به گزارش خبرگزاری ایمنا، هنوز هوا کامل روشن نشده است و جاده، آرامآرام زیر قدمهای زائرانی که از دور و نزدیک آمدهاند، جان میگیرد. صدای قدمها با زمزمه دعاها در هم میآمیزد و گاهی از میان جمعیت، صدای صلواتی بلند میشود و در امتداد مسیر میپیچد؛ چند قدم آنطرفتر، زائری خسته روی صندلی موکب نشسته، لیوانی آب در دست دارد و به رفتوآمد آدمها خیره شده است.
یکی کودک خوابآلودش را در آغوش گرفته و دیگری دست پیرمردی را گرفته تا از میان موج جمعیت عبور کند. اینجا هرکس داستانی دارد؛ داستانی که شاید از کیلومترها دورتر آغاز شده و حالا در این مسیر، میان خستگی پاها و آرامش دل، خودش را روایت میکند.
در میان این همه آدم، گاهی نگاهها برای لحظهای مکث میکند؛ گویی هر زائر چیزی را در این مسیر جستوجو میکند که شاید در زندگی روزمره، میان شتاب روزها و هیاهوی شهر، فرصت پیدا کردنش را نداشته است. یکی برای آرام شدن آمده، دیگری برای ادای یک نذر، یکی به یاد عزیزی که دیگر نیست و دیگری برای یافتن جوابی که مدتهاست در ذهنش تکرار میشود.
بعضیها میگویند آمدهاند زیارت، بعضی میگویند آمدهاند دلشان را سبک کنند و بعضی فقط میگویند نمیدانم چرا آمدم، اما باید میآمدم. شاید اربعین برای بسیاری از زائران، پیش از آنکه یک مقصد باشد، یک پرسش باشد؛ پرسشی ساده، اما عمیق که من برای چه آمدم؟
اربعین، فقط حکایت پیمودن یک مسیر طولانی نیست، حکایت آدمهایی است که بخشی از زندگی خود را در میان همین قدمها مرور میکنند. آدمهایی که گاهی از شهر و خانه و خانواده فاصله میگیرند تا به چیزی نزدیکتر شوند که در هیاهوی زندگی روزمره از آن دور ماندهاند؛ به خودشان، به خاطراتشان، به امیدهایشان و به معنایی که شاید مدتهاست جستوجویش میکنند.
پیادهروی اربعین برای بسیاری از زائران، فرصتی برای مکث است؛ مکثی در میانه زندگی. فرصتی برای اینکه انسان چند روز از سرعت همیشگی فاصله بگیرد، تلفن همراهش را کنار بگذارد، کمتر به ساعت نگاه کند و بیشتر به دلش گوش بدهد. شاید همین قدمهای تکرارشونده، همین خستگی و همین ساعتها راه رفتن، فرصتی فراهم کند تا آدم با خودش خلوت کند و به پرسشهایی فکر کند که در زندگی عادی جایی برای شنیدنشان نیست.
در این مسیر، آدمها با انگیزههای متفاوتی قدم برمیدارند؛ برای یکی، اربعین ادامه یک عهد قدیمی است و برای دیگری، آغاز یک راه تازه، یکی با نذر آمده و دیگری با دلتنگی، یکی میخواهد برای بیماری عزیزش دعا کند و دیگری میخواهد از سنگینی یک غم قدیمی کم کند و برخی هم شاید خودشان دقیق ندانند چرا راهی شدهاند، فقط احساس کردهاند باید بیایند و دلشان را به این مسیر بسپارند.
پشت هر قدم، روایتی پنهان است و پشت هر چهره، قصهای که شاید در شلوغی جمعیت دیده نشود. اربعین برای هر زائر معنایی متفاوت دارد، اما در میان همه این تفاوتها، یک نقطه مشترک وجود دارد؛ شاید آرامش باشد، شاید امید، شاید یک پاسخ یا حتی فقط چند لحظه سبک شدن.

