روایت جاماندگانی که با پای دل، راهی کربلا شدند

جامانده بودند؛ نه از عشق، که از جاده. دل‌هایشان روزها پیش به کربلا رسیده بود و امروز، تنها قدم‌هایشان در خیابان‌های پایتخت، حسرت مسیر نجف تا کربلا را روایت می‌کرد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، «جامانده» واژه‌ای است که برای عاشقان حسین(ع) معنای دیگری دارد. گاهی جسم از رسیدن به کربلا بازمی‌ماند، اما دل، پیش از همه زائران خود را به بین‌الحرمین رسانده است. اربعین که از راه می‌رسد، دلتنگی هزاران عاشق در خیابان‌های شهر جان می‌گیرد؛ آن‌ها که نرسیده‌اند، اما از قافله عشق جا نمانده‌اند.

بیداری با صدای پای کاروان‌هایی که رفتند

سحرگاهِ اربعین، پیش از آنکه اذان، پرده‌های شب را کنار بزند، با یک دل لرزان از خواب پریدم. نه صدای هدهد سفر بود و نه بوی خوش خیمه‌های بین‌الحرمین. فقط سقف اتاق بود و خلوت اتاق... و یک دل پر از حسرت که می‌دانست امروز، روز «آنها»ست. روز کسانی که رفتند و من... من ماندم.

از پنجره نگاه کردم؛ کوچه‌ها خلوت بود، اما گوشم از صدای پای کاروان‌هایی که در دلم راه می‌رفتند، پر شده بود. آن لحظه، سنگینی «نرفتن» چنان بر سینه‌ام نشست که نفسم بند آمد. با خودم گفتم: «خداوندا... تو که دلت برای حسین می‌سوزد، برای من که کنار جاده ماندم هم می‌سوزد؟»

روایت جاماندگانی که با پای دل، راهی کربلا شدند

در میان جمعیت غریب آشنا

به میدانِ امام‌حسین(ع) می‌روم، شاید آنجا، میان آن همه چفیه‌ی سیاه و بیرق‌های عزاداری که از بالای سر جمعیت موج می‌زد، کمی از این غربت نرفتن کم شود.

میدان، آنقدر شلوغ بود که انگار تمام تهران، یک‌جا جمع شده بود. اما این شلوغی، با هر شلوغی دیگری فرق داشت. نه خبری از بوق ماشین بود، نه داد دستفروش‌ها. فقط یک سکوت سنگین عاشورایی که با ضرب سینه‌ها و اشک‌های پنهان، آهنگین شده بود.

نوای «لبیک یا حسین» در خیابان‌ها طنین‌انداز بود. صدای مرثیه، عطر اسپند، پرچم‌های برافراشته و اشک‌هایی که بی‌اختیار بر گونه‌ها می‌غلتید، تصویری از دلدادگی مردمی را به نمایش گذاشته که دلشان هزاران کیلومتر آن‌سوتر، کنار گنبد طلایی سیدالشهدا(ع) می‌تپید.

از پیرمردهایی که عصا به دست، با لنگ‌لنگان، خود را به صف عاشقان رساندند تا مادرانی که کالسکه‌های کودکانشان را در میان ازدحام، به سختی جلو می‌بردند. هیچ‌کس، از این مسیر طولانی ۲۰ کیلومتری تا حرم حضرت عبدالعظیم(ع) هراسی نداشت. انگار که اینجا، کربلای کوچکی بود و همه، مشتاق رسیدن به یک حرم دور.

درست وسطِ میدان، پیرمردی را دیدم با ریش سپیدی که از اشک خیس بود. خم شده بود و کفش یک زائر جوان را که بندش پاره شده بود، با نخی که از جیبش درآورده بود، می‌دوخت. دستم را گذاشت روی شانه‌ام. دستی که می‌لرزید اما گرم بود. با همان چشمانِ اشک‌آلود، نگاهی به من کرد و گفت: «پسرجان، این مسیر تا حرم عبدالعظیم است، اما دلش تا خود کربلا می‌رسد. هرکه با دل بیاید، به کربلا رسیده است... این راه، تا خود خدا ادامه دارد.»

