دوباره تکرار شد! این بار در خود بهشت

چند سال پیش در آستانه‌ی ولادت حضرت امیرالمؤمنین، بیت رهبری میزبان دخترانی از جنس نور و امید بود. دختران دانش آموزی که اولین نماز واجب‌شان را به پدر اقتدا کردند و دعای خیر حضرت آقا نصیب راه‌شان شد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، آن روز را خوب به خاطر دارم… با شوقِ عجیبی کیف قشنگم را باز کردم، نگاهی ذوق‌آمیز با چشمانی خوشحال به چادر زیبای جشن تکلیفم انداختم و آن را سر کردم. پدر و مادر قربان صدقه‌ام می‌رفتند و مرا می‌بوسیدند؛ مشخص بود آنها بیشتر از من از بزرگ شدن دخترشان خوشحال هستند.

سوار ماشین شدیم و به سمت تهران راه افتادیم. به یک مهمانی ویژه، خاص و متفاوت دعوت شده بودم! مهمان حضرت آقا بودم… به طرف بیت رهبری رفتیم.

پیش از این مادر بزرگ و خانواده‌ام از حضرت آقا خیلی برایم تعریف کرده بودند و وقتی شنیدند که مهمان ایشان شده‌ام با گریه به من التماس دعا گفتند.

بالاخره رسیدم و وارد بیت شدم… عجب جای باصفایی بود! همه جا رنگی رنگی بود، همه بچه‌ها چادر جشن تکلیف به سر کرده بودند، هر کدام از چادرها یک رنگی داشت از صورتی که خیلی دوستش داشتم تا سبز، آبی، بنفش، زرد و... دوستان جدید پیدا کردم و باهم صحبت می‌کردیم.

سجاده‌هایمان پهن کردیم، در حال و هوای حرف زدن و تعریف از چادرهای رنگی هم بودیم که یک لحظه بچه‌های ردیف جلو جیغ زدن و خوشحالی کردند! رهبر به داخل بیت آمدند و از شادی گریه می‌کردیم. دیدن چهره‌ی نورانی و زیبای آقا با آن استقبال گرمی که از دخترانشان داشتند غیر قابل توصیف است.

با کلام با صفا و دلنشین‌شان برای ما حرف زدند، جشن تکلیف‌مان را تبریک گفتند و عنوان کردند: «بچّه‌های عزیزم! جشن تکلیف یک جشن واقعی است، واقعاً جشن است، واقعاً عید است» در ادامه به ما گفتند وقتی تکلیف می‌شویم با خدای متعال حرف می‌زنیم و خدا هم با ما حرف می‌زند و به تکلیف می‌دهد تا آن را به‌جا بیاوریم چون دیگر بچه نیستیم و نوجوان هستیم و در خانواده، مدرسه و محیط بازی با دوستان‌مان مسئولیت داریم و می‌توانیم اثرگذار باشیم، دیگران را هم به راه راست راهنمایی و هدایت کنیم چون این مسئولیّتی است که بر عهده‌ی همه‌ی ما است و از لحاظ تکلیف، با یک زن بزرگسال یا با یک مرد مسن هیچ تفاوتی نداریم.

البته که پدر گفتند: «این یک رتبه باارزشی در عالم انسانیّت است که انسان مخاطب خدا بشود و خدا با انسان حرف بزند»

از میان جمع که به آقا خیره شده بودم و به حرف هایشان گوش می‌دادم یک لحظه دیدم که انگار رهبر دارند به من نگاه می‌کنند و همان لحظه به خودم آمدم و از خوشحالی ذوق مرگ شدم! همین‌جا بود که آقا گفتند: «به شما دختران عزیزم توصیه می‌کنم، با خدا دوست بشوید؛ دوستی با خدا چه جوری است؟ یکی از راه‌های دوستی با خدا همین است که شما در نماز با خدا حرف میزنید؛ توجّه داشته باشید که دارید با خدا صحبت میکنید، با خدا حرف میزنید؛ معنی این کلمات نماز را یاد بگیرید. یکی دیگر از راه‌های دوستی [با خدا] هم این است که مواظب باشید آن کارهایی را که خدا گفته نکنید، نکنید؛ آن چیزهایی را که خدای متعال گفته انجام بدهید، انجام بدهید. راه دوستی با خدا این است؛ و شما امروز دل‌های روشنی دارید، دل‌های نورانی‌ای دارید، دل‌های باصفایی دارید، میتوانید از همین امروز با خدای متعال دوست بشوید.»

