به گزارش خبرگزاری ایمنا، امروز پانزدهم مرداد است؛ روزی که آفتاب داغ تابستان، گرمای خود را با سرمای ارتفاعات «حاجعمران» پیوند میزند تا یادآور مردی باشد که برای همیشه در آغوش صخرههای سخت و غریب آن بالا آرام گرفت؛ شهید مصطفی ردانیپور.
برای شناختن مصطفی، نباید به سراغ نقشههای جنگی رفت. باید سراغ دلهای شکستهای را گرفت که هنوز طنین صدای او در قنوتهای شبانهاش، بند دلشان را پاره میکند. او روحانی جوانی بود که منبرش خاکریزها بود و محرابش، سجادهای کوچک در دل سنگرهای تاریک. مصطفی ردانیپور درس دین را نخوانده بود که گوشهای بنشیند و تماشا کند، او دین را زندگی میکرد. هر جا که دردی بود، مصطفی همانجا حاضر بود؛ روزی در روستاهای محروم یاسوج و روزی دیگر در میان آتش و باروت جبههها.
رزمندهها او را خوب به یاد دارند؛ عبایی روی دوش میانداخت، پیشانیبندش را میبست و با همان لهجه شیرین و نگاه مهربانش در دل ناامیدیها، امید میکاشت. در چشمهای مصطفی، ترسی از مرگ نبود. او به راستی عاشق بود و این عشق را در وصیتنامهاش در نیایشهای نیمهشبش و در رفتارش با نیروهایش فریاد میزد. او فرماندهی نبود که از پشت بیسیم دستور دهد؛ او جلوتر از همه میدوید و میگفت: «بیایید»، نمیگفت «بروید»
در سالهای نخست جنگ، یگانهای نظامی سپاه هنوز شکل تثبیتشده امروز را نداشتند. نیروها بهسرعت سازماندهی میشدند، تجربهها در میدان به دست میآمد و هر عملیات، آزمونی تازه برای فرماندهان و رزمندگان بود. در این میان، شهید ردانیپور در شکلگیری سازمان رزم اصفهان و ساماندهی نیروهای عملیاتی نقش مهمی ایفا کرد. لشکر ۱۴ امام حسین(ع) نیز در همین بستر شکل گرفت؛ یگانی که بعدها با عملیاتهای بزرگ دفاع مقدس شناخته شد و نامش با ایستادگی، خطشکنی و شهادت گره خورد.

اما زیباترین فصل کتاب زندگی مصطفی، ماجرای ازدواج اوست؛ ماجرایی که دل هر شنوندهای را به لرزه میاندازد. او که در اوج جوانی و در کوران جنگ تصمیم به سنت پیامبر گرفت، تنها چند روز پس از عقد سادهاش، دوباره دل از تعلقات دنیا برید. کارت عروسیاش را ابتدا به حرم حضرت رضا (ع) فرستاد و بانو فاطمه زهرا (س) را دعوت کرد. او دامادی بود که رخت دامادیاش، همان لباس خاکی رزمش شد و حجلهاش، قلههای غریب و مه گرفته حاجعمران. مصطفی تنها سه روز بعد از ازدواج، راهی جبهه شد؛ گویی صدایی او را به یک میهمانی بزرگتر فرا میخواند.
در پانزدهم مرداد سال ۱۳۶۲ در جریان عملیات والفجر ۲، در میان صخرههای صعبالعبور حاجعمران، صدای تکبیر مصطفی برای همیشه با بادهای کوهستان درآمیخت. او در همانجا، سبکبال و بیادعا، پر کشید. پیکرش هرگز به خانه برنگشت. او خواست که گمنام بماند، مثل مادری که شیفتهاش بود؛ حضرت زهرا (س). خواست که هیچ جای زمین را اشغال نکند و هیچ مزار سنگی و خاکی نام او را محدود نسازد.
سالهاست که اصفهان و ایران در نیمه مرداد، دلتنگ مردی میشوند که قبرش در دلهای تکتک دوستدارانش حفر شده است. او رفت تا به ما یادآوری کند که گاهی برای رسیدن به اوج آسمان، باید همهچیز را روی زمین گذاشت و گذشت؛ حتی پیکری که روزی خانه پاکترین روحها بود.
امروز، سالروز پرواز اوست. داماد حاجعمران، هنوز هم از بالای آن ارتفاعات غریب به ما نگاه میکند؛ به ما که در هیاهوی روزمرگیها، گاهی فراموش میکنیم امنیت و آرامش امروزمان را وامدار سجادههای خیس از اشک و پیشانیبندهای سرخ مردانی همچون مصطفی هستیم.
نظر شما