به گزارش خبرگزاری ایمنا، معمولا از اوایل اسفند، شب عید شروع میشود، شب عید نوروز؛ مردم آماده تحویل سال و شروع سال جدید میشوند، شهر شلوغ میشود، درختها شروع میکنند به شکوفه زدن، شهر پر از گل میشود و همه چیز نوید آمدن بهار را میدهد؛ امسال شب عیدمان متفاوت شروع شد، همزمان شد با مهمانی خدا، با بهار بندگی، همزمان شد با ماه مبارک رمضان و حال و هوای دیگری پیدا کرد؛ امسال مردم با خانه تکانی، دلهایشان را هم معطر کردند به عطر بندگی، امسال شب عیدمان لطیفتر شروع شد و همه چیز به آرامی پیش میرفت؛ حوادث پر پیچ و خم دی را پشت سر گذاشته بودیم و مردم با حال و هوای عید عجین شده بودند و بوی عید و بهار در فضای شهرها پیچیده بود که نهم اسفند، همه چیز را تغییر داد، دلمان که هیچ، خانهمان که هیچ، شهر و کشور هم به جای خود، دنیا را دگرگون کرد.
از نهم اسفند، نفهمیدیم چطور روزها را شب کردیم و روزها را شب، عید یادمان رفت، سال نو برایمان رنگ باخت، حتی هوای اسفند که همیشه رو به بهاری شدن میرفت، سرد و زمستانی شد؛ اما مردم اجازه ندادند این سرمای استخوانسوز، رخوت را در شهر بنشاند، مردم مبعوث شدند و کشور را، شهر به شهر، خیابان به خیابان و محله به محله گرم کردند.

نهم اسفند، خونی ریخته شد که گرم بود، داغ بود، جوشان بود و خروشان، خونی بود که گرمایش همه مردم کشور که هیچ همه آزادیخواهان و حقجویان عالم را بیدار کرد.
این شب عید برای ما تبدیل شد به شب قدر، شب قدر انقلابمان، شب قدر هر آنچه تا کنون آموخته بودیم و شنیده بودیم و باید با همه اندوختههایمان، رقم میزدیم سرنوشت یک عمرمان را زیر سایه پرچم سه رنگی که منقش به الله اکبر بود، پرچمی که حالا در هر کوچه و خیابان، سر هم کوی و برزن زن و مرد و پیر جوان با غرور و تعصب بالا نگهش داشتهاند تا ایمانشان را فریاد بزنند و به عالم نشان بدهند «خدا بزرگ تر است» مثل خون در رگ های این امت جاری است.

این شبها و روزها، در گوشه گوشه ایران، شکوفههای سرخ جوانه زدند و کشور را گلگون کردند و هر کدام از این جوانهها در دل مردم سبز و سبزتر شد و تبدیل به نوری شد برای ادامه مسیر.
و اکنون بیست روز از آن روز میگذرد، بیست روزی که برای ما سخت اما روشن گذشت؛ بیست روزی که روزهایش برایمان تیره بود و شبهایش روشن؛ اما امروز و اکنون اندوهگین و امیدوار منتظر تحویل سالیم؛ اندوهگینیم برای از دست دادن عزیزترینمان، تحویل سال برایمان یک لحظه نیست، یک سال است، یک سال بدون صدای آن عزیز سفر کرده، یک سال بدون پیام زیبای آن سید بزرگوار و یک سال که تنها با عکس آن مرد روزگار سپری میشود.

اما امیدواریم، همچون شکوفههایی که بر سر شاخه درختان نشسته است، همچون جوانههایی که سر از خاک بیرون آوردهاند و همچون خاکی که در ابتدای بهار در پی باران است؛ ما ایستادهایم، همچون سرو و آینده روشن را در دور دست نه، در نزدیکیمان نظاره میکنیم؛ آیندهای که همچون خورشید در پس هالهای نازک از ابر نشسته است، خورشیدی که هنوز رخ کاملش را نشانمان نداده است، اما از پرتو روشنش بی بهره نیستیم.
امید ما در دلهایمان سالها نهفته است و امروز در اوج دگرگونی دنیا، جوانههایش به آسمان نزدیک است، جوانههایی که همان سید بزرگوار در دلهایمان کاشت و به ما آموخت که نگاهمان فقط به آسمان باشد؛ به ما آموخت که اگر خودش در میانمان نبود، مسیر را چگونه ادامه دهیم تا به قله برسیم، همو که نزدیک به چهل سال به ما آموخت که همه سعی و تلاشمان را برای ظهور مردی از تبار حسین (ع) خرج کنیم و قله ما زمانی است که او در اوج سیاهی و ناامیدی رخ نشان دهد و ما امروز با قلبی اندوهگین اما دلهایی روشن، نور را در نزدیکی خود میبینیم، نوری که در میانمان پراکنده شده و نوید روزهای بهاری را برایمان به ارمغان دارد.
دراین هوای بهاری، شدم دوباره هوایی
بهار میرسد، اما ... بهار من! تو کجایی؟
نظر شما