به گزارش خبرگزاری ایمنا، در جهانی که مرزها میان انسانها و فرهنگها هر روز پیچیدهتر میشود و رسانهها و شبکههای اجتماعی شکل گفتوگو را بیشتر به محتوا تحمیل میکنند، فهم و پذیرش دیگری به چالشی جدی تبدیل شده است. بسیاری از ما با افرادی که شبیه خودمان نیستند، نمیتوانیم به راحتی تعامل کنیم؛ از ظاهر گرفته تا اعتقاد و اندیشه، هر تفاوتی به فاصله و حتی تقابل میانجامد. در چنین فضایی، گفتوگو فقط تبادل اطلاعات نیست و عرصهای برای بازشناسی حقیقت، آزمودن ظرفیتهای معنوی و توسعه همدلی است.
تاریخ نشان داده است که گفتوگوهای واقعی، حتی در شرایطی که طرف مقابل با شما اختلاف ریشهای دارد، میتواند مسیر تحول و درک مشترک را هموار کند. وقتی امام علی (ع) با سپاه مقابل خود چهار بار به گفتوگو مینشیند یا وقتی امام حسن عسکری (ع) برای فهم پرسشهای فلسفی یک مخالف وقت میگذارد، نشان میدهد که گفتوگو فراتر از منافع فردی یا تصدیق رسمی باورهاست و هدف آن آشکار شدن حقیقت و احترام به توان تشخیص مخاطب است.
بیشتر بخوانید: بخش اول گفتوگوی ایمنا با اردلان فاتح پور
این تجربهها، امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارند. جهان مدرن پر از جریانهای قطبی، تبلیغات و سوءبرداشت است که امکان شنیدن و فهمیدن درست را کاهش داده است. برای ایجاد گفتوگوی واقعی، لازم است ابتدا در خودمان طلب فهم دیگری را زنده کنیم و سپس با پذیرش و احترام، ظرفیتهای مشترک را کشف کنیم. این مسیر نه تنها فضای گفتوگو را باز میکند، بلکه بنیان یک تعامل جهانی سالم، حضور مؤثر در عرصههای فرهنگی و معنوی و نمایش درست ارزشهای انسانی را شکل میدهد.
در همین راستا با اردلان فاتحپور، نویسنده و پژوهشگر فلسفه گفتوگو کردهایم؛ مشروح این گفتوگو را در ادامه میخوانید.

ایمنا: در شرایط فعلی کشور و با سازوکار جهانی امروز که فرم اهمیت فوقالعادهای دارد و بدون فرم مناسب، حتی بهترین محتوا هم دیده نمیشود چگونه میتوان باب گفتوگو را دوباره گشود؟ امروز میبینیم در شبکههای اجتماعی، گاهی فرد حرف خاصی نمیزند، اما به دلیل ظاهر و فرم جذاب، مخاطب زیادی جذب میکند.چگونه میتوان در وضعیت فعلی جهان، این گفتوگو را دوباره راه انداخت؟
فاتحپور: یک نکته این است که ما حتی در مواجهه با «دیگری» های ظاهری خودمان هم حساسیت بالایی داریم؛ ریشدارها با ریشدارها، بیحجابها با بیحجابها، باحجابها با باحجابها. فضا بهشدت قطبی میشود. خدا رحمت کند حاج قاسم سلیمانی را؛ نگاه بسیار جالبی داشت. میگفت شما مدام دنبال شبیه خودتان میگردید، در حالی که باید با «غیر» گفتوگو کنید. جالب اینجاست که جمعیت زیادی پای صحبتهای او مینشستند، اما در عمل همان الگوهای فاصلهگذاری تکرار میشد. همین ضدیتها و مرزبندیها، ابزار جدایی شدهاند. این را در مورد دکتر بهشتی و حتی رهبر انقلاب هم میتوان دید که نگاه متکثری دارند.
بخشی از مسئله این است که ما تحمل دیگری را نداریم. بخش دیگر این است که همواره از دیگری نگرانیم؛ اینکه نکند دین یا اعتقاد ما را از ما بگیرد. نگرانی امنیتی هم وجود دارد؛ اینکه مبادا فعالیت تبلیغی انجام شود و تبعات امنیتی داشته باشد. بحث امنیتی را کنار میگذارم، چون آن حوزه تخصص نهادهای امنیتی است. اما مسئله تحمل دیگری، نگرانی از دیگری و خودحقپنداری، مسئله ماست.
