به گزارش خبرگزاری ایمنا از آذربایجان شرقی، زمین زیرِ پایِ شهر لرزید اما ستونهای امنیت خم نشد، چراکه بزرگمردانی در تاریکترین لحظات، چراغِ امید را روشن نگه داشتند. شهدای پلیس نه تنها مأمور بلکه سربازان خط مقدمِ عشق به وطن بودند، آنها با شمشیرِ ایمان و سپرِ جان، جلویِ طغیان دشمن ایستادند.
آنان با شجاعتی مثالزدنی در برابرِ طوفانِ خطر ایستادند، تاریخ را تغییر دادند و در لحظهای که مرگ، دستهایش را دراز کرده بود، نهتنها نترسیدند، بلکه با لبخندی از جنسِ ایمان، خود را سپرِ بلایِ مردم کردند.
اینها قهرمانانی بودند که «وظیفه» را با «عشق» گره زدند و در میدانِ نبرد، نه برای خود بلکه برای آرامشِ دیگران، جانشان را فدا کردند. نامشان در تاریخ با خونِ پاکشان و شجاعتی بینظیر حک شده است؛ آنها ثابت کردند که امنیت، بهای سنگینی دارد که تنها دلهای شجاع میتوانند پرداخت کنند.
شهید مهدی همتی یکی از شهدای پلیس و ستونهای استوار امنیت این سرزمین است که در جریان جنگ تحمیلی سوم به فیض شهادت نائل آمد؛ او از شهدای مقتدر پلیس راهآهن آذربایجان بود که داستانی از عشق پاک و فداکاری بینظیر دارد.
شهید همتی ۲۶ ساله بود و قلبی به پاکیِ آبِ زلال داشت، روزِ شهادتش همچون همیشه به خانه آمد، نه برای خداحافظیِ طولانی بلکه برای یک صبحانه ساده و شنیدن یک «مواظب باش» آرام از مادر.
مهدی آنقدر پاک و بیآلایش بود که مادرش میگوید «به کسی از گل نازکتر نمیگفت.» او رفت تا نامش با عشقِ بیپایانش به وطن، در تاریخِ پلیسِ راهآهن حک شود.
وقتی تصمیم گرفتیم به دیدن خانوادهاش برویم حال عجیبی داشتیم، دیدار با خانوادهای که فرزند خود را در راه دفاع از میهن اسلامی تقدیم کرده است حسی غرورآمیز به ما میداد.
به سمت کوچه خانه پدری شهید رفتیم و با استقبال پدر وارد خانه شدیم. هنگام احوالپرسی با خانواده شهید چهرههای همراه با آرامشِ آنها خودنمایی میکرد، آرامشی که نظیر آن را ندیده بودیم.
سرآغاز صحبت برایمان دشوار بود، سختترین کار دنیا، اما چهره پر از آرامشِ اعضای خانواده آغاز صحبت را آسان کرد؛ از روز شهادت پرسیدیم، از ویژگیهای شهید و از رشادتهایش.

فاطمه اسماعیلیان، مادر شهید با غمی در نگاه از فرزند شهیدش میگوید «فرزندم تکپسر خانواده بود. مهدی روز شهادتش، سهبار به خانه آمد؛ صبح، با من تماس گرفت و گفت، مادر برایم نان بخر، به خانه میآیم. ساعت هفت صبح به خانه آمد و صبحانهاش را خورد و سپس به اداره رفت.»
وی ادامه میدهد: حوالی ساعت ۱۲ ظهر، دوباره به خانه آمد و مقداری شیرینی خورد و رفت. ساعت نه شب بود که دوباره مهدی، آمد و چند شیرینی خورد و رفت. هر دفعهای که به خانه میآمد، نمینشست. همانطور ایستاده، چیزی میخورد و میرفت.
مادر شهید ادامه ماجرا را اینگونه تعریف میکند « حوالی ساعت ۲۳ شب بود که اطلاع دادند دشمن به راهآهن تبریز حمله کرده است؛ با مهدی تماس گرفتیم که مشغول بود و تلفنش را جواب نمیداد، دلشوره گرفتیم، زیرا هر موقعی که با مهدی تماس میگرفتیم، جواب میداد اما تلفنش ایندفعه، گاه جواب نمیداد و گاه مشغول بود.
خانم اسماعیلیان حس و حال شنیدن لحظات شهادت پسرش را اینگونه توصیف میکند « به محل کارش رفتیم. زمانی که که رسیدیم، به ما گفتند که پسرم همراه با همکارانش شهید شده است. مهدی شایسته شهادت بود. ۲۶ سال داشت، اما به کسی از گل نازکتر نمیگفت، از کودکی علاقه داشت نظامی شود و به شغلش علاقهمند بود. در جنگ رمضان با هر حملهای که انجام میشد، دلم شور مهدی را میزد و به او میگفتم مواظب خودت باش و در روز شهادت هم گفتم مهدی، مواظب باش.»