از اینکه از این به بعد می‌توانستم با خدا دوست باشم و حرف بزنم خیلی خوشحال بودم؛ احساس می‌کردم خیلی بزرگ شده‌ام و باید زندگی‌ام را خوب پیش ببرم. انگار آقا با حرف هایشان راه جدیدی را به من نشان دادند که امیدوار کننده بود.

راستی این را فراموش کردم که بگویم؛ پدر گفتند: «کشور شما، ایران عزیز شما در گذشته زن‌های بزرگی داشته و امروز زن‌های برجسته‌ی ما از گذشته بسیار بیشتر است. ما در همه‌ی بخش‌های علمی، عملی، جهادی، مسئولیّت‌پذیری، مدیریّتی و… زن‌های برجسته‌ی مهمّی داریم؛ اینها مایه‌ی افتخارند. شما سعی کنید جزو این زنان بشوید. چه جوری؟ درس بخوانید؛ درس‌های تان را باید خوب بخوانید، تکالیف درسی را باید خوب انجام بدهید، کار کنید، فکر کنید، کتاب بخوانید تا ان‌شاءالله در آینده جزو زن‌های بزرگ بشوید»

اینجا غرق خیال و رویاهایم شدم… همان خیال و رویاهایی که دوست داشتم در آینده به همه آنها برسم؛ همان خانم دکتر یا همان خانم فضا نورد که همه برایش دست می‌زنند و بهش افتخار می‌کنند؛ همان دختر خانمی که رفته در تلویزیون و همه به او می‌گویند قهرمان و دختر ایران... و چقدر این لحظه و رویای دست یافتنی برایم جذاب و شیرین است.

بعد از نماز همه دور رهبری رفتیم و به اقا نگاه می‌کردیم؛ آنقدر جذاب بودند و مهربان که از خوشحالی گریه می‌کردیم و خلاصه که آقا آن روز خیلی خوب حق میزبانی را بجا آورند و می‌توانم بگویم بهترین لحظه زندگی‌ام همان چند ساعت بود.

اما برسیم به الان که ۱۲ ساله شده‌ام؛ سه سال از دیدار من با حضرت آقا می‌گذرد و من باتوجه به فرمایش آقا در مدرسه فعالیت می‌کنم و می‌خواهم رسالتی که برعهده دارم را به خوبی و با نمره ۲۰ انجام بدهم؛ درس بخوانم و دوستانم را آگاه کنم.

در این راستا همین چند روز پیش در کلاس بودیم، مشغول درس خواندن و خوشحال از جشن درون مدرسه که می‌خواستیم بگیریم… اما در یک لحظه همه چیز تغییر کرد! صدای وحشتناکی در گوشم پیچید و ساختمان مدرسه که درون آن بودم فرو ریخت! مدیر مدرسه هراسان آمد و همه ما را به نمازخانه برد تا پناه بگیرم اما دوباره آن صدای وحشتناک اما اینبار با گرفتن جان من و همکلاسی‌هایم همراه شد...

صهیونیست و آمریکا به مدرسه ما در میناب که در آن تحصیل می‌کردیم حمله کرد آن هم نه یکبار، نه دوبار بلکه سه بار به ما حمله کرد تا جان همگی‌مان را گرفت...

و در این سفر ابدی‌مان من و همکلاسی‌هایم با بابا علی همراه و همسفر شدیم و اینبار در خود بهشت دوباره جشن می‌گیریم و جمع می‌شویم…!

کد خبر 953916

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.