ردپای ارادت در غبار ماه صفر/ مشق عشق در جاده سبزوار- مشهد

آخر ماه صفر که می‌رسد، سناخانم دوباره کوله‌اش را می‌بندد و دل به جاده می‌زند، پیرزن سبزواری که خادمی برای امام رضا(ع) را تنها یک نذر نمی‌داند، بلکه آن را بخشی از زندگی‌اش کرده است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، باد گرم و سوزان تابستان شلاق‌وار بر صورت زائران می‌کوبد. اینجا کیلومترها دورتر از مشهد است، جایی در میانه جاده سبزوار به نیشابور و سپس مشهد. گرمای عجیبی در این جاده جریان دارد؛ گرمایی که نه از تابش آفتاب که از التهاب سینه‌هایی نشئت می‌گیرد که به شوق رسیدن به یک قطعه از بهشت می‌تپند.

صدای کشیده شدن کفش‌ها روی آسفالت در همهمه‌ آرام صلوات‌ها و نوحه‌هایی که از بلندگوی موکب‌های بین‌راهی پخش می‌شود، گم شده است. در میان جمعیت، نگاهم به زنی گره می‌خورد که چادر مشکی‌اش را محکم به دور کمر بسته و با یک عصای چوبی، ریتم قدم‌هایش را تنظیم می‌کند.

گردوغبار جاده روی چروک‌های عمیق صورتش نشسته است، اما چشم‌هایش برقی دارد که خستگی در آن بی‌معناست. نامش «سنا خانم» است؛ زنی از اهالی شهرستان دیار سربداران، سبزوار. او سال‌هاست که با فرا رسیدن روزهای پایانی ماه صفر، کوله‌پشتی کوچکش را برمی‌دارد، بند کفش‌هایش را محکم می‌کند و پای پیاده راهی حریم یار می‌شود.

ردپای ارادت در غبار ماه صفر/ مشق عشق در جاده سبزوار- مشهد

چروک‌هایی که نقشه راه عاشقی‌ هستند

نزدیکش می‌شوم و شانه‌به‌شانه او قدم برمی‌دارم. نفس‌هایش به شماره افتاده اما لب‌هایش مدام در حال زمزمه است. زمانی که از او می‌پرسم «مادرجان، با این سن‌وسال، این جاده طولانی و گرم اذیتت نمی‌کند؟»، لبخندی می‌زند که خطوط صورتش را عمیق‌تر می‌کند. با همان لهجه‌ شیرین سبزواری می‌گوید: «درد پا و تاول، نمک این مسیره مادر. امام رضا (ع) خودش پای رفتن میده. من که چیزی نیستم؛ این جاده رو نگاه کن، ببین چطور پیر و جوون دارن به سمت حرم می‌دون. مگه می‌شه صدای نقاره‌خونه آقا تو گوشت بپیچه و بتونی تو خونه بمونی؟»

قدم‌هایش کوتاه اما استوار است. عصایش را روی زمین می‌کوبد، گویی با هر ضربه، میخی از ارادت را در دل این خاک می‌کوبد. سنا خانم، نماد تمام مادران این سرزمین است؛ همان‌هایی که شهید حاج‌قاسم سلیمانی می‌گفت:« دامن پاکشان، پرورش‌دهنده مدافعان حرم و حریم است.» او در همین جاده، مدافع حریم عشق است و با هر قدمش، مرزهای اعتقاد و ایمان را پاسداری می‌کند.

اما داستان سنا خانم، تنها به این چند روز آخر صفر و پیاده‌روی جاده ولایت ختم نمی‌شود. او در سبزوار، فرمانده یک قرارگاه کوچک اما بی‌نهایت پربرکت است. وقتی پای صحبت‌های زنان هم‌کاروانی‌اش می‌نشینم، پرده از راز بزرگی برداشته می‌شود.

فاطمه، یکی از زنان جوان محله که شانه‌به‌شانه سنا خانم راه می‌آید، با چشمانی خیس می‌گوید: «سنا خانم تنها الان خادم نیست؛ او ۳۶۵ روز سال خادم‌الرضاست.» در محله‌ آن‌ها ، خانه‌ قدیمی و باصفای سنا خانم، پایگاه امید بسیاری از خانواده‌های نیازمند است. او تمام طول سال، زنان محله را دور هم جمع می‌کند. یک روز بساط سبزی پاک کردن و رب پختن به راه است تا عواید فروش آن به نیت امام رضا (ع) صرف تهیه جهیزیه برای دختران یتیم شود؛ روز دیگر، چرخ‌های خیاطی به صدا درمی‌آیند تا برای کودکان کار لباس دوخته شود. همه چیز در آن خانه، یک رمز عبور دارد؛ «به نیت علی‌بن‌موسی الرضا (ع)». آن‌ها قطره قطره و ریال به ریال از درآمد این کارهای خانگی و نذورات مردم محله را جمع می‌کنند. یک صندوقچه چوبی قدیمی در اتاق سنا خانم است که حکم خزانه‌داری این عشق را دارد. تمام این تلاش‌های شبانه‌روزی در طول سال، پس‌انداز می‌شود تا در روزهای پایانی ماه صفر، تبدیل به موکبی عظیم در قلب مشهد شود.

ردپای ارادت در غبار ماه صفر/ مشق عشق در جاده سبزوار- مشهد

موکبی از جنس دل در جوار حریم یار

پس از روزها پیاده‌روی، زمانی که سیاهی شب‌های مشهد با طلایی گنبد آقا می‌شکند، اشک‌ها روی گونه سناخانم سرازیر می‌شود. به ورودی مشهد که می‌رسیم، زانو می‌زند. دست‌های پینه‌بسته‌اش را روی خاک می‌گذارد و بر آستان این شهر بوسه می‌زند، اما اینجا برای او پایان راه نیست؛ تازه آغاز یک ماموریت بزرگ‌تر است.

در یکی از خیابان‌های منتهی به حرم، داربست‌ها بالا می‌رود و چادرهای برزنتی کشیده می‌شود. اینجا «موکب زنان سبزواری» است. سنا خانم با همان پاهای تاول‌زده، پیش‌بند خادمی می‌بندد. بوی هل و دارچین چای روضه با بوی غذای گرمی که با نذورات یک‌ساله مردم سبزوار پخته شده، در هم می‌آمیزد.

فضای موکب آن‌ها، شبیه به هیچ جای دیگری نیست. اینجا پر از حس مادری است. زائرانی که از راه‌های دور و دراز با پاهای خسته و دل‌های شکسته رسیده‌اند، در این موکب پناه می‌گیرند. سناخانم با دست‌های خودش برای زائران جوان چای می‌ریزد، پاهای تاول‌زده‌ دخترکان زائر را با پماد چرب می‌کند و با همان لحن مادرانه‌اش می‌گوید: «گوارای وجود، نوش جانتان، سلام ما را هم به آقا برسانید.»

اینجا، مدیریت و سازماندهی نه بر اساس چارت‌های اداری که بر مبنای عشق» است. هر زنی در این موکب به‌طور دقیق می‌داند چه‌کار باید بکند. یکی پای دیگ حلیم است، یکی استکان‌ها را می‌شوید و دیگری پتوها را برای استراحت زائران مرتب می‌کند. سنا خانم، نقطه پرگار این دایره‌ خدمت است؛ زنی که نشان داد برای کارهای بزرگ، نیازی به بودجه‌های کلان نیست، بلکه دلی می‌خواهد به وسعت آسمان.

ردپای ارادت در غبار ماه صفر/ مشق عشق در جاده سبزوار- مشهد

سنا خانم در گوشه‌ای از موکب می‌ایستد و به انتهای خیابان، جایی که گنبد طلا در میان سیاهی پرچم‌های عزا می‌درخشد، خیره می‌شود، باد می‌وزد و گوشه‌ چادرش را تکان می‌دهد. با صدایی که حالا کمی از بغض و خستگی دوگانه شده می‌گوید: «دعا کن سال دیگه هم نفس باشه، پا یاری کنه، دوباره از سبزوار راه بیفتیم... ما بدون این خادمی می‌میریم مادر.»

گوشه‌ای از کنج حرم نشسته‌ام و مدام به واژه‌ها فکر می‌کنم؛ به سنا خانم، به صندوقچه چوبی‌اش، به دیگ‌های رب و چرخ‌های خیاطی و به پاهای تاول‌زده‌ای که کیلومترها جاده را برای یک نگاه مهربانانه امام رئوف پیمودند. او به من یاد داد که هر روز سال می‌توان خادم امام رضا(ع) باشی؛ روشن نگه‌داشتن چراغ موکب‌ها، گره‌گشایی از کار مردم محله به نیت امام رئوف و زنده نگه‌داشتن رسم عاشقی رسم کار خادم‌هایی است که محبت ثامن‌الحجج(ع) در جان آن‌ها ریشه دوانیده است.

کد مطلب 995315

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.