باید دل به کسی سپرد که خودش بزرگترین پناه دلهای خسته است
برای بعضی آدمها، سفر از جایی شروع میشود که دیگر توان ادامه دادن به شکل سابق را ندارند، نه اینکه راهی برای رفتن نباشد، بلکه دلشان دیگر با همان قدمهای قبلی همراهی نمیکند. گاهی انسان در میان شلوغی زندگی، خودش را گم میکند؛ میان کارهای ناتمام، نگرانیهای فردا و خستگیهای انباشته، آن وقت شاید یک سفر لازم باشد؛ سفری که قرار نیست فقط جغرافیای آدم را عوض کند، بلکه میخواهد چیزی را در درون او جابهجا کند.
برای هانیهسادات کمالی که مادر ۳ فرزند خردسال است، اربعین فرصتی بود برای اینکه چند روز از زندگی فاصله بگیرد و دوباره خودش را پیدا کند، او از دلیل قدم گذاشتن در جاده عشق به خبرنگار ایمنا میگوید: «امسال برای اولین بار تصمیم گرفتم به اربعین بیایم. راستش را بخواهید، مدتها بود احساس میکردم از خودم فاصله گرفتهام. زندگی خیلی سریع میگذشت؛ کار، دغدغه، فشارهای روزمره و فکرهایی که مدام در ذهنم تکرار میشد.
یک جایی به خودم آمدم و دیدم مدتهاست فقط دارم زندگی را اداره میکنم، اما خودم در این زندگی حضور ندارم. وقتی تصمیم گرفتم بیایم، نمیدانستم دنبال چه چیزی هستم؛ شاید دنبال آرامش بودم، شاید دنبال یک جواب، اما فقط میدانستم باید از این شلوغی فاصله بگیرم.
در مسیر که قدم گذاشتم، کمکم احساس کردم ذهنم آرامتر شده است. عجیب بود؛ هرچه بیشتر خسته میشدم، انگار درونم آرامتر میشد و اینجا فهمیدم گاهی لازم است آدم از همه چیز فاصله بگیرد تا بتواند دوباره خودش را ببیند.
نمیتوانم بگویم به تمام جوابهایی که میخواستم رسیدم، اما فکر میکنم پاسخ بعضی سوال هایم را پیدا کردم. فهمیدم همیشه لازم نیست برای هر چیزی جواب قطعی داشته باشم. گاهی همین که آدم بداند هنوز امید دارد، همین که بداند میتواند دوباره شروع کند، کافی است. من برای پیدا کردن آرامش آمدم و حالا با دلی آرامتر بازمیگردم.
من وقتی راهی اربعین شدم، بیشتر از هر چیز دنبال آرامش بودم؛ دنبال اینکه چند روز از شلوغی زندگی فاصله بگیرم و کمی با خودم خلوت کنم. اما در طول مسیر فهمیدم آرامشی که دنبالش میگشتم، شاید همین نزدیکیها بود؛ در نام حسین(ع)، در سلامهایی که زائران زیر لب میگفتند و در قدمهایی که برای رسیدن به کربلا برداشته میشد.
هرچه بیشتر در این مسیر پیش رفتم، احساس کردم دلم بیشتر به حسین(ع) گره خورده است. وقتی به مظلومیت او و یارانش فکر میکنم، به اینکه چگونه در سختترین لحظهها از حق و حقیقت دست نکشیدند، غم بزرگی در دلم مینشیند، اما در کنار آن غم، امید عجیبی هم پیدا میکنم.
انگار به خودم میگویم اگر حسین(ع) با آن همه مظلومیت، هنوز بعد از قرنها اینچنین دلها را زنده میکند، پس برای ما هم همیشه راهی برای امید و دوباره شروع کردن وجود دارد. من اینجا فهمیدم گاهی آدم برای پیدا کردن آرامش، باید دلش را به کسی بسپارد که خودش بزرگترین پناه دلهای خسته است و من دلم را به حسین(ع) سپردم.»

تمام مسیر را به یاد او قدم برداشتم
گاهی یک سفر با یک جای خالی آغاز میشود؛ جای خالی کسی که روزی کنار آدم راه میرفت و حالا دیگر نیست. بعضی آدمها به اربعین میآیند تا زیارت کنند، اما بعضیها در میان این جمعیت، به دنبال چهرهای آشنا میگردند که سالهاست در قاب خاطراتشان مانده است.
برای آنها مسیر، فقط راه رسیدن نیست؛ راهی است برای دوباره زنده کردن خاطره کسی که نبودنش هنوز باورپذیر نیست و هر قدم میتواند یادآور یک جمله، یک لبخند یا یک دعای قدیمی باشد، شیدا حسینی امسال به یاد مادر خود قدم در مسیر رسیدن به یار گذاشته بود و اینگونه به خبرنگار ایمنا میگوید: «من امسال به یاد مادرم به اربعین آمدم. مادرم همیشه آرزو داشت یکبار این مسیر را پیاده برود، اما قسمت نشد. چند سال پیش از دنیا رفت و این آرزو هم با او نیمهتمام ماند.
بعد از فوتش، هر سال اربعین که میشد، بیشتر به این فکر میکردم که اگر بود، الان کجا بود و چه حالی داشت. امسال تصمیم گرفتم به جای او بیایم و در تمام مسیر احساس میکردم مادرم همراهم است. هرجا خسته میشدم، با خودم میگفتم اگر مادر بود، میگفت ادامه بده و هرجا سفرهای پهن بود و کسی غذا تعارف میکرد، یاد مهربانیهای خودش میافتادم.
واقعیت این است که آدم وقتی عزیزی را از دست میدهد، هیچوقت از دلتنگی او خلاص نمیشود، فقط یاد میگیرد چطور با این دلتنگی زندگی کند. من آمدم اینجا تا بخشی از دلتنگیام را با خودم به این مسیر بیاورم و سبکتر برگردم. دلم میخواست به مادرم بگویم که بالاخره آرزویش را زندگی کردم. شاید او اینجا کنار من نبود، اما من تمام مسیر را به یاد او قدم برداشتم.
من امسال بیشتر از هر چیز با دلتنگی به این مسیر آمدم؛ دلتنگی برای مادرم که دیگر کنارم نیست و آرزوی آمدن به اینجا را با خودش برد. هر قدمی که برداشتم، انگار بخشی از خاطرات او را با خودم حمل میکردم، اما در میان این همه دلتنگی، نام حسین(ع) برای من آرامش داشت.
وقتی به کربلا فکر میکنم، به غربت و مظلومیت امام حسین(ع) و یارانش، به آن همه داغ و مصیبت، احساس میکنم غم من در برابر آن مصیبت بزرگ، شکل دیگری پیدا میکند. حسین (ع) را دوست دارم، چون با مظلومیتش به ما یاد داد که حتی در سختترین لحظهها هم میشود به خدا و آینده امیدوار ماند. من در این مسیر، هم برای مادرم گریه کردم و هم برای حسین(ع)؛ اما عجیب این بود که هرچه بیشتر گریه کردم، دلم آرامتر شد.
احساس کردم شاید مادرم را نمیتوانم دوباره در کنار خودم داشته باشم، اما میتوانم با یاد او و با عشق به حسین(ع) زندگی کنم و حالا حس میکنم بخشی از دلتنگیام را در این راه جا گذاشتهام و با دلی آرامتر برمیگردم.»

روزهای سختی که با امید و عشق به حسین (ع) سحر شد
برای برخی، اربعین از یک نذر آغاز میشود؛ از یک شب سخت، از یک بیماری، از یک ترس یا از لحظهای که انسان دستش از همه جا کوتاه میشود و تنها چیزی که برایش میماند، امید است.
نذرها گاهی فقط وعدهای برای انجام یک کار نیستند؛ گاهی پلی هستند میان ترس و امید، میان لحظهای که انسان چیزی را از دست رفته میبیند و روزی که دوباره به زندگی لبخند میزند. بعضی زائران سالها بعد، هنوز آن لحظه را به یاد دارند؛ لحظهای که قول دادند اگر گرهای باز شد، راهی این مسیر شوند.
طاها ابوطالبی که جوانی ۲۸ ساله است، به خبرنگار ایمنا این چنین درباره نذر اربعین خود میگوید: «من به خاطر نذری که کرده بودم آمدم. چند سال پیش یکی از نزدیکترین اعضای خانوادهام بیمار شد و شرایط خیلی سختی داشتیم. پزشکان هم گفته بودند وضعیتش جدی است.