مهدی از ضعیفان حمایت میکرد
پس از صحبتهای مادر عزیز همتی، پدر شهید با ما همصحبت میشود «بهتنهایی به محل شهادت مهدی رفتم. قبل از رسیدنم پیکر مهدی و همکاران شهیدش جابهجا شده بود؛ حتی بر اثر حمله ماشین گشت پلیس به دیوار چسبیده بود و افراد در محل، آن را جابهجا میکردند.»
وی میگوید: زمانی که مطلع شدند من، پدر مهدی هستم اول گفتند که مهدی اینجا نیست و در جایی، بیرون از اینجا است، اما زمانی که ماشین گشت را دیدم، به دلم افتاد که مهدی شهید شده است. بعد از مدتی همکاران دیگر مهدی که در محل حاضر بودند، به من گفتند که مهدی همراه با همکارانش، به شهادت رسیده است.
پدر شهید عنوان میکند: مهدی به شغلش علاقه داشت و در راه خدمت و دفاع از کشور، هم شهید شد. پسرم همیشه طرفدار گروه ضعیف بود و در مقابل افراد مستبد، از ضعیفان حمایت میکرد. این ویژگیِ خاصِ مهدی، حتی در مدرسه هم آشکار و او در میان اهالی محله و میان همکاران خود، از لحاظ اخلاقی، زبانزد بود.
صغری بشکیده، مادرزن مهدی نیز از حسرت از دست دادن دامادی میگوید که همچون پسرش بود « مهدی سالهایی که داماد خانواده بود، آزاری از او ندیدیم، همهاش، خوبی بود و مهربانی. من تا این لحظه، حتی در فکرم نمیگنجید که ممکن است روزی، مهدی شهید شود. اگر این را میدانستم، هر لحظه مثل پروانه به دورش میگشتم و یک ثانیه را هم از دست نمیدادم. مهدی و امثال مهدی میدانستند که ممکن است روزی شهید شوند و با علم به آن، در راه دفاع از کشور جان خود را فدا کردند و در دل، هیچ ترسی نداشتند.»

باید راه رهبر شهیدمان را ادامه دهیم
نازیلا بشکیده، همسر شهید حس و حالش را در روز شهادت همسرش اینگونه برایمان توصیف میکند: آن روز در خانه مادرم بودم و دلشوره عجیبی داشتم، عصر به خانه پدریِ مهدی آمدم و در روز شهادتش، موقعی که به خانه آمد، به من گفت فردا بیرون میرویم تا حال و هوایت عوض شود، روز پنجم فروردین، روز مرخصیاش بود.
وی ادامه میدهد: در روزهای جنگ، لباسهای نظامیاش را میپوشید، میگفت دلم میخواهد این لباسها را بپوشم؛ گفتم مواظب خودت باش، منتظرت هستم.
همسر شهید میگوید: مهدی میگفت ما باید راه رهبر شهیدمان را ادامه دهیم. بعد از اطلاع از حمله دشمن به راهآهن، نتوانستم تحمل کنم و با خانواده به آنجا رفتیم. زمانی که رسیدیم، دیدیم که همهچیز با خاک یکسان شده است.
خانم بشکیده یکی از صفات مهدی را از خودگذشتگیاش میداند «همیشه دیگران را در اولویت قرار میداد و با همه، با مهربانی رفتار میکرد. هرموقع به تنها یادگار مهدی نگاه میکنم، انگار خود مهدی، روبهرویم نشسته است.»
شهید مهدی همتی از شهدای مقتدر پلیس راهآهن آذربایجان، چهارم فروردین ۱۴۰۵ در حمله دشمن آمریکایی-صهیونیستی به راهآهن تبریز به شهادت رسید؛ او شهیدی است که در مسیر دفاع از کشور، مأموریت خود را به پایان رساند.
گزارش از سولماز کاظمی
نظر شما