۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۳۰
وقتی واژه‌ها به میدان می‌روند

ذهن انسان تنها محل عبور فکرها نیست، میدان نبردی‌ست که در آن ترس و امید، ایمان و تردید، زخم و رؤیا با هم درگیرند. در ایرانِ پس از جنگ، این میدان خاموش نماند؛ صدا شد، شعر شد. از دهه ۶۰ تا امروز، هر مصرع، نه‌تنها یک جمله که سندی از زیستن در دلِ بحران است، سندی که هنوز زنده است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، جنگ، تنها در مرزها اتفاق نمی‌افتد؛ در ذهن‌ها ادامه پیدا می‌کند.

جنگ ایران و عراق، نقطه‌ای بود که تاریخ را خم کرد، اما ذهن ایرانی را نشکست، تنها پیچیده‌ترش کرد. از همان سال‌ها، جامعه در میان دوگانه‌هایی نفس کشید که هنوز هم تمام نشده‌اند: شجاعت و سوگ، ایمان و اضطراب، ایستادن و فرو ریختن.

در این میان، شعر نخستین جایی بود که این تناقض‌ها را تاب آورد.

قیصر امین‌پور، از دل همان آتش، زبانی بیرون کشید که تنها حماسه و اندوه نبود؛ چیزی میان این دو. او نوشت، اما نه برای توصیف جنگ برای فهم آن؛ وقتی می‌گوید «بگذار شعر من همچون خانه‌های خاکی مردم خرد و خراب باشد»، از ذهنی می‌گوید که شاید ترک بداشته، اما هنوز ایستاده است.

«می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم - دزفول -
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شبها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاش های وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم»

اینجا، شعر تنها روایت نیست، مقاومت است؛ مقاومتی در برابر فراموشی.

از میدان جنگ تا خلوت ذهن

با پایان جنگ، صداها خاموش نشدند؛ تنها درونی شدند.

جامعه وارد مرحله‌ای شد که می‌توان آن را «پس‌لرزه روانی» نامید؛ جایی که دیگر صدای انفجار نیست، اما اثرش باقی‌ست.

در این دوره، شعر تغییر کرد. از فریاد به نجوا رسید.

رضا براهنی، به جای تصویر گلوله، از شکستن معنا نوشت. جهانِ او، جهانی‌ست که در آن همه‌چیز سر جای خودش نیست. شعر بلند «اسماعیل»، دیگر تنها درباره جنگ نیست؛ درباره انسانی‌ست که در جنگ، خودش را گم کرده.

این‌جا، ذهن دیگر قهرمان نیست؛ سرگردان است و همین سرگردانی، شعر را عمیق‌تر کرد.

« یادت، صبحانه‌ای است که در روز اول انقلاب خوردم
خاطره‌ مرگت،
آب غسلی است که شهیدی سوراخ سوراخ شده در انقلاب را دادم
بلند نشو از رختخوابت!
ای که واژه‌ها را هم یک یک و هم دسته دسته فراموش کردی،
تو را به خدا، بلند شو از رختخوابت!
_ مثل آسمانی که پرندگانش را فوج به فوج فراموش می‌کند...
بلند نشو از رختخوابت!

ای پدر زخمی پرندگان گریان آسمان ایران!
ای شعر خوان جوان سی سال پیش برای کارگران!
وقتی که باید از آن‌ها امضاء می‌گرفتی که شعرت را می‌فهمند
ای تبعید شده از شانه‌ی سوخته‌ی کویر به روسپی خانه تهران!
تهران، تو را، پیش از آن که بمیری به گوری بدنام بدل کرد
بلند نشو از رختخوابت،
اما به من بگو: گورت کجاستتا ابریشمی از کلمات بر آن بریزم!
مرده باد شاعری که راز سنگر و ستاره را نداند!
زنده باشی تو که این راز را می‌دانستی!»

صدای زن؛ حافظه‌ای که فراموش نمی‌کند

اگر جنگ، حافظه جمعی را زخمی کرد، زنان آن را نگه داشتند.

سیمین بهبهانی، صدای زنانه‌ای بود که از دل ویرانی برخاست نه برای توصیف میدان نبرد، بلکه برای روایت اثر آن بر زندگی.

در شعر او، جنگ تنها گلوله نیست؛ خانه‌ای‌ست که خالی شده، صدایی‌ست که دیگر برنمی‌گردد. او نشان داد که ذهن زن، تنها تماشاگر نیست؛ راوی‌ست، حافظ است و گاهی، درمانگر؛ شعرش، مرثیه نیست؛ ایستادن است در برابر فراموشی.

«سخت است سخت، اما من
دانم که فردا دشمن
پا تا به‌سر خواهد سوخت
در آتش این بیداد

ای مادران! دستادست
شورنده صف باید بست
تا دل بترکد از دیو
فریاد! با هم فریاد!»