آن روزها احساس میکردم هیچ کاری از دستم برنمیآید. فقط دعا میکردم و از خدا میخواستم یک فرصت دوباره به ما بدهد. همان روزها با خودم عهد کردم اگر حالش خوب شود، اربعین، با پای پیاده راهی کربلا شوم.
حالش بهتر شد و امسال بالاخره توانستم به قولی که داده بودم عمل کنم. وقتی وارد مسیر شدم، حس عجیبی داشتم. انگار تمام آن روزهای سخت دوباره جلوی چشمم آمد، با خودم گفتم شاید اگر آن روزها را تجربه نکرده بودم، امروز اینقدر قدر این لحظه را نمیدانستم.
من برای تشکر آمدم. برای اینکه بگویم چطور امید و عشق به حسین (ع) برای من معنا دارد و هر قدمی که در این مسیر برداشتم، به یاد آن روزهای سخت بود و هر بار که خسته شدم، با خودم گفتم من برای یک خواسته بزرگتر از خستگی اینجا هستم.
من با یک نذر به اربعین آمدم، اما حالا احساس میکنم این سفر برای من چیزی فراتر از ادای یک نذر بود. من در این مسیر، بیشتر از همیشه به حسین(ع) فکر کردم؛ به امامی که خودش و عزیزترین کسانش را در راه حقیقت فدا کرد و با وجود آن همه مظلومیت، نامش بعد از قرنها هنوز امید را در دل آدمها زنده میکند.
وقتی به یاران حسین(ع) فکر میکنم، به وفاداریشان، به اینکه تا آخرین لحظه کنار امامشان ماندند، احساس میکنم خستگیهای من در برابر آن همه ایستادگی، چیزی نیست. من هر قدمی که برداشتم، با خودم گفتم این راه را برای حسین(ع) میروم؛ برای کسی که به من یاد داد امید یعنی حتی وقتی همه چیز سخت شده، هنوز میتوان به خدا دل بست.
شاید من برای تشکر از برآورده شدن یک خواسته به اینجا آمدم، اما در طول مسیر فهمیدم بزرگترین چیزی که میتوانم از حسین(ع) بگیرم، همین امید است؛ امیدی که اجازه نمیدهد آدم در سختیها دلش را ببازد.»

خستگیهایی که در مسیر رسیدن به حسین (ع) پایان یافت
گاهی انسان به اربعین میآید، نه با یک سوال بزرگ، بلکه با یک دل خسته. خستگیهایی که همیشه از جنس راه رفتن نیستند؛ گاهی آدم از غم، از اضطراب، از تنهایی یا از جنگیدنهای طولانی خسته میشود و این خستگیها را نمیتوان با چند ساعت خواب برطرف کرد. بعضی زخمها به زمان و آرامش نیاز دارند و شاید برای همین است که برخی زائران میگویند اربعین برایشان شبیه یک پناهگاه است؛ جایی که میتوانند برای چند روز همه چیز را زمین بگذارند و به عشق حسین (ع) نفس بکشند.
سیما گودرزی که جوانی ۲۳ ساله است، به خبرنگار ایمنا میگوید: «من راستش با حال خوبی به این سفر نیامدم؛ چند ماه سخت را پشت سر گذاشته بودم و از نظر روحی خیلی خسته بودم. مشکلاتی داشتم که نمیتوانستم با کسی دربارهشان صحبت کنم، به ظاهر همه چیز عادی بود، اما درونم آرام نبود.
یکی از دوستانم پیشنهاد داد با هم به اربعین برویم. اولش مردد بودم، اما بعد گفتم شاید همین سفر چیزی باشد که به آن نیاز دارم. در مسیر، یک اتفاق ساده برایم خیلی مهم بود؛ یک شب در موکب نشسته بودم و خیلی خسته بودم. پیرمردی آمد و بدون اینکه من را بشناسد، برایم چای آورد و گفت خسته نباشی زائر و همین دو کلمه ساده انگار بار بزرگ خستگی را از شانه من برداشت که مدتها بود با خودم به همراه داشتم.