اشک، بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمم سر خورد. آن لحظه فهمیدم که غربت من، نه از نرفتن به کربلا، که از نیامدن به این میدان بود. اینجا، میان همین خیابان‌های خاک‌آلود تهران، کاروانی بود که با پای دل، داشت از کوچه‌های پایتخت تا عرش خدا را طی می‌کرد...

قرائت زیارت اربعین در صبح اربعین

همه، به رسم ادب و عشق، دست‌ها را روی سینه‌ها گذاشتند. چشمانشان را بستند و رو به قبله‌ای که می‌دانستند نه در مکه که در کربلاست، ایستادند. در آن لحظه، یکصدا، زیارت اربعین را زمزمه کردند: «السَّلامُ عَلَی وَلِیِّ اللَّهِ وَ حَبِیبِهِ...»

صداها، یکی‌یکی به آسمان می‌رفت. اما اشک‌ها، بی‌صدا بر گونه‌ها جاری می‌شد. گویی هر قطره، یک حسرت کهنه را با خود به پایین می‌کشید. زنی با چادر مشکی، در میان جمعیت، چنان می‌گریست که شانه‌هایش می‌لرزید. مردی با ریش نمناک، لب‌هایش را می‌گزید تا صدای هق‌هقش، وحدت این نجوای جمعی را نشکند.

زیارت که تمام شد، هنوز اشک‌ها جاری بود. خدا می‌داند که در دل تنگ این جاماندگان چه می‌گذرد؛ دل‌هایی که هرکدام، هوایی کربلا شده‌اند و با خدا و با حسین(ع)، راز و نیاز می‌کنند. گویی اینجا، همین نقطه، برای آنها تبدیل شده به همان صحن مطهر حرم حسینی؛ جایی که هر اشک، ثوابی دوچندان دارد.

در آن لحظه، دیدم بانویی مسن که کنارم ایستاده بود، با دو دست، صورتش را پوشاند و با صدایی شکسته، زیر لب گفت: «حسین جان... ما که نرسیدیم، اما زیارت‌مان را فرستادیم... قبول کن... به حق خودت قبول کن...» اربعین، فقط یک روز تقویمی نیست. اربعین، لحظه‌ای است که آسمان، به زمین دل عاشقان جامانده، نزدیک‌تر می‌شود.

روایت جاماندگانی که با پای دل، راهی کربلا شدند

لحظه‌ای که زمان ایستاد

ساعت 8 صبح بود که حرکت شروع شد. نه با شیپور، که با یک سکوتِ سنگینِ عاشورایی. در میان انبوه جمعیت، هر چهره داستانی داشت؛ مادری که کودک خردسالش را بر دوش گرفته بود تا از همین امروز او را با نام حسین(ع) آشنا کند، جوانی که با چشمانی اشک‌بار دعا می‌کرد سال آینده زائر کربلا باشد، و سالمندی که آرام زیر لب زیارت اربعین را زمزمه می‌کرد؛ گویی تمام سال را در انتظار همین چند ساعت سپری کرده بود.

روایت جاماندگانی که با پای دل، راهی کربلا شدند

پرچم‌های خونخواهی، بیرق‌های عزا و دل‌هایی که با هم یکی شد

در امتداد این مسیر عاشقانه، هرچه چشم کار می‌کرد، پرچم‌های قرمز خونخواهی بود که از فراز سر جمعیت، علم‌دار حرکت جاماندگان شده بودند. پرچم‌هایی که با خود، یاد خیمه‌های سوخته‌ی کربلا و دستان بریده‌ی علمدار دشت نینوا را زنده می‌کردند. در کنارشان، بیرق‌های سیاه عزا، بر دوش مردمانی سنگینی می‌کرد که می‌خواستند با این سیاهی ماتم، هم‌صدا با آسمان کربلا، عزاداری کنند و در میان این همه رنگ خون و آتش، پرچم‌های سبز و سفید ایران نیز خودنمایی می‌کردند؛ گویی که این سرزمین، با تمامِ وجودش، در این مسیر، با حسین(ع) بیعت کرده است. مردان و زنان، پیران و کودکان، هرکدام به اندازه‌ی وسعشان، پرچمی بر دوش یا بر دست داشتند تا با این نشانه‌ها، وفاداری خود را به ارباب بی‌کفن، به تصویر بکشند.