حتی اگر نام مجلهمان را «الاسلام» بگذاریم و در صدر آن بنویسیم «الدین عندالله الاسلام»، باز هم باید بپذیریم که دیگری نیز سخنی برای گفتن دارد و سهمی از حقیقت دارد. من دقیق نمیدانم این رویکرد از کدام مقطع تاریخ اسلام وارد شده، اما آنچه از تشیع سراغ داریم، هیچگاه مبتنی بر خودحقپنداری نبوده است؛ یعنی اینگونه نبوده که کسی بگوید تمام حق نزد من است. حتی درباره امام معصوم نیز شما هیچ گزارهای نمییابید که امام علی، امام حسین، امام رضا یا امام حسن عسکری گفته باشند: «بیا مسلمان شو تا تمام حق را به تو بدهم». بلکه منطق این بوده است: بیا با هم گفتوگو کنیم، ببینیم آیا به حقیقت میرسیم یا نه.
ایمنا: البته حدیثی داریم که میگوید: «علی مع الحق و الحق مع علی». نظر شما درباره این حدیث چیست؟
فاتحپور: بله، این برای ما مسلّم است؛ اما مسئله، شیوه مواجهه با این حق است. حق فقط با علی است، اما خود علی از این حقیقت سوءاستفاده نمیکند. علی مظهر تمامنمای حق و ظهور اسماً الهی است؛ یعنی اگر حق جلوه کند، اگر خداوند تجلی یابد، میشود «علی»؛ نه فقط علیِ تاریخی، بلکه علیِ معنوی. نکته اینجاست که علی چگونه مردم را به سوی این حق دعوت میکند؟ آیا فقط با گفتنِ «من علی هستم»؟
سه جنگ بزرگ علیه او شکل میگیرد و این بسیار قابل تأمل است. با این حال، او هرگز نمیگوید «جنگ جمل را راه انداختیم چون من حق دارم». طرف مقابل با سپاه میآید برای جنگ، اما علی چهار بار با آنها گفتوگو میکند، حتی در شب آخر. روایت داریم که شب آخر نزد آنان میرود و خاطرهای از پیامبر نقل میکند که موجب دگرگونی عایشه میشود. حتی تا آخرین لحظه، جوانی را میفرستد تا پیام علی را به سپاه مقابل برساند، اما او را تیرباران میکنند. آنجاست که علی میگوید حجت تمام شد؛ اینها دیگر گوش شنوا ندارند.
همین منطق را در مواجهه با دیگر ادیان هم میبینیم. روایت شده که نزد امام حسن عسکری آمدند و گفتند فردی اهل فلسفه رسالهای در رد خدا نوشته است. روایت عجیبی است؛ امام میفرماید: نزد او برو، با او بنشین، همسفرهاش شو، سخنش را بهخوبی بشنو و این سوال را از او بپرس. یعنی ابتدا با او همراه شو و او را بپذیر. توجه کنید؛ کسی که رسالهای در رد خدا نوشته، در ادبیات فقهی ما ممکن است مرتد، کافر یا نجس تلقی شود و حتی همسفره شدن با او جایز دانسته نشود، اما امام میگوید برو بنشین و گفتوگو کن. روایت میگوید تحولی رخ داد؛ آن فرد رسالهاش را در آب شست و کنار گذاشت. درباره کندی نقل شده که وقتی با آن سوال مواجه شد، گفت این سوال از تو نیست، تو در اندازه این پرسش نیستی؛ چه کسی این را به تو گفته؟ و بعد رساله رد خدا را کنار گذاشت. این یک «مواجهه» است.
ایمنا: کمی درباره گفتوگوی ادیان توضیح دهید؟
فاتحپور: ما اما معمولاً دیگری را نفی میکنیم. گفتوگوی ادیان، اگر معنا داشته باشد، امری واقعی است؛ اما ما آن را در ظاهر، بروکراسی و مناسک خلاصه کردهایم. سالی یکبار مراسمی برگزار میکنیم و اگر به تصاویر نگاه کنید، میبینید اغلب چهرهها گرفته و عبوساند؛ گویی هیچ گفتوگویی رخ نمیدهد. گفتوگوی ادیان به این معنا نیست که دین دیگری را بپذیریم. در سطح صورت، ادیان متفاوتاند؛ اما در سطح معنا چه؟ این سخن من نیست، سخن قرآن است: «قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم».
این «کلمه مشترک» چیست که قرآن بر آن تأکید میکند؟ آن حدّ معنوی است؛ جایی که اختلافها فرو میریزد. ادیان در مراتبی نازل شدهاند، اما ما از این مراتب غافلیم و مدام برخورد فقاهتی میکنیم. مسیحی میگوید بیا مسیحی شو؛ خب مسیحی شدن یعنی چه؟ رفتن کلیسا و انجام مناسک؟ معنای حضرت مسیح چیست؟ مسیح، ظهور خداست. ما در تشیع هم درباره علی حرفی مشابه میزنیم. هرچه در سطح معنا عمیقتر میشویم، میبینیم کلمات مشترک میان ادیان بسیار است. اما ما میخواهیم همهچیز را فقاهتی شبیه خودمان کنیم. اگر وارد مفاهیمی مانند اسماً الهی در اسلام، تشیع، عرفان اسلامی، مسیحیت و یهودیت شویم، میبینیم مشترکات فراوانی وجود دارد که در طول تاریخ ظهورشان متکثر شدهاند. گفتوگوی ادیان، اگر قرار است معنا داشته باشد، باید افقگشا باشد و در آن سطح صورت بگیرد.
بله، همه ادیان در یک سیر تاریخی آمدهاند و نهایت این سیر، اسلام است؛ نهایتی کاملاً معنوی. قرآن را که باز میکنید، ناگهان از ابراهیم سخن میگوید، یا میفرماید «و اذکر فی الکتاب موسی». اگر قرآن متنی ایزوله و جدا از سنت پیشین بود، باید ابتدا این شخصیتها را معرفی میکرد. اما قرآن خود را در امتداد یک سنت مینشاند و میگوید آمدهام این مسیر را تکمیل کنم. یعنی همه آنچه در طول تاریخ، با وحیهای مختلف و زبانهای متفاوت آمده، اینجا به کمال میرسد. از همین رو پیامبر اسلام خاتم انبیاست؛ هم به معنای انگشتر، و هم به معنای به کمال رسیدن آن معانی، بهگونهای که دیگر ایمان آوردن نیازمند معجزههای نمایشی نیست.
اما ما کجا ایستادهایم؟ ما مدام میخواهیم دیگران را مسلمان کنیم و آنها هم میخواهند ما را مسیحی کنند. یهودیت که اصلاً بحثش جداست. حدود صد سال است که در این دور باطل افتادهایم: ما میخواهیم آنها را مسلمان کنیم و آنها میخواهند ما را مسیحی کنند. این چه چرخه معیوبی است؟

ایمنا: اجازه بدهید یک سوال در نسبت با همین کتاب گفتوگوهای صفاخانه مطرح کنم. در گفتوگوهای این کتاب، این «مواجهه» چگونه شکل میگیرد؟ یعنی در شرایطی که ما میخواهیم آنها را مسلمان کنیم و آنها میخواهند ما را مسیحی کنند، در این کتاب دقیقاً چه اتفاقی میافتد و نحوه برخورد با طرف مسیحی چگونه است؟
فاتحپور: دستکم اینگونه نیست که بگوید هدف من مسلمانکردن شماست. البته آنها شاید قصد داشتند ما را مسیحی کنند و حتی در ابتدای کتاب اشاره میشود که در حال دعوتکردن هستند؛ اما نکته اینجاست که یک بخش از ماجرا این است که او پرسشهای بنیادین خود را از اسلام مطرح میکند و این پرسشها برایش واقعی است. در جای دیگری نیز داعی مسیحی، پرسشهای بنیادین خود را مطرح میکند و در برخی موارد، با ارجاع به اسلام تلاش میشود برداشتهای نادرست آنان روشن شود؛ مثلاً درباره مفاهیمی چون فِراقلیط یا پاراکلیتوس که هنوز هم محل بحث است و در کتاب به آن اشاره میشود.
این گفتوگو، گفتوگویی نیست از جنس «بیا تو را مسلمان کنم»، بلکه گفتوگویی است برای رسیدن به حقیقت و آشکارشدن حق. یکی از دوستان میگفت ما وارد گفتوگو میشویم تا حق آشکار شود، با این پیشفرض که میدانیم حق با مسلمانان است؛ اما در عمل، این گفتوگو به معنای واقعی کلمه شکل میگیرد. اگر این را در یک بافت تاریخی گستردهتر ببینیم، همین نوع مواجهههاست که به مشروطه منتهی میشود.