من وقتی به اربعین آمدم، حال دلم خوب نبود؛ خستگیهایی داشتم که با خواب و استراحت از بین نمیرفت، اما در این مسیر، هر بار که نام حسین(ع) را شنیدم، احساس کردم چیزی درونم آرام میشود.
شاید برای خیلیها فقط یک نام باشد، اما برای من حسین(ع) یعنی پناه، یعنی کسی که میتوانم با تمام خستگیها و غمهایم به او فکر کنم و احساس کنم هنوز جایی برای امید هست. وقتی به مظلومیت حسین(ع) و یارانش فکر میکنم، قلبم میگیرد؛ اینکه چگونه در آن سرزمین غریب، با آن همه مصیبت ایستادند و تسلیم نشدند، برای من همیشه تکاندهنده است.
من در این سفر فهمیدم شاید مشکلات زندگیام همانطور که بودند باقی بمانند، اما نگاه من به آنها میتواند تغییر کند. دلم در این مسیر با حسین(ع) آرام گرفت؛ با اشک، با دعا و با همین قدمهایی که شاید کوچک باشند، اما برای من معنای بزرگی دارند و حالا احساس میکنم وقتی برگردم، هرچقدر هم زندگی سخت باشد، دیگر مانند قبل از سختیها نمیترسم، چون یاد گرفتهام امید را از کسی بخواهم که خودش نماد ایستادگی و آزادگی است.»

گمشدهای که در مسیر اربعین حسینی پیدا شد
گاهی اربعین برای کسی است که هنوز نمیداند چرا آمده است؛ نه نذری دارد، نه پاسخ مشخصی، نه داستانی که بتواند از ابتدا تا انتها تعریفش کند. فقط یک احساس مبهم در دل داشته که او را راهی کرده است؛ احساسی شبیه دعوتی که نمیشود دقیق توضیحش داد.
شاید بعضی سفرها را نمیتوان پیش از رفتن فهمید، باید قدم گذاشت، باید راه رفت، باید میان جمعیت گم شد تا شاید در نهایت، چیزی در درون آدم پیدا شود که خودش هم نمیدانسته گمشدهاش بوده است.
سیاوش نصر، نوجوانی ۱۶ ساله است که خود نمیدانست گمشدهای دارد، اما حالا گمشده خود را در سفر اربعین یافته است و اینگونه به خبرنگار ایمنا میگوید: «اگر از من بپرسید چرا یه سفر اربعین رفتم، جواب مشخصی ندارم. شاید عجیب باشد، اما من بدون اینکه دلیل خیلی مشخصی داشته باشم، تصمیم گرفتم بیایم. دوستانم میآمدند و من هم گفتم این بار همراهشان میشوم.
قبل از سفر فکر میکردم چند روزی است که میروم و برمیگردم و تمام، اما وقتی وارد مسیر شدم، حس کردم اتفاقی درونم در حال افتادن است. من آدمی نیستم که خیلی احساساتم را نشان بدهم، اما در مسیر کربلا چند بار بیاختیار گریه کردم، نمیدانم چرا. شاید به خاطر دیدن آدمهایی بود که با وجود خستگی به هم کمک میکردند، شاید به خاطر پیرمردها و بچههایی که در این مسیر بودند و شاید هم به خاطر خودم.
در طول مسیر خیلی فکر کردم که من برای چه آمدهام، هنوز هم شاید جواب دقیقی نداشته باشم، اما فکر میکنم بخشی از جواب را پیدا کردهام. من آمده بودم ببینم که آیا هنوز میتوانم امیدوار باشم و حالا احساس میکنم جوابم مثبت است.
اربعین برای من شروع یک اتفاق تازه است، شاید وقتی برگردم، خیلی چیزها همان چیزهای قبلی باشند، اما خودم دیگر همان آدم قبل نباشم. من آمدم که جواب پیدا کنم و حالا فکر میکنم مهمتر از جواب، این بود که دوباره یاد بگیرم سوال بپرسم.