شعر؛ پناهگاه یا سلاح؟

در روزهایی که کلمات عادی از کار می‌افتند، شعر وارد می‌شود؛ نه‌تنها برای زیبایی، بلکه برای بقا؛ سهراب سپهری، حتی پیش از این بحران‌ها، راهی نشان داده بود: «تا شقایق هست، زندگی باید کرد.»

«کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
***شاید آن روز که سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت،
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست»

این جمله، بعدها تبدیل شد به چیزی فراتر از شعر؛ به یک تکیه‌گاه روانی؛ در میان ویرانی، این صداها بودند که اجازه ندادند جامعه در سکوت فرو برود؛ شعر، شد پل میان دل‌هایی که حرف داشتند، اما زبان نداشتند و همین‌جاست که شعر، از هنر عبور می‌کند و به «ضرورت» می‌رسد.

ذهن جمعی؛ از زخم تا زبان

ذهن جامعه، همچون دریاست، موج می‌خورد، عقب می‌نشیند، دوباره بازمی‌گردد؛ جنگ و بحران، این موج‌ها را خشن‌تر کرد، اما شعر، به آن‌ها معنا داد.

مرتضی امیری‌اسفندقه، با زبان آیینی و عرفانی، تلاش کرد این ذهن زخمی را آرام کند. در شعر او، وطن تنها جغرافیا نیست، پناه است؛ پناهی که حتی در اوج ویرانی می‌شود به آن تکیه داد، اینجا، شعر تنها بازتاب نیست، بازسازی است، جامعه‌ای که زخمی‌ست، برای ایستادن، نیاز به معنا دارد و شعر، کارخانه تولید معناست.

«اهلِ زمینم و وطنم مهدِ انقلاب
من انقراضِ سلسله پادشاییم
شلیک کرده‌اند به من بارها و شب
من آسمانِ زخمیِ تیرِ هواییم

در من بلوچ و ترک و لُر و کرد یک صداست
ایرانیم تجلیِ چندین صداییم
من مژده شکستنِ دیوارِ ظلمتم
من افتتاحِ پنجره روشناییم
گهواره‌خوابِ نغمة عطار و مولوی
من شیرِ پاک‌خورده شعر سناییم
من عقلِ سرخِ شیخ‌شهابم، قتیلِ نور
من هوشِ تند و تازة شیخ‌بهاییم
عین‌القضاتِ مانده به خاطر، هزارسال
شمعِ شهید، خاطره مومیاییم
جانبازیم به درصدِ خالص رسیده‌است
از سرفه‌هایِ خشک بخوان، شیمیاییم»

نسل پس از جنگ؛ خستگیِ بی‌نام

اما داستان به این‌جا ختم نمی‌شود؛ نسل جدید، جنگ را تجربه نکرده است، اما اثرش را زندگی کرده است، شاعر امروز، نه در خط مقدم ایستاده، نه در پناهگاه، او در میان یک تناقض دائمی زندگی می‌کند؛ حافظه‌ای پر از جنگ، و روزمره‌ای که ادعای صلح دارد. شاید این توصیف برای شاعران برازنده باشد که :«ما نسل خسته بعد از جنگیم، با گلوله‌هایی در حافظه…»

این هنرمندان، نه قهرمانند و نه قربانی؛ راوی‌اند، راوی روایتی از خستگی‌هایی که دیده نمی‌شود.

میان خشم و امید؛ زبان امروز

در شعر امروز، همه‌چیز با هم است: خشم، اندوه، امید، فرار، ایستادگی.

شاعر، گاهی فریاد می‌زند، گاهی پناه می‌برد به جزئیات کوچک زندگی، به یک لبخند، به یک خاطره، به یک واژه؛ اما در همه این‌ها، یک چیز مشترک است: تلاش برای فهمیدن، دیگر تنها سوگواری نیست، جست‌وجوی معناست.

پایان؛ وقتی شعر، ادامه زندگی است

شعر، در این سال‌ها، تنها ثبت تاریخ نبوده ؛ ادامه زندگی بوده است؛ هر مصرع، تکه‌ای از روح یک انسان است که به زمان سپرده شده و همین است که شعر را ماندگار می‌کند؛ اگر ذهن جامعه ایران را دریا بدانیم، جنگ، موجی بوده سنگین، سهمگین، بی‌امان. اما شعر، باد بوده، نه برای خاموش کردن موج، برای معنا دادن به آن و شاید حقیقت همین‌جاست، در تاریک‌ترین لحظات، انسان هنوز می‌تواند چیزی بیافریند؛ چیزی به نام شعر که خوانده نمی‌شود، نجات می‌دهد.

کد خبر 965281

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.