به گزارش خبرگزاری ایمنا، امروز، خانههای میناب حال و هوای دیگری دارند. در تقویم، روز دختر است؛ روزی که باید با صدای خنده، باز کردن کادوهای رنگارنگ و قربانصدقههای مادرانه بگذرد. اما سال جاری، در بسیاری از خانههای این شهر صبور، هدیههای روز دختر روی طاقچهها ماندهاند و کسی نیست که گرهِ روبانهایشان را باز کند. مادری که سال گذشته برای چنین روزی نقشه کشیده بود، اکنون پیراهنِ صورتیِ دخترش را به آغوش میکشد و پدری که نگاهش بین در اتاق و قاب عکس روی دیوار معلق مانده، سنگینی جای خالیِ فرشتهای را حس میکند که در نهم اسفند ۱۴۰۴، از نیمکتهای مدرسه به آسمان پر کشید.
امروز اگر در کوچههای میناب قدم بزنید، سکوت سنگین خانههایی را حس میکنید که تا همین چند وقت پیش، کانون پرشورترین خندههای دخترانه بودند. روز دختر همیشه برای این خانهها معنای خاصی داشت؛ روز خریدن یک گلسر جدید، روزِ بلندتر خندیدن و روز عزیزتر شدن. اما سال جاری، مادرانی هستند که به جای چیدن سفره جشن، به گوشه چادر نمازشان پناه بردهاند و به اتاقهایی زل زدهاند که همهچیز در آنها دستنخورده باقی مانده است؛ مدادهای نتراشیده، نقاشیهای نیمهکاره و آرزوهایی که زیر آوار مدرسه شجره طیبه، برای همیشه در لایههای خاک و خون منجمد شدند.

در میان این همه جای خالی، قصه «ستایش علیحسینی» چیز دیگری است. قصهای که نشان میدهد شهادت، تنها یک اتفاق ناگهانی نیست، بلکه یک انتخاب و دعوت قبلی است. یک هفته پیش از آن روز تلخ شنبه، ستایش با چشمانی که گویی از رازی بزرگ باخبر شده بود، رو به مادرش کرد و گفت: «مامان! ما شنبه هفته آینده قرار است برویم پیش رهبری!»
مادر، با لبخندی که بوی ناباوری میداد، دخترک را بوسید و گفت: «دخترم، این حرفها چیست؟ تهران دور است و چنین دیداری به این سادگی ممکن نیست.» اما اصرار ستایش، از جنسی دیگر بود؛ او در انتظار یک وصال ابدی بود. دوباره تکرار کرد: «اما مامان! این سفر مخصوصِ بچههای مدرسه ماست؛ ما حتماً میرویم.»
دلشوره و کنجکاوی، مادر را واداشت تا با مدیر مدرسه تماس بگیرد. مدیر، با تعجب تمام، وجود هرگونه برنامه برای اردو یا دیدار را تکذیب کرد و گفت: «اصلاً چنین برنامهای نداریم؛ ستایش لابد خیالبافی کرده است. بچهها گاهی در رویاهایشان چیزهایی میسازند که خودشان هم باور میکنند.» اما ستایش، آرام و مطمئن، کولهپشتی معنویتش را برای شنبه بسته بود. او میدانست که آن شنبه، با تمام شنبههای تاریخ فرق دارد.
سرانجام، نهم اسفند سال ۱۴۰۴ از راه رسید. خورشید که بر پهنه میناب طلوع کرد، کسی نمیدانست که ساعاتی بعد، زمین مدرسه با خون فرشتگان آبیاری خواهد شد. رژیم غاصب صهیونیستی، در قساوتی بیحد، رویاهای نیمکتنشینان شجره طیبه را هدف گرفت. انفجار که رخ داد، دود و غبار که به آسمان رفت، رازی که ستایش گفته بود فاش شد.
او درست میگفت؛ آن سفر، مخصوصِ بچههای مدرسه آنها بود. آنها به تهران نرفتند، اما به جایی رفتند که بسیار فراتر از جغرافیاست. ستایش، همکلاسیها و معلمهایشان، در همان لحظه به دیدار بزرگمردی شتافتند که پیش از آنها، در همان روزهای سخت، آسمانی شده بود. دیدار در ملکوت اتفاق افتاد؛ در جایی که نه ظلمِ صهیونیست به آن میرسد و نه دیوارهای دنیای مادی.

اما در میان این اندوه، سؤالی به وسعت وجدان بشری دهان باز کرده است: کجا هستند آنهایی که در روزهای نخست هجوم، با وقاحت تمام از دقت حملات رژیم صهیونیستی سخن میگفتند؟ کجایند آن تریبونهای اجارهای و حنجرههای آلودهای که با خوشحالی پنهان و آشکار، مدعی بودند که «تنها اماکن نظامی هدف قرار میگیرند»؟ اکنون که سقف مدرسه شجره طیبه بر سر دخترکانی فرو ریخته که تنها سلاحشان مدادرنگی و کتاب فارسی بود، چرا لال شدهاند؟ آیا نیمکتهای شکسته و دفترچههای خونی، در ذهنهای آنها تأسیسات نظامی تعریف شده است؟ چرا چشمانشان را بر معصومیت تکهتکهشده دختران میناب بستهاند؟ اینها دانشآموز بودند؛ نه تهدیدِ نظامی. اینها آرزو بودند؛ نه انبار مهمات. اما گویی در منطق آنها، هر کلاسی که درس عزت بدهد، یک هدف جنگی است.
دختران شهید میناب، امروز در بالاترین مرتبه بندگی، روز دختر را در حضور حضرت زهرا (س) جشن میگیرند. اگرچه در خانههایشان سکوت است، اما نامشان در تاریخ این مرز و بوم فریاد میشود. ما یادمان نمیرود که چه کسانی از ریختنِ این خونها خوشحال شدند و چه کسانی تلاش کردند این جنایت را کوچک جلوه دهند. خون معصومانه ستایش و دوستانش، آتشی است که هرگز خاموش نمیشود و دامنِ تمامِ کسانی را که در برابرِ این معصومیتِ تکهتکهشده سکوت کردند، خواهد گرفت.
روز دختر بر تمام دختران ایران و بهویژه بر روح بلند شهیدان مدرسه شجره طیبه مِیناب مبارک؛ آنها که با خون خود، زیباترین هدیه را به امنیت و عزت این خاک بخشیدند.
نظر شما