بانوانِ حماسه و اشک؛ میراث‌دارانِ صبری که تاریخ را مبهوت کرده است

از لالایی‌های آمیخته با ذکرِ حسین (ع) تا روزی که بندِ پوتینِ مسافرشان را محکم کردند، روایتِ مادران شهدا، حکایتِ یک ایستادگیِ بی‌مرز است. این زنان، همان صبورانی‌اند که از سال‌های دفاع مقدس تا امروز، جگرگوشه‌هایشان را در طوافِ اشک و غیرت پروراندند و پاره‌های تنشان را به آسمان بخشیدند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، داستان از بوی اسپند و عطرِ چایِ روضه شروع می‌شود؛ از همان‌جا که گوشه‌ چادرِ گل‌گلیِ زنی، پناهِ گریه‌هایی شد که نه برایِ طلبِ دنیا، بلکه برایِ غریبیِ ارباب ریخته می‌شد. روایتِ این زنان، روایتِ یک نسل یا یک دهه خاص نیست؛ این یک سلسله بی‌پایان است، یک خطِ ممتدِ نور که از دلِ تاریخ می‌گذرد و به امروز می‌رسد.

اگر خوب گوش بسپاری، صدای تپش قلبِ این مادران، طنینِ همان صلابتی را دارد که سال‌ها پیش در جنگ تحمیلی در کوچه پس‌کوچه‌ی شهرهایمان می‌پیچید. مادرانی که امروز لرزشِ ملایمِ دستانشان را با تسبیحِ ذکر می‌پوشانند، همان کسانی که در هشت سالِ دفاعِ مقدس، بندِ پوتین‌های پسرانشان را محکم کردند و پشتِ سرشان آب ریختند، در حالی که می‌دانستند این سفر، بازگشتی به رسمِ معمولِ زمین ندارد. آن‌ها وارثانِ همان سکوتِ باشکوهی هستند که هیچ‌گاه به خم شدنِ ابرو نینجامید؛ صبری که کمرِ مصیبت را شکست، اما نگذاشت قدِ ایمان خم شود.

باید از خودمان بپرسیم این همه رشادت از کجا می‌آید؟ پاسخ در شیرِ پاک و آن قطره‌های اشکی است که رویِ صورت نوزادانشان چکیده. این بچه‌ها در گهواره‌هایی بزرگ شدند که لالایی‌شان ذکرِ مصیبتِ زینب (س) بود. آن‌ها پیش از آنکه الفبایِ مدرسه را بیاموزند، مشقِ عشق کردند. مادرانشان با هر سلامِ لرزانی که در پایانِ روضه‌ها به سمت کربلا روانه می‌کردند، بذرِ غیرت را در جانِ این کودکان می‌کاشتند. این مادران، فرزندانشان را با نانِ حلال و گریه بر مظلوم پروراندند تا در روزِ واقعه، نه برای نان، که برای جان و جانانه، سینه سپر کنند.

تماشایِ خانه یک مادر شهید، تماشایِ یک موزه زنده از ایثار است. عکسِ قاب‌شده جوانی که همیشه بیست‌ساله می‌ماند، در کنارِ سجاده‌ای که هنوز عطر حضور او را می‌دهد. اما زیباییِ ماجرا اینجاست: این مادران هرگز خود را طلبکارِ این سرزمین ندانستند. آن‌ها که جگرگوشه‌شان را، که پاره‌ی تن و ثمره سال‌ها شب‌زنده‌داری‌شان بود، تقدیم کردند، امروز هم با همان لبخندِ نجیب و همان وقارِ زینبی، ستون‌هایِ پنهانِ این مرز و بوم‌اند.

آن‌ها به ما آموختند که می‌توان داغ‌دید و داغ‌دار نبود؛ می‌توان سوخت و روشنایی بخشید. آن‌ها ثابت کردند که راهِ کربلا از میانِ همین دست‌های پینه‌بسته و همین قلب‌های مهربان می‌گذرد. اگر امروز امنیتی وجود دارد، اگر نامی از غیرت باقی‌ست، همه از برکتِ زنی است که در خلوتِ خود، وقتی دلش برای قد و بالای پسرش پر می‌کشید، چادرش را محکم‌تر دورش پیچید، به عکسِ روی دیوار نگاه کرد و زیرِ لب گفت: «فدای سرِ حسین (ع) …»

سلام بر مادرانِ شهدا؛ آن‌ها که عشق را معنا کردند و با هر قطره اشکِ روضه، سربازی برایِ حق تربیت کردند. آن‌ها که هنوز هم، هر کجای این خاک که باشند، چراغِ راهِ ما در شب‌های تاریکِ تاریخ‌اند.

امروز، در میانه جنگ با شقی‌ترین‌های عالم، در معرکه‌ای میان کودک‌خوران و عاشورائیان، مادری ایستاده، در معراج الشهدا و فریاد می‌زند، انتقام می‌خواهد، انتقام خونی که بر زمین ریخته شده؛ مادر شهید است و همسر شهید، اما نه انتقام خون همسرش را می‌خواهد، نه انتقام خون فرزندانش را؛ فریاد می‌زند که من ۳۴ سال بیشتر ندارم، من برای مادر شهید شدن خیلی جوانم.

می‌گوید که بیست روز پیش برای همسر و فرزند یازده ساله‌اش این‌جا بوده و اکنون برای بدرقه پسرعمویش آمده است؛ می‌گوید که از فرزند دیگرش نیمه جانی بیشتر نمانده که روی تخت افتاده است، اما انگشت اشاره‌اش را بالا می‌برد و با صلابت فریاد می‌زند که تنها انتقام خون آقای شهیدمان است که می‌تواند مرهم زخم‌هایش باشد؛ به مردان در میدان می‌گوید که این شهیدان انتخاب شده بودند و جانشان پیشکش رهبری؛ می‌گوید که با داغ‌هایی که دارد، شب‌ها در خیابان است تا مبادا پشت میدان نبرد سرد شود و بدون انتقام گرفتن خون رهبر شهیدمان از این نبرد بیرون بیاییم.

آری این زنان از تبار پاکانند، این‌ها زینبیان زمانند، این مادران ادامه‌دهنده راه ام البنین‌اند که تنها چشمشان به رهبر و مقتدایشان است و در این مسیر جز حق نمی‌بینند و جز حق نمی‌گویند.

کد خبر 961545

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.