ما یک نگاه داریم مانند نگاه شیخ فضلالله که معتقد است اصلاً قرار نیست مسلمان و غیرمسلمان با هم برابر باشند. در مقابل، نگاهی وجود دارد مانند نگاه آیتالله نائینی، آخوند خراسانی یا حاجآقا نورالله که میگوید بحث مسلمان و غیرمسلمان نیست؛ اینها شهروندند و همه باید در برابر قانون از حقوق برابر برخوردار باشند. این مسئله تا مشروطه و شکلگیری حکومت قانون پیش میرود و در دوره انقلاب نیز بازتولید میشود.
ایمنا: با توجه به توضیحاتی که شما میدهید و با توجه به شناختی که از ذات مکتب اسلام و الگوی رفتاری ائمه داریم، آیا این نوع مواجهه ناشی از یک قدرت درونی نیست؟ امام معصوم نیرویی درونی دارد و میداند حق با اوست؛ حتی اگر این حق الزاماً جلوه بیرونی پیدا نکند. در نهایت، حق با امام معصوم است و هر کسی که در طول تاریخ این گفتوگوها را بخواند یا این مواجههها را مثلاً گفتوگوی دو عالم با یکدیگر بدون سوگیری و جانبداری بررسی کند، به این نتیجه میرسد که میان این دیدگاهها و میان این ادیانِ در حال گفتوگو، هرکدام بهرهای از حقیقت دارند، اما یکی کاملتر است.
احساس من این است که بازگذاشتن این فضا از سوی خود امام معصوم آغاز میشود و در ادامه، علمای دینیای که نگاه درستی به اسلام دارند، این مسیر را باز نگه میدارند و از آن استقبال میکنند؛ زیرا میدانند مخاطب عاقل، منطقی و معقول، خود توانایی تشخیص حق از باطل را دارد. سوال من این است که این نگاه چه نسبتی با پلورالیسم دینی دارد؟ تفاوت دقیق این دو چیست؟ آیا این رویکرد در نهایت به پلورالیسم دینی منجر میشود یا مرز باریکی میان آنها وجود دارد؟
فاتحپور: این دقیقاً یکی از نکات مورد نظر من هم بود. پلورالیسم دینی، یا به تعبیر سادهتر، تکثرگرایی دینی، تفاوت اساسی با این نگاه دارد. کثرتگرایی دینی ویژگیهای مهمی دارد بهویژه در سطح قانونگذاری و حضور اجتماعی. مثلاً همان بحثی که در مشروطه مطرح بود: شما حق ندارید حقوق شهروندی کسی را صرفاً به دلیل دینش سلب کنید. اگر دین رسمی یک کشور مسیحیت است، حق ندارید آزادی اجتماعی یا حضور اجتماعی مسلمان را محدود کنید. این وجه مثبت کثرتگرایی دینی است.
اما اگر از این منظر وارد شویم که حقیقت ذاتاً متکثر است، بحث متفاوت میشود. یک وقت میگوئیم حقیقت در جلوهها متکثر است؛ این یک بحث است. اما کثرتگرایی دینی میگوید حقیقت در ذات خود متکثر است. یا به تعبیر دیگری، همانگونه که مثلاً دکتر سروش در دهه ۷۰ مطرح میکرد، حقیقت ذاتی دارد که ما به آن دسترسی نداریم و آنچه در اختیار ماست، صرفاً جلوههای متکثر است. این نگاه محل اشکال است. اگر با این مسیر پیش برویم، در نهایت به ضد گفتوگوی ادیان میرسیم.
چرا که میگوید همه اینها جلوههای متکثرند؛ پس چه نیازی به گفتوگو وجود دارد؟ در حالی که گفتوگویی که مدنظر ماست، گفتوگویی افقگشا و معنوی برای طرفین است.