اینجا، میدانِ امام‌حسین(ع) تهران، نه فقط یک نقطه‌ی آغازینِ جغرافیایی، که خود، نقطه‌ی عطف دل‌های جامانده بود. از همین جا بود که این کاروان عظیم عاشقان، با پای پیاده و با دلی لبریز از حسرت و شوق، راهی حرم حضرت عبدالعظیم(ع) شدند تا در سایه‌ی آن حرم آشنا، حسرت نرسیدن به کربلا را با قدمی دیگر، التیام ببخشند. اینجا، همان جایی بود که جاماندگی، رنگ افتخار به خود گرفت و نرسیدن، بهانه‌ای شد برای رسیدن به خدا...

روایت جاماندگانی که با پای دل، راهی کربلا شدند

پرچم‌های «یا لثارات الحسین» و تصاویر شهدا؛ پیوند آسمانی عاشورا، مقاومت و ولایت

در میان این دریای بی‌کران جمعیت، پرچم‌هایی که با خطی درشت و سرخ، نام «یا لثارات الحسین» بر دل خود داشتند، چونان شعله‌هایی از آتش انتقام مظلوم، در دستان زائران جامانده، می‌درخشیدند. هرکدام از این پرچم‌ها، روایتی بود از خون پاک شهیدانی که راه حسین(ع) را تا امروز، ادامه داده‌اند. مردان و زنان، با چشمانی که از اشک زیارت خیس بود، این پرچم‌ها را بر سر می‌بردند و با هر گام، یادآور فریاد «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی» بودند که همچنان، پس از قرن‌ها، از دل کربلا تا دل تهران، طنین‌انداز است.

اما در کنار این پرچم‌های خونخواهی، تصاویری از چهره‌های نورانی شهدا، بر دل جمعیت نقش بسته بود؛ از سردار دلها، حاج‌قاسم سلیمانی تا سیدحسن نصرالله که هرکدام، آینه‌ای تمام‌نما از وفاداری به مکتب حسین(ع) بودند. و در میان این تصاویر، چهره‌ی نورانی رهبر شهید، آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای می‌درخشید؛ همان که عمری را در مسیر حسین(ع) سپری کرد و با خون پاک خویش، بر پیمانی که با ارباب خویش بسته بود، مهر تأیید زد. تصویر ایشان، در دستان جوانان و پیران، چونان پرچمی دیگر از جنس عشق و ولایت، بر فراز جمعیت موج می‌زد و گویی خود ایشان، در میان این کاروان جاماندگان حضور داشتند و با نگاه نافذشان، دل‌ها را به مسیر راستینِ حسین(ع) گره می‌زدند.

این تصاویر، نه فقط یادبودی برای شهدا که پیوندی عمیق و معنوی میان عاشورای حسینی، جبهه‌ی مقاومت و ولایت فقیه را به تصویر می‌کشیدند؛ پیوندی که نشان می‌داد خون حسین(ع) در رگ‌های تاریخ، هرگز نمرده و هر روز، در قامت شهیدان جدید، جاری است. از کربلا تا قدس، از نجف تا تهران، این راه، یک راه است و این عشق، یک عشق.

سیل جمعیت جاماندگان وارد شهرری شدند

ساعت‌ها از آغاز این کاروان عظیم عاشقان می‌گذشت، اما جمعیت، نه تنها کم نشد که هر لحظه، موج‌های تازه‌ای از دلدادگان، به این دریای بی‌کران می‌پیوستند. خیابان‌های منتهی به مسیر اصلی پیاده‌روی، از میدان امام‌حسین(ع) تا میدان شوش و میدان ری، دیگر گنجایش این همه عشق را نداشت. هر گوشه‌ای از این مسیر، مالامال از جمعیتی بود که با قدم‌های استوار، اما دل‌هایی لرزان، گام برمی‌داشتند؛ گام‌هایی که هرکدام، حکایت حسرتی کهنه و شوقی تازه بود. چشمان‌شان از اشک خیس بود، اما نگاه‌شان، چونان پرچم‌های سرخی که در دست داشتند، مصمم و استوار؛ گویی که می‌خواستند با همین قدم‌ها، فاصله‌ی تهران تا کربلا را با دل خود پر کنند.

