزدیک‌ترین مکان به مقتل شهادت آقای شهیدمان، خیابانی که عطر وجود او در این نزدیکی همچنان احساس می‌شود؛ این‌جا غم همچنان داغ است، گویی همین دیروز مورد حمله قرار گرفته است، گویی همین چند ساعت پیش مردی از مردان خدا از اینجا پر کشیده است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، پنجاه و شش روز از داغ جانسوز می‌گذرد، داغی که شاید هیچ‌گاه سرد نشود؛ داغ مردی که همیشه برایمان هم‌چون کوه بود، یک تکیه‌گاه محکم و استوار، یک ابرمرد در تاریخ؛ آسمانی شد، اما دستش را روی سرمان حس می‌کنیم، بیش از پیش. صدایش را چند وقتی است که نشنیده‌ایم، اما نجواهایش در گوشمان مرور می‌شود؛ چندین روز است که ندیدمش، اما کوه استوارش همچنان در خاطرمان زنده است.

پس از پنجاه و شش روز خودم را به خیابان کشور دوست می‌رسانم؛ نزدیک‌ترین مکان به مقتل شهادت آقای شهیدمان، خیابانی که عطر وجود او در این نزدیکی همچنان احساس می‌شود؛ این‌جا غم همچنان داغ است، گویی همین دیروز مورد حمله قرار گرفته است، گویی همین چند ساعت پیش مردی از مردان خدا از اینجا پر کشیده است.

پنجاه و شش روز پس از شهادتِ شهیدِ کشوردوست

این‌جا عکس بزرگی از رهبر شهیدمان نصب کرده‌اند؛ صدای نوحه در گوشم زمزمه می‌شود: با این رهبر خیبر را له کردیم با یاحیدر یاران رفتند بی سر خونین پیکر ما می مانیم اما با همدیگر باید فهمید تا وقتی این ملت ایمان دارد کی تسلیم و تحمیل امکان دارد ایران رهبر، رهبر ایران دارد ایران یعنی دیار علی میان شمشیر ذوالفقار علی قرار یاران بی قرار علی به اینجا برمی گردد دوباره علی.

این داغ تازه است، دیوارها هنوز مرثیه می‌خوانند، گلایه می‌کنند و درد و دلشان را فریاد می‌زنند؛ از آن روز تلخ و از روزهای پس از آن که سخت می‌گذرند. اما این دیوارها، هرشب منتظرند، منتظر مردمی که غمشان را با آن‌ها شریک شوند، منتظر مردمی که به این‌جا می‌آیند و بغض‌هایشان را با هم تقسیم می‌کنند؛ مردمی که به این‌جا می‌آیند و با دلنوشته‌هایشان مرهمی بر زخم‌هایشان می‌گذارند؛ مردان و زنانی که شب‌ها در این مکان حاضر می‌شوند و شیون دیوارها را در میان ناله‌های خود پنهان می‌کنند.

این داغ، داغ کمی نبود که پس از یک روز و دو روز آرام شود، چند هفته عزاداری هم برای این داغ کم است؛ شاید ماه‌ها و سال‌ها، شاید هم بیشتر؛ مردم هر شب به اینجا می‌آیند؛ نوحه می‌خوانند، روضه می‌خوانند، مرثیه سرایی می‌کنند و اشک می‌ریزند، مانند فرزندی که همین امروز صبح داغ پدر دیده است؛ به جای خالی پدر نگاه می‌کنند و دلتنگی‌شان را با همین قاب خالی سر می‌کنند.

دیوارهای این‌جا پر است از دلنوشته‌ها، غم نوشته‌ها و درد و دل‌ها؛ دیوارهایی که این روزها، علاوه بر غم خودشان، غم مردم را نیز به دوش می‌کشند؛ مردمی که به این‌جا می‌آیند، سر به دیوار می‌گذارند، اشک می‌ریزند، خاطراتشان را مرور می‌کنند و پشت دیوارها به دنبال مردی می‌گردند که روزگاری در این مکان مردانه زیست؛ شهید کشور دوست که وطن دوستی را از پشت همین دیوارها و در ساده‌ترین حسینیه به مردمش آموخت.

پنجاه و شش روز پس از شهادتِ شهیدِ کشوردوست

نوشته بود: «من به چشم خویش دیدم که جانم می‌رود»؛ راست می‌گوید، همه ما این را دیدیم؛ دیدیم و باور نکردیم و هنوز هم پذیرش این غم برایمان سخت است؛ از دهم اسفند 1404 کل دنیایمان تغییر کرد، غم ما را بزرگ کرد.

پنجاه و شش روز پس از شهادتِ شهیدِ کشوردوست

بیش از پنجاه روز از آن روز تلخ گذشته است، اما این‌جا همچنان مملو از جمعیت عاشقان است، عاشقانی که یا با حسرت حضور در حسینیه امام خمینی (ره) به این‌جا می‌آیند و با جای خالی مردی روبه رو می‌شوند که آرزوی دیدنش را داشتند یا با مرور خاطراتشان به این‌جا می‌آیند، خاطرات ساعت‌هایی که در حسینیه‌ای به سر شد که امروز دیگر چیزی از آن باقی نمانده و صاحبخانه آن، آسمانی شده است.

کد خبر 966913

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • شهلا موحدیان IR ۰۰:۰۰ - ۱۴۰۵/۰۲/۰۹
    0 0
    آه از غم جدایی آه آه