به گزارش خبرگزاری ایمنا از لرستان، گاهی یک خبر نه با اعداد و ارقام بزرگ، بلکه با چند خط نوشته از زبان یک کودک، توجه افکار عمومی را به خود جلب میکند. نامهای کوتاه که کنار یک کارتن خوراکی قرار گرفت و مقصدش رزمندگانی بودند که شبانهروز پای لانچرهای موشکی از امنیت کشور پاسداری میکنند، چند روز بعد به دست فرمانده نیروی هوافضای سپاه رسید و پاسخی که به آن داده شد، رؤیای چند ساله نویسنده کوچک آن را به واقعیت تبدیل کرد.
محمد عالیپور، دانشآموز ۹ ساله خرمآبادی، ماهها پول توجیبی و عیدیهایش را برای سفر اربعین پسانداز کرده بود، اما تصمیم گرفت پیش از آنکه به آرزوی خود برسد، همه آن را صرف خرید خوراکی برای رزمندگان هوافضای سپاه کند؛ تصمیمی که نه خودش و نه خانوادهاش تصور نمیکردند به یکی از روایتهای پر بازنشر این روزهای رسانهها و فضای مجازی تبدیل شود.

در بخشی از پاسخ سردار سیدمجید موسوی به محمد آمده است: «از تو ممنونم؛ نه فقط برای هدیهات، بلکه برای لبخندی که بر لبانم نشاندی و امیدی که در دلم زنده کردی.» هدیه نقدی فرمانده نیز سبب شد محمد برای نخستین بار راهی سفر اربعین شود و به گفته خودش، «نائبالزیاره رزمندگان هوافضا و بچههای میناب» باشد.
برای شنیدن ناگفتههای این ماجرا با با منصور عالیپور، پدر محمد به گفتوگو نشستیم. او که کارمند دانشگاه لرستان است، میگوید: محمد برای نخستین بار توفیق زیارت اربعین را پیدا کرده است؛ سفری که سالها آرزوی آن را داشت.

عالیپور میافزاید: محمد از چند سال قبل همیشه میگفت چرا من نباید به کربلا بروم. هر سال با نزدیک شدن به اربعین، اشتیاقش بیشتر میشد، اما واقعیت این بود که من نگران گرمای عراق و سختی مسیر برای یک کودک بودم. به او میگفتم انشاءالله وقتی بزرگتر شدی با هم میرویم.
اما این پاسخ، محمد را از آرزویش منصرف نکرد. به گفته پدر، سال گذشته پس از آنکه نتوانست همراه خانواده به کربلا برود، تصمیم گرفت خودش هزینه سفرش را فراهم کند:«از همان موقع شروع کرد پول توجیبیها و عیدیهایش را جمع کردن. حتی یک ریال از آن را خرج نمیکرد. گاهی خواهر و برادرش شوخی میکردند و میگفتند ما را بستنی مهمان کن، اما جوابش همیشه این بود که اگر خرج کنم، از پول کربلایم کم میشود.»
پدر محمد ادامه میدهد: حدود پنج ماه است که فرزندش در کنار او در یکی از موکبها به مردم خدمت میکند و همین حضور، نگاه او را نسبت به اتفاقات اطرافش تغییر داده است:«شبها که از موکب برمیگشت، درباره رزمندگانی که پای لانچرها هستند زیاد سؤال میپرسید. از بچههای موکب شنیده بود که آنها شبانهروز در حال انجام مأموریت هستند و برای امنیت کشور زحمت میکشند. کمکم این موضوع برایش دغدغه شد؛ حتی نقاشیها و کاردستیهایش هم رنگ و بوی دیگری گرفت و بیشتر درباره موشکها و دفاع از کشور بود.»

به گفته عالیپور، چند روز پس از آغاز سال جدید، محمد تصمیمی گرفت که همه اعضای خانواده را غافلگیر کرد:««یک روز به من و مادرش گفت تصمیم گرفتهام پولهایی را که برای کربلا جمع کردهام، برای رزمندگان هوافضای سپاه خوراکی بخرم تا خوشحال شوند. ابتدا فکر کردیم یک تصمیم کودکانه است و شاید از آن منصرف شود، اما اصرار داشت. گفت بابا، بلند شو برویم فروشگاه.»
پدر محمد با لبخند، ذوق و شوق فرزندش را هنگام خرید به یاد میآورد و میگوید: «با دقت بین قفسهها میچرخید و خودش خوراکیها را انتخاب میکرد. بعضی انتخابهایش برایمان جالب بود. مثلاً تخمه آفتابگردان برمیداشت و میگفت خودم دوستش دارم، شاید بچههای پای لانچر هم دوست داشته باشند. بیسکویت، چیپس، ترد و خوراکیهای مختلف را با وسواس انتخاب کرد و همه را با پول خودش خرید.»
پس از بازگشت به خانه، خوراکیها در یک کارتن بستهبندی شد و محمد نیز نامهای خطاب به رزمندگان نوشت؛ نامهای که قرار بود همراه بسته به دست نیروهای مستقر در پای لانچرها برسد.
عالیپور میگوید: «بسته را از طریق یکی از دوستانمان که از نیروهای مخلص هوافضای سپاه بود، ارسال کردیم. محمد فقط یک خواهش داشت و آن هم این بود که این خوراکیها حتماً به دست همان رزمندگانی برسد که در مأموریت هستند.»
از نگاه خانواده، ماجرا همانجا پایان پیدا کرده بود، اما چند روز بعد اتفاقی رخ داد که هیچکس انتظارش را نداشت:« به ما خبر دادند که نامه محمد به دست سردار سیدمجید موسوی رسیده است. باورش برایمان سخت بود. بعد هم گفتند ایشان علاوه بر پاسخ به نامه، هدیهای هم برای محمد فرستادهاند تا بتواند به سفر اربعین برود. واقعاً شوکه شده بودیم. اصلاً فکر نمیکردیم این تصمیم ساده محمد چنین بازتابی پیدا کند.»

محمد نیز وقتی از احساسش پس از دریافت نامه سؤال شد، با همان سادگی کودکانه میگوید: «اصلاً فکر نمیکردم برایم نامه بفرستند. وقتی پیام را خواندم، انگار دنیا را به من داده بودند. دوست داشتم من هم سهمی در دفاع از کشورم داشته باشم. آنها برای ما جانشان را میگذارند و از ما دفاع میکنند. این خیلی کار بزرگی است.»
هدیه سردار موسوی، رؤیای چند ساله محمد را محقق کرد و او برای نخستین بار راهی سