به گزارش خبرگزاری ایمنا، اینجا «وسط» است؛ نه آن سوی دیوار کشیدنِ شاباشهای بیرون، نه این سوی نشستن پای منبرهای بیمخاطب. اینجا جایی است که چراغ «منطق» هنوز روشن است و ذهن، آزاد از شرق و غرب، هنوز جرئت پرسیدن دارد.
محسن چاوشی، پس از دو ماه خاموشیِ پرالتهاب، از قفس سکوت بیرون زد. نوشت: «گشتم آن سوی مرزها، ناامید شدم». نه از سر لج، که با قسم به وجدان. او که روزگاری فریاد خیابانها بود، حالا اعتراف میکند: من «وسطم».
«وسط» کجاست؟
وسط، جای عابری است که دیماه به جای نان، گلوله گرفت. جای پیرزن روستایی که تلویزیون ندارد، اما قرصهای فشارش را هم ندارد. وسط، جای مادری است که یک پسر را در اغتشاش باخت و یکی را در جنگ. جای پلیسی که سوخت، معترضی که سوخت و هر دو زیر بیرق بیگانه خاکستر شدند.
چاوشی میگوید: «در خانه من نه صداوسیما تبیین میکند، نه منوتو مجال حضور دارد. اما چراغ منطق خاموش نشده است.» او روایت میکند از کسانی که یک دقیقه فرصت فکرکردن نداشتند و هرچه رسانه به خوردشان داد، بیچون بلعیدند؛ مسخشدگانی که از کینه، حاضرند شب را روز ببینند و خورشید را به گمان تاریکی، دشنام دهند.
رسانهای که تاریخ را میبلعد
او هشدار میدهد: اگر برای سوئیس هم دهها شبکه اپوزیسیون سالها دروغ میبافتند، امروز از دل کوههای آلپ هم برانداز بیرون میجهید. نمونهاش ژاپن ساموراییها؛ آنها را آنچنان در گورستان هیروشیما شستوشوی مغزی دادند که امروز به سربازان آمریکایی لبخند میزنند.
مرز باریک میان «نه» و «آری»
چاوشی از خط قرمز خود میگوید: «نمیتوانم از بیگانه بخواهم به کشورم حمله کند.» نمیتواند کنار سلبریتیهایی بایستد که قرآن میسوزانند و بشارت آزادی میدهند بیآنکه لبخند از لبشان بیفتد. نمیتواند از اهالی جزیره اپستین بخواهد به کودکان وطنش تعرض کنند. اینها مرز اوست؛ مرز انسانیتی که هنوز در غبار جهل گم نشده است.
جنگ که شد، خواند
جنگ که شروع شد، کمکها رسیدند. همانطور که به ویتنام، افغانستان، عراق و لیبی رسیده بودند. چاوشی نگاه کرد و دید تنها کاری که میتواند بکند، خواندن است. خواند برای دلگرمی مردم، برای کسانی که از مردم دفاع میکنند. «حسبی الله» را خواند؛ نجوایی با علی (ع) که «خدا ما را بس است.»
پوریم دیگری در کار نیست
او خطاب به آن عده که مدام سمت درست تاریخ را گوشزد میکنند، میگوید: «حاضریم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت دهیم، تا اینکه پوریم دیگری در تقویم اسرائیل رقم بزنیم. آن روز که چکمهها روی سنگ قبر هموطنانمان سرود شادی بخوانند، دیر میفهمیم که هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمیکند. علاج واقعی در وطنهاست.»
آخر ایستادن
و در پایان، وصیتش را مینویسد: «سمت درست تاریخ و هرچه میبافید، ارزانی خودتان. من ترجیح میدهم در همین وسط بایستم و بمیرم. وسط مدرسه میناب، وسط خانههایی که سفرههایشان کوچک شد، وسط صدای اذان در حیاط مسجدی فروریخته، وسط خیابانهای شهرم...»
اینجا «وسط» است؛ نه قطببندیهای دروغین، نه دوقطبیهای ساختگی. اینجا جای کسانی است که وطن را بر هر ایدئولوژیِ وارداتی ترجیح میدهند. اینجا جای توست، اگر هنوز چراغ منطقت روشن است.
نظر شما