در میان این موج عظیم جمعیت، از هر سو، صدای مداحی و نوحه‌خوانی از مواکب مردمی به گوش می‌رسید؛ صداهایی که هرکدام، روایتی از غم‌های کربلا و شور عاشورا را در دل فضای شهر می‌پیچیدند. بعضی، با نوحه‌های دشتی قدیمی، دل‌ها را به آتش عزا می‌کشیدند و بعضی، با شور حسینی، جان‌های تشنه‌ی جاماندگان را سیراب می‌کردند.

خیابان‌هایی که نفس‌هایشان بوی کربلا می‌داد

اما فضای این مسیر عاشقانه، تنها به صداهای نوحه و اشک زائران خلاصه نمی‌شد. بوی خوش اسپند که از میان مواکب به آسمان می‌رفت، با عطر چای عراقی که در فنجان‌های کوچک، میان دستان خادمان می‌چرخید، آمیخته شده بود و عود دودکرده، فضای شهر را چونان حرمی بزرگ، معطر کرده بود. همه‌چیز، از صدا تا بو، از رنگ تا حرکت، یادآور همان فضایی بود که زائران واقعی کربلا، هر سال، در بین‌الحرمین تجربه می‌کنند. گویی که تهران، در این روز خاص، به عطر کربلا آغشته شده بود تا جاماندگان نیز، بوی حرم را با تمام وجود، حس کنند.

در کنار خیابان، پیرزنی با دستانی لرزان، در میان جمعیت، دعایی زیر لب زمزمه می‌کرد. نزدیکش رفتم. گفتم: «مادر، خسته نیستید؟» لبخندی زد که از ته دل می‌آمد و گفت: «پسرم، امروز که روز خستگی نیست. امروز، روز خدمت به عاشقانِ حسین(ع) است، هرچند که در اینجا باشیم، نه در کربلا...» و من در آن لحظه فهمیدم که این مسیر، با همه‌ی بوی اسپند و چای عراقی‌اش، دارد همان حسی را به جاماندگان می‌دهد که زائران واقعی، در دل حرم حسینی تجربه می‌کنند.

گرما هم حریف دلتنگی جاماندگان نشد

آفتاب سوزان تهران، از میانه‌ی آسمان، بی‌رحم‌ترین شعله‌هایش را بر فراز این کاروان عاشق می‌تاباند. پیشانی‌ها از عرق خیس بود، لباس‌ها به تن چسبیده بود و نفس‌ها، تندتر از همیشه به شماره می‌افتاد. اما انگار که گرمای خورشید، در برابر حرارت دل‌هایی که هوایی کربلا داشتند، هیچ بود. گرما، نه تنها عزم این جاماندگان را سست نکرد، که هر قدم را مصمم‌تر و هر اشک را سوزان‌تر ساخت. گویی که عطش این جمعیت دلداده، نه از کم‌آبی که از دوری حرم حسینی بود و این آفتاب سوزان، تنها یادآور همان آفتاب تفتیده‌ی دشت نینوا بود که بر پیکرهای تشنه‌ی خاندان وحی، ستم می‌کرد.

جوانان، با چفیه‌هایی که بر سر بسته بودند، زنان با چادرهای مشکی و پیران با عصاهایی که قدم‌های لرزانشان را استوار می‌کرد، همه، با همان شور اولیه، به راه خود ادامه می‌دادند. گویی که هیچ‌چیز، نه گرما، نه خستگی و نه طولانی بودن مسیر، نمی‌توانست از شوق این دل‌های سوخته بکاهد.

یکی از زائران، در میان راه، با چشمانی که از اشک و عرق خیس بود، می‌گوید: «اینجا که تهران است و گرما، ما را یاد کربلا و آن آفتاب سوزان می‌اندازد. اما دل‌هایمان، خنک‌تر از همیشه است. چون می‌دانیم که امام ما، در گرمای بیشتری، عطش بیشتری کشید و ما، فقط قطره‌ای از آن دریای صبر و استقامت هستیم...»