من شاید وقتی به اربعین آمدم، خودم هم دقیق نمیدانستم دنبال چه چیزی هستم، اما در طول مسیر فهمیدم دلم مدتها بود دنبال حسین(ع) میگشت. دنبال کسی که وقتی نامش را میشنوم، بغضی در گلویم مینشیند و همزمان دلم آرام میشود.
نمیتوانم مظلومیت حسین(ع) و یارانش را تصور کنم؛ اینکه چگونه در آن روز بزرگ، عزیزترین آدمهای زندگیشان را از دست دادند و با این حال، حقیقت را رها نکردند. هرچه بیشتر درباره کربلا فکر کردم، بیشتر احساس کردم عشق به حسین(ع) فقط یک احساس نیست؛ چیزی است که به آدم امید میدهد، حتی وقتی خودش نمیداند از زندگی چه میخواهد.
من در این سفر شاید پاسخ همه سوال هایم را پیدا نکردم، اما فهمیدم دلم به چه کسی آرام میشود. فهمیدم هر وقت خسته میشوم، هر وقت دلم میگیرد و هر وقت از آینده میترسم، نام حسین(ع) برایم یعنی هنوز میشود امیدوار بود. شاید برای همین است که وقتی از این مسیر برگردم، احساس میکنم چیزی درونم تغییر کرده است؛ انگار بخشی از دلم را در کربلا جا گذاشتهام و بخشی از آرامش کربلا را با خودم به خانه میبرم.»

دلها از این جاده سبکتر بازمیگردد
شاید اربعین را نتوان فقط با تعداد قدمها، کیلومترهای پیمودهشده یا مقصدی که در انتهای مسیر قرار دارد، اندازه گرفت. این سفر برای هرکس معنایی دارد که شاید تنها خودش بتواند آن را بفهمد. یکی با امید آمده و دیگری با دلتنگی، یکی برای ادای عهدی قدیمی و دیگری برای پیدا کردن راهی تازه، اما در میان همه این روایتها، چیزی مشترک است؛ اینکه آدمها گاهی برای پیدا کردن پاسخ، باید راه بیفتند.
در مسیر اربعین، شاید کسی پاسخ همه پرسشهایش را پیدا نکند، اما بسیاری از آدمها با پرسشهای تازهای به خانه برمیگردند؛ پرسشهایی که شاید عمیقتر و انسانیتر باشند. شاید بفهمند آرامش همیشه در رسیدن نیست و گاهی در همین قدم برداشتن است. شاید بفهمند بعضی دلتنگیها قرار نیست تمام شوند و بعضی غمها قرار نیست فراموش شوند، فقط میتوان آنها را با خود به راه برد و سبکتر ادامه داد.
اینجا میان جمعیتی که از میلیونها انسان شکل گرفته است، هرکس با خودش تنهاست و در عین حال، هیچکس تنها نیست. دستی برای بلند کردن خستگی هست، لیوانی آب برای تشنگی، جایی برای نشستن و گاهی یک جمله ساده از زبان یک غریبه که میتواند تمام خستگی یک روز را از تن آدم بیرون کند و شاید راز این مسیر همین باشد؛ اینکه انسان در میان انبوه آدمها، دوباره معنای انسان بودن را تجربه میکند.
و سرانجام، وقتی مسیر تمام میشود و زائر به خانه بازمیگردد، شاید مهمترین چیزی که با خود میآورد، پاسخ یک پرسش نباشد. شاید چیزی شبیه یک حس باشد؛ حسی که نمیتوان بهراحتی توضیحش داد. اینکه چند روز، از خودت فاصله گرفتی تا دوباره خودت را پیدا کنی، چند روز راه رفتی تا شاید دلت به جایی برسد که پاهایت نمیتوانستند و شاید اربعین برای بعضیها همین باشد؛ سفری برای رسیدن به یک مقصد، اما سفری عمیقتر برای رسیدن به خویشتن. سفری که با یک سوال آغاز میشود که «من برای چه آمدم؟» و شاید پاسخ آن، نه در پایان راه، بلکه در تکتک قدمهایی باشد که در این مسیر برداشته شده است.

نظر شما