در غیر این صورت، هر طرف میتواند بگوید طبق حق خودش مجاز است دیگری را حذف کند؛ حالا به هر شکلی، از غلبه گرفته تا حذف فیزیکی. این دقیقاً یکی از نتایج چنین نگاهی است. اما گفتوگو به معنای واقعی و اصیلش از اینجا آغاز میشود که حقیقت واحد است، اما در جلوههای متکثر ظهور کرده است. ما باید از این کثرتها دوباره به سوی آن وحدت حرکت کنیم. چیزی که سنتگرایان از آن با عنوان «وحدت متعالی ادیان» یاد میکنند، مانند آنچه شوان مطرح میکند که مبنایی مابعدالطبیعی دارد. میگوید حقیقت واحد است؛ حالا که در تاریخ متکثر شده، ما به مدد گفتوگو این کثرتها را به هم نزدیک میکنیم و به سطوح بالاتری میرسیم. از آرزوهای من این است که گفتوگوهای فلسفی و عرفانی جدی با مسیحیان شکل بگیرد. مثلاً شما در ابتدای انجیل یوحنا میگوئید: «در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و خدا کلمه بود». این ترجمه برای من بسیار مهم است؛ حتی متن یونانی آن را بررسی کردهام.
ایمنا: اینکه بگوییم «کلمه خدا بود» با اینکه بگوییم «خدا کلمه بود» چه تفاوتی دارد؟
فاتحپور: اینکه بگوییم «کلمه خدا بود» با اینکه بگوییم «خدا کلمه بود» تفاوت زیادی دارد. در واقع، کلمه جلوه خداست. نکته جالب اینجاست که در متن دینی ما، تعبیر «کلمةالله» دقیقاً برای حضرت عیسی به کار رفته است. همچنین ارجاعاتی درباره عیسی وجود دارد که بسیار به این فهم نزدیک است. اگر این فهمها را با هم به اشتراک بگذاریم، میبینیم چقدر نقاط مشترک داریم. شما از «کلمه» سخن میگوئید، از ظهور کلمهای از سوی خدا و از ذات نهانی خدا. این همان چیزی است که حضرت علی نیز به نحوی دیگر به آن اشاره میکند. وقتی به این سطح افقگشای معنوی میرسیم، میبینیم چقدر به هم نزدیک میشویم و چقدر به یک حقیقت واحد نزدیک میشویم.
اگر صهیونیسم را از یهودیت جدا کنیم، امکان گفتوگو وجود دارد. اما از آن طرف، داعش، طالبان و صهیونیسم بهعنوان نمایندگان ادیان معرفی شدهاند. امروز این فاجعهآمیز است که اسلام را با داعش یا طالبان بشناسند. حالا سوال اینجاست: ما چه کردیم؟ واقعیت این است که کار جدیای نکردیم. عملاً اجازه دادیم آنها خود را نماینده اسلام معرفی کنند. مدتی گفتیم اینها ساختهوپرداختهاند تا ما و جمهوری اسلامی را بدنام کنند.
اما امروز حتی این هم دیگر برایمان مسئله نیست؛ نه بدنامشدن جمهوری اسلامی و نه حتی بدنامشدن اسلام. آنها میگویند ما مدل حکومت دینی هستیم؛ طالبان میگوید، داعش هم میگوید. این وضعیت بیمعناست. نکته مهم این است که داعش و طالبان قرائتهای ظاهرگرایانه، قشری و فقهزدهای هستند که از معنا تهی شدهاند. و ما این قرائت معنوی و عمیق را اساساً عرضه نکردهایم.
ایمنا: این بحث شاید کمی ما را از مسیر اصلی دور کند، اما با توجه به اینکه در آستانه سالگرد شهادت سردار سلیمانی هستیم، به نظرم کاملاً مرتبط است. دقیقاً همین نگاه است که باعث میشود شخصیتی مانند حاج قاسم در دفاع از یک دختر ایزدی مقابل نیروی داعشی بایستد؛ در حالی که از بیرون ممکن است چنین به نظر برسد که دو مسلمان با یکدیگر میجنگند، اما او در واقع از حقیقتی دیگر دفاع میکند.
فاتحپور: بله حاج قاسم همان کسی است که شما میگوئید برای یک دختر ایزدی میایستد. من حتی یک قدم جلوتر میروم: او اجازه بمباران خانههای داعش را نمیدهد، چون میگوید زن و بچه دارند. میگوید من حتی تحمل گریه بچه همسایهمان را ندارم، چه برسد به بچه داعشی؛ اما او میگوید تو حق نداری زن و بچه آنها را بکشی. میگوید اشکالی ندارد اگر جبههمان ضعیفتر شود و دیرتر بتوانیم آنها را از فلان شهر بیرون کنیم؛ مهم نیست، اما حق نداری غیرنظامی را بکشی. او این مسیر را انتخاب کرده، جنگ من با خود اوست. این سطح از نگاه واقعاً شگفتانگیز است.
حتی میگوید من آغازگر جنگ نیستم، حتی با داعش. بعد هم میبینیم داعشی را میگیرند و تلاش میکنند تربیتش کنند. یا کسی که در خط مقدم با داعش میجنگد، زنگ میزند و میگوید حواستان به آهوهای فلان منطقه باشد، دیماه است و هوا سرد است. این آدم به کجا نگاه میکند؟ این نگاه شبیه نگاه شهید چمران است؛ چمران هم چنین نگاهی داشت. واقعیت این است که ما از این افق خیلی دور شدهایم.
نکته مهم این است که ما در تربیت معنوی کمکاری کردهایم و در تربیت همدلانه هم ضعف جدی داریم. نمونهاش اتفاقی بود که سال گذشته جلوی کلیسا افتاد. واقعاً فاجعه بود؛ صلوات فرستادن، در کوبیدن و رفتارهایی از این دست. شاید ما به این صحنهها بخندیم، اما بیبیسی و ایران اینترنشنال از همین تصاویر استفاده میکنند و این تصویر را به جهان مخابره میکنند که مسلمانها حتی اجازه نمیدهند دیگران سال نو خودشان را جشن بگیرند و میخواهند به کلیسا حمله کنند. بعد این تصاویر را ذیل گفتوگوی ادیان تحلیل میکنند و نتیجه میگیرند ذات مسلمانها همین است.
نتیجهاش چیست؟ اینکه طرف مقابل امسال کلاً برنامه را جمع میکند و میگوید هیچکس نیاید. این چه تصویری است که رسانه میسازد؟ آن فرمی که شما گفتید، دقیقاً چه تصویری را منتقل میکند؟ راز آن طرف، ما چه کردهایم؟ چند سریال داشتهایم که واقعاً فضای ادیان را نشان بدهد؟ اگر مرور کنیم، جز «مدار صفر درجه»، «سفر سبز» و تا حدی «مریم مقدس»، چیز زیادی نداریم.
«مریم مقدس» سریال بسیار خوبی بود؛ اثری تمیز و قابل دفاع. «مردان آنجلس» و «مریم مقدس» را آن زمان نسخه VHS آن را آقای خاتمی به پاپ، رهبر کاتولیکها، هدیه دادند و اینها کارهای بسیار ارزشمندی بود. اما ما دیگر چنین فضاهایی نداریم. سریال که میسازیم، در نهایت میخواهیم همه را به شکلی «مسلمانزده» نشان بدهیم. این نهایت کار است. در حالی که تربیت، نقش بسیار مهمی دارد.

ایمنا: بنابراین میتوان گفت برای ایجاد نسبتی تازه و طراحی سازوکاری شبیه صفاخانه در شرایط امروز، در وهله اول باید این «طلب» را در خودمان ایجاد کنیم. دوم، نیاز به یک تربیت بنیادین داریم که بر فهم دیگری و پذیرش وجود دیگریِ متفاوت استوار باشد؛ نه لزوماً پذیرش عقاید او، بلکه پذیرش وجودش.
فاتحپور: بله. باید بپذیریم وضعیتمان نامطلوب است و هنوز احساس خطر جدی نمیکنیم؛ بهویژه از این جهت که علوم انسانی ما به معنای واقعی کلمه کار نمیکند. در حالی که این مسئله یکی از پایههای علوم انسانی است. اگر این را درک کنیم، تلاش میکنیم اول با خودمان و سپس با «دیگریها» یمان چه در سطح ملی و چه جهانی وارد گفتوگو شویم.
امروز چیزی که میتواند اجماع جهانی علیه ایران را بشکند، حضور ما در عرصه علوم انسانی جهان است؛ نه با شبیهشدن به دیگران، بلکه با عرضه افق معناییای که خودمان داریم. این یک طلب معنوی است. سوال این است که از کجا باید آغاز کنیم؟ از افقگشایی معنوی. و تشیع ظرفیت بینظیری برای این کار دارد.
تشیع سابقهای بسیار غنی و ریشهدار دارد و بر مبنایی درست استوار است. افقی بسیار زیبا پیش روی آن قرار دارد؛ اما تحقق این افق منوط به آن است که دیگری را به رسمیت بشناسیم و بتوانیم از ظرفیتها و پتانسیلهای موجود در ادیان دیگر بهره بگیریم تا آن ظهور محقق شود. هر قدر درباره حضرت مسیح، حضرت موسی و حضرت ابراهیم سخن بگوییم، گویی درباره حضرت محمد و حضرت علی سخن گفتهایم. تقویت آنها، در واقع تقویت خود ماست. این همان معنای حضور جهانی است.
ایمنا: یکی از جلوههای زیباشناختی دین آن است که در روایت تشیع، حضرت مهدی (عج) همراه با حضرت مسیح (ع) ظهور میکند. این نکته افق مهمی را پیش روی ما میگذارد: اساساً مواجهه با مسئله ظهور چگونه باید باشد؟ افق ظهور در تشیع، افقی عمیقاً متکثر است. حضرت مهدی قرار نیست با منطق حذف، اجبار یا مسلمانسازی ظاهری جهان ظهور کند.
فاتحپور: معنا دقیقاً در همین همراهی با حضرت مسیح و دیگر پیامبران پیشین نهفته است. این «پیامبران پیشین» صرفاً یک تعبیر تاریخی نیست، بلکه حامل معنایی عمیق در منطق ظهور است.
در میان پیامبران، هیچیک به اندازه حضرت مسیح جایگاهی ندارد که امیرالمؤمنین علی (ع) اینگونه با او سخن گفته باشد. در حدیث نورانیت، علی (ع) خود را با دو چهره همافق میسازد: پیامبر اسلام (ص) و حضرت مسیح (ع). اشارات مربوط به شباهت میان علی و مسیح در احادیث منقول از خود حضرت علی شگفتانگیز است؛ آنجا که میفرماید: «أنا المسیح و مسیح منی». این تعبیر، دلالت بر وجههای مسیحایی در شخصیت علی دارد که بهطور جدی کمتر مورد واکاوی قرار گرفته است.
این پرسش مطرح میشود که علی (ع) از چه سخن میگوید؟ مسیح چه جایگاهی دارد که چنین نسبتی برقرار میشود؟ فهم این معنا ما را ناگزیر میکند به بازاندیشی در مفهوم «کلمةالله»، در نسبت تولد حضرت مسیح، در جایگاه حضرت مریم، و در معنای ظهور اسماً الهی. این تأمل، بخشی از منابع دروندینی ما را دربرمیگیرد و بخشی دیگر، ناگزیر، به منابع و سنت تفسیری مسیحیان ارجاع میدهد. در اینجا، فهم رمز سخن علی بن ابیطالب بدون گفتوگو و بهرهگیری از سنت مسیحی ممکن نیست.
نکته حیرتانگیز آن است که این شباهت، نه از زبان دیگران، بلکه از زبان خود حضرت علی بیان شده است. آیا این همسانی صرفاً به مسئله امامت بازمیگردد؟ اگر چنین بود، چرا علی خود را با ابراهیم یکی نمیسازد؟ در حدیث نورانیت، علی (ع) خود را شاهد وقایع تاریخ معرفی میکند؛ از آرامکردن یونس در شکم نهنگ تا نسبتدادن خود با خاتم سلیمان. با این حال، در جایی خاص میگوید: «من مسیحم».
مسیح کیست؟ مسیح همان کلمةالله است، تجلی اسماً الهی است.
وقتی به تاریخ عرفان مسیحی نگاه میکنیم، با بحثهای گستردهای درباره ظهور حضرت حق مواجه میشویم؛ نه به معنای الوهیت مسیح، بلکه به معنای تجلی و ظهور خداوند. همان سوءبرداشتی که در تاریخ اسلام درباره علی (ع) رخ داد و برخی او را خدا پنداشتند، در حالی که مسئله، ظهور الهی است نه الوهیت. اینها افقهایی است که ما به آنها نیاز داریم؛ افقهایی که بدون گفتوگوی جدی میان سنتهای دینی و الهیاتی، امکان گشایش نخواهند داشت.
خبرنگار: عارفه معینی خبرنگار فرهنگی ایمنا




نظر شما