و راستی که گرما، هرچقدر هم سوزان باشد، هرگز نمی‌تواند با حرارت عشقی که در دل این جاماندگان شعله‌ور است، رقابت کند. جاماندگانی که با هر قدم، به خود و به همه ثابت کردند که عشق حسین(ع)، نه از گرما می‌هراسد و نه از دوری راه.

روایت جاماندگانی که با پای دل، راهی کربلا شدند

موکب‌ها؛ از پیران موسپید تا کودکان خادم، همه در دستگاه حسین(ع)

از همان ساعات آغازین حضور زائران موکب‌ها، چونان خیمه‌هایی در صحرای کربلا، دل به راه خدمت گشوده بودند. پیرانی که در این دستگاه، موهایشان را سپید کرده بودند و کودکانی که تازه قدم در این مسیر عشق گذاشته بودند، در کنار هم، رسم عاشقی برایِ اهل‌بیت(ع) را تمرین می‌کردند. اینجا، سن و سال معنا نداشت؛ همه، از کودک ۶ ساله‌ای که با دستان کوچکش، لیوان آبی به زائر می‌داد تا پیرمرد ۸۰ ساله‌ای که با دستانی لرزان، چای عراقی می‌ریخت، همه در یک صف ایستاده بودند؛ صفی که اولش، عشق بود و آخرش، خدا.

در میان این موکب‌های مردمی، اما صحنه‌ای دل‌نشین‌تر از همه، چشم‌های هر رهگذری را به خود خیره می‌کرد. پسر جوانی، با چشمانی که از شوق می‌درخشید، در کنار موکب ایستاده بود و با دستانی که می‌لرزید اما مصمم بود، اسپند دود می‌کرد. دود خوش‌بوی اسپند، مانند قلبی که برای مسافر می‌تپد، در فضای شهر می‌پیچید و زائران را از میدان امام‌حسین(ع) بدرقه می‌کرد.

این، رسم دیرینه‌ی ایرانیان است؛ رسمی که می‌گوید برایِ مسافر، اسپند دود کن تا چشم زخم از او دور شود و راهش، به خیر و سلامت باشد. اما اینجا، رسمی دیگر معنا می‌یابد؛ بدرقه‌ای که با دود اسپند، دعایی است برای دل‌هایی که به سمت حرم حسینی روانه شده‌اند. و چه مسافری عزیزتر از مسافر حسینی؟ و چه مقصدی، بهتر و والاتر از امام حسین(ع)؟

پسر جوان، با هر پُفِ اسپند، زیر لب زمزمه‌ای می‌کرد که انگار دعایی برای تمام کاروان بود. نزدیکش رفتم و پرسیدم: «برای چه کسی اسپند دود می‌کنی؟» لبخندی از ته دل زد و گفت: «برای همه‌ی زائرانی که به سمت حرمِ عبدالعظیم می‌روند. برای اینکه بدانند، ما که جاماندیم، اما دل‌هایمان، همراهشان است...»

 در آن لحظه، بوی اسپند را با عطر عشق، یکی دیدم. دودی که به آسمان می‌رفت، گویی داشت دل‌های جاماندگان را به سمت کربلا، روانه می‌کرد...

روایت جاماندگانی که با پای دل، راهی کربلا شدند

از کربلا تا قدس و ایران؛ یک راه، یک عشق، یک هدف

در میان این دریای بی‌کران جمعیت، شرکت‌کنندگان مراسم پیاده‌روی جاماندگان اربعین در تهران، نه فقط با پای خود، که با دل خود، مسیر کربلا را به راه شهدای جنگ‌های اخیر گره زده بودند. آنها با چشمانی باز و دلی آگاه، فلسفه‌ی هر دو مسیر را یک چیز می‌دانستند: دفاع از مظلوم، ایستادگی در برابر ظلم و حرکت در مسیر شهادت. گویی که از عاشورا تا امروز، از کربلا تا غزه و قدس و ایران، یک خون در رگ‌های تاریخ جاری است و یک پیام، از ته دل زمانه، طنین‌انداز: «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی» همچنان بی‌پاسخ نمانده است.

امسال اما، این پیوند، رنگی دیگر داشت. رنگی از خون تازه‌ی شهیدانی که در جنگ‌های جدیدی که بر ایران اسلامی تحمیل شد، جان خود را در راه ولایت و مکتب حسین(ع) فدا کردند. جنگی که با توطئه‌های دشمنانِ قسم‌خورده، بر این مرز و بوم تحمیل شد و در میان این طوفان سخت و بی‌امان، خورشید ولایت، در قامت رهبر شهید، آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای، با خون پاک خود، بر بلندای این مسیر، درخشید و ماندگار شد. شهادت ایشان، نه پایان راه، که آغاز فصلی تازه از جهاد مستمر در مسیر حسین(ع) بود و این جمعیت عظیم جاماندگان، با تصاویر ایشان بر سینه و بر دست، با چشمانی که از اشک حسرت و شوق شهادت می‌درخشید، بیعتی دوباره با آرمان‌های ایشان و با مکتب حسین(ع) بستند.

یکی از زائرانِ جوان، در میان راه، با چشمانی که از اشک و شوق می‌درخشید و تصویر رهبر شهید را بر سینه داشت، می‌گوید: «ما امروز، با هر قدمی که برمی‌داریم، به رهبر شهیدمان و به دیگر شهدای ایران سلام می‌دهیم. آنها، ادامه‌دهندگان راه حسین(ع) هستند. همان‌طور که امام ما در کربلا در برابر ظلم ایستاد، آنها هم امروز، در برابر ظلم تاریخ ایستاده‌اند. ما جاماندگان اربعین، جاماندگان این کاروان عظیم شهادت نیستیم؛ ما با دل خود، در کنارآنها هستیم و تا آخرین قطره‌ی خون، پای این راه و پای ولایت ایستاده‌ایم...»

و جمعیت، با فریاد «لبیک یا حسین» و «لبیک یا خامنه‌ای»، پاسخ او را دادند؛ گویی که در آن لحظه، مرزهای جغرافیا فرو ریخته بود و همه، در یک صف واحد، در برابر ظلم جهانی ایستاده بودند. از کربلا تا قدس، از تهران تا غزه، از نجف تا ایران، این راه، یک راه است و این عشق، یک عشق. راهی که با خون حسین(ع) آغاز شد، با خون شهدای مقاومت تداوم یافت و با خون پاک رهبر شهید، تا ابد، جاری و ماندگار خواهد ماند.

روایت جاماندگانی که با پای دل، راهی کربلا شدند

خیابان فدائیان اسلام؛ کربلای کوچک در دل تهران

در گوشه‌ای دیگر از پایتخت، خیابان فدائیان اسلام، خودش شده بود یک کربلای کوچک. اجتماع مردمی جاماندگان اربعین در این خیابان، با برپایی گیت مرزی نمادین، حال‌وهوای عبور از مرزهای عراق را برای زائران تهرانی، زنده کرده بود. گویی که با گذر از این گیت نمادین، زائران از تهران عبور می‌کردند و وارد سرزمینی می‌شدند که بوی کربلا می‌داد؛ سرزمینی که در آن، عشق، مرز نمی‌شناسد و دل‌های جامانده، خود را به حرم حسینی می‌رسانند.

در امتداد این خیابان، موکب‌های فرهنگی و قرآنی، چادرهای خود را گشوده بودند و با برپایی حلقه‌های نورانی تلاوت قرآن، زائران را به مهمانی کلام خدا دعوت می‌کردند.

یکی از زائران که تازه از گیت مرزی نمادین عبور کرده بود، با چشمانی که از شوق و اشک می‌درخشید، می‌گوید: «انگار که واقعاً از مرز رد شده‌ام. اینجا، همه‌چیز بوی کربلا می‌دهد. گیت مرزی، موکب‌ها، قرآن‌هایی که خوانده می‌شود، حتی بوی چای عراقی... همه‌چیز، دارد به من می‌گوید که جاماندگی، پایان راه نیست؛ می‌شود در همین تهران، با تمام وجود، حسین(ع) را زیارت کرد...»

روایت جاماندگانی که با پای دل، راهی کربلا شدند

دمام‌زنی و عزاداری؛ ضرب آهنگ عشق در رگ‌های تهران

در بخش‌هایی از این مسیر طولانی و پر از شور و اشک، صدای دمام‌زنی و عزاداری، چونان ضربان یک قلب بزرگ، در رگ‌های تهران طنین‌انداز شد. گروه‌های عزادار، با دمام‌هایی که هر کدام، روایتی از حماسه‌ی کربلا داشتند، در کنار جمعیتِ پیاده‌رو، به حرکت درآمدند و با نوای حماسی خود، حال‌وهوای عزاداریِ سیدالشهدا(ع) را در میان خیل عاشقان حسینی، زنده کردند.

ضرب دمام‌ها، همچون قلب‌هایی که یکصدا می‌تپیدند، با گام‌های استوار زائران، هماهنگ شده بود. هر ضربه، یادآور آن روزهای خونین کربلا بود؛ روزهایی که در آنها، عشق، با ضرب شمشیر و نیزه، معنا می‌شد و امروز، با ضرب دمام و سینه، بازخوانی می‌گردید. نوای حماسی آنها، چنان در دل جمعیت نفوذ می‌کرد که گویی همه، یک تن شده بودند و یک دل، برای اربابِ خود می‌تپید.

روایت جاماندگانی که با پای دل، راهی کربلا شدند

پایان راه در ظهر اربعین؛ وقتی اشک، جای قدم نشست

ساعت‌ها از حرکت این کاروان عظیم عاشقان می‌گذشت. آفتاب سوزان ظهر اربعین، بر سیلاب سیاه‌پوشان جامانده می‌تابید، تا اینکه سرانجام، جمعیت عزادار تهرانی، به حرم مطهر حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) در شهرری رسیدند. آنجا، در سایه‌ی این حرم آشنا و نورانی، که خود، یادآور غربت خاندان رسالت بود، همه، در کنار هم، صف‌های نماز جماعت ظهر اربعین را برپا کردند.

اذان ظهر اربعین، در صحن این حرم ملکوتی طنین‌انداز شد و دل‌ها، یکصدا، به آسمان این حرم مقدس، پرواز کردند. نمازی که در این لحظه‌ی پایانی، اقامه شد، نه فقط پایان یک راهپیمایی، که تجدید بیعتی دوباره با آرمان‌های حسین(ع) بود. دست‌هایی که به دعا برداشته شد، گویی با همان دستان بریده‌ی علمدار کربلا، بیعت می‌بستند و دل‌هایی که در سجده‌های طولانی، بر خاک این حرم مقدس نهاده شدند، گویی با همان دل‌های سوخته‌ی خاندان وحی، هم‌نوا شده بودند.

با پایان این نماز جماعت ظهر اربعین، راهپیمایی سالانه‌ی جاماندگان اربعین تهران، در همین ظهر عاشقانه، به پایان رسید. اما پایان این مسیر، هرگز به معنای پایان عشق نبود؛ این پایان، آغازی دوباره بود برای دل‌هایی که در این روز خاص، از حسرت نرفتن، به افتخار ماندن رسیده بودند. جاماندگانی که با هر قدم، با هر اشک، با هر سجده و با هر دعا، به خود و به همه ثابت کردند که عشق حسین(ع)، نه به جغرافیا، که به دل‌ها گره خورده است.

در گوشه‌ای از حرم، پیرمردی را دیدم که با چشمانی اشک‌بار، دست به سوی آسمان برداشته بود و زیرلب زمزمه می‌کرد: «خدایا... اگر نرسیدیم، اما خواستیم... اگر جاماندیم، اما عاشق بودیم... قبول کن، به حقِ حسین(ع) قبول کن...»

در آن لحظه، با دلی لبریز از اشک و شوق، از حرم بیرون آمدم. در حالی که آفتاب سوزان ظهر اربعین، بر گنبد طلایی حرم عبدالعظیم(ع) می‌تابید و نور آن، چونان نویدی از قبولی این عاشقانه‌های جامانده، در دل آسمان تهران، می‌درخشید.

کد مطلب 993711

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.