دست خدا عیان شد

نویسنده و فعال حوزه زنان در یادداشتی نوشت: «بلندگوها به زلزله می‌افتند: «دست خدا عیان شد، خامنه‌ای جوان شد». صداها در هم می‌پیچد. دل‌ها به تغزّل می‌افتد. چهره‌ها بشّاش می‌شود. سوز سرما می‌رود. مانده‌ام خدا، دعای که را مستجاب کرده؟ ملت ایران، مستضعفان جهان، شهدای امّت، امام زمان؟»

به گزارش خبرگزاری ایمنا، زهرا محسنی‌فر نویسنده و فعال حوزه زنان در یادداشتی نوشت:«زیلو را پهن می‌کنم وسط خیابان. قلمرو بچه‌ها را با اشاره دست نشان می‌دهم تا جنگ جهانی نشود؛ از قدیم گفته‌اند دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند. جوشن از نیمه گذشته. هوا سرد است. مچاله می‌شوم در خودم. بلندگوها مثل ابَرفراصوت‌ها می‌تازند. انگار می‌خواهند دعا را تا عرش خدا ببرند. جمعیت گُله‌گُله نشسته. صدای محو بوم‌بوم، سرها را از مفاتیح بلند می‌کند. نگاه‌ها چرخی در آسمان می‌زند و دوباره، الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ یَا رَب. آدم‌ها چه زود به صداها عادت می‌کنند. جایی خوانده‌ام اولین حس جنین و آخرین حس میّت، شنوایی است. انگار آدم یک عمر اسیر عادت «شنیدن» است و با آن انس دارد.

می‌روم در بحر معانی دعا. جوشن کبیر، دریایی عمیق است. قلاب بیندازی، حتماً شاه‌ماهی به تورت می‌خورد. صدای گوم‌گوم سنج و طبل از دور می‌آید. ذهنم از دعا می‌پرد. نوشته بود ما اسرائیلی‌ها در فاصله‌ی بین آژیرها زندگی می‌کنیم؛ زندگی آژیری! برعکس زندگی ما ایرانی‌ها که آجیلی است. هر جا به در بسته می‌خوریم، یک بسته مشکل‌گشا نذر حضرت زهرا (س) جواب است. نه دیوان لاهه می‌خواهد و نه کمیساریای عالی پناهندگان. ما جد اندر جد پناهنده‌ایم، به مولا. اما آنها چه؟ پناهنده‌ی دخمه‌ها و زیرزمین‌ها و پناهگاه‌ها. برای که ضجه می‌زنند؟ ما در تنهایی استراتژیک‌مان، سَامِعَ الشَّکَایَا داریم. یعنی همینطوری‌اش دو به هیچ جلوتریم.

موج صدای مداح، روی موج افکارم می‌افتد: «یَا سَامِعَ الأَْصْوَات». یعنی خدا گوش ایستاده و شنود می‌کند. اگر اینطور است، حتماً کسی صدای ناله‌ی خفیف بچه‌ای که زیر آوار مانده را می‌شنود. یا کسی بوده که صدای شکستن استخوان کمر پدر دانش‌آموزان مینابی را بشنود. صدای شکستن قلب مادرانشان را چه؟ یعنی خدا استتسکوپ هم دارد؟! یادم آمد؛ یَا مَنْ یَسْمَعُ أَنِینَ الْوَاهِنِین. صدای مچاله شدن قلب، تبدیل به آه می‌شود و بعدش خدا آن را می‌شنود.

فسقلی گوشی را از دستم می‌قاپد. خلع سلاح می‌شوم. رشته افکارم پاره می‌شود. بی مفاتیح «باب النعیم» که روی گوشی نصب کرده‌ام، مجبورم بیشتر گوش تیز کنم. شب از نیمه گذشته. صدای الغوث الغوث ضعیف‌تر می‌شود. کمی عجیب است. سوز سرما بر سوز دعا غلبه کرده یا چه؟ مداح دو به شک و آهسته می‌خواند: «یَا مَنْ یَسْمَعُ النَّجْوَی»؛ طوری که به زور متوجه می‌شوم. بلندگوها فروصوت شده‌اند و مثل گوشه‌نشینان شب‌زنده‌دار دعا می‌خوانند. سرها از مفاتیح بلند می‌شود، بی آنکه بوم‌بومی یا گوم‌گومی در کار باشد. جمعیت به هم نگاه می‌کنند. گوینده‌ی اخبار، مداح را کنار می‌زند. صدای تلویزیون از بلندگو پخش می‌شود. لحن گوینده، محکم است. از آن خبرهای حماسی دارد که اولش «شنوندگان عزیز توجه فرمایید» دارند. جمعیت نیم‌خیز می‌شود؛ حتی پیرزنی که لبه‌ی جدول نشسته و زانوهایش را می‌مالد. و من که در اقلیم پادشاهان، پاسبانم.

«مجلس خبرگان رهبری در اجلاسیه فوق‌العاده امروز آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای (حفظه الله) را بر اساس رأی قاطع نمایندگان به عنوان سومین رهبر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، تعیین و معرفی می‌نماید.» جمعیت دیگر روی زمین نیست. بچه‌ها با شعار الله اکبرِ مادرها، از خواب می‌پرند. مداح میکروفن را می‌قاپد. بلندگوها به زلزله می‌افتند: «دست خدا عیان شد، خامنه‌ای جوان شد». صداها در هم می‌پیچد. دل‌ها به تغزّل می‌افتد. چهره‌ها بشّاش می‌شود. سوز سرما می‌رود. مانده‌ام خدا، دعای که را مستجاب کرده؟ ملت ایران، مستضعفان جهان، شهدای امّت، امام زمان؟ چقدر خدا شب قدر سرش شلوغ است! در عرش، صدا به صدا نمی‌رسد. اما من عجیب ذکر برداشته‌ام. نمی‌دانم تأثیر جوشن است یا یک جوشش درونی. اما مدام با خودم می‌خوانم: «یَا مَنْ لاَ یَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ».

جمعیت آرام می‌شود. دعا به جریان می‌افتد. دوباره در خودم غرق می‌شوم؛ کف زیلو. من چرا خوش‌حالم؟ از خودم می‌پرسم. چرا دلم برایش غنج می‌رود؟ نه روزی او را دیده‌ام و نه صدایش را شنیده‌ام. پس چرا حس انس دارم؟ حس قرابت، حس الفت. زیر آتش‌بار فراصوت‌ها و در نجوای شبانه‌ی فروصوت‌ها، انگار محبتش بی‌صدا وارد دلم شده؛ چراغ‌خاموش، مویرگی، زیرپوستی. نورافکن‌ها خاموش می‌شود. ضربان قلبم مثل ناقوس کلیسا دنگ‌دنگ می‌زند. گنجشکی شده‌ام که در باران، زیر برگی می‌خزد. زیر قرآن پناه می‌گیرم.»

کد خبر 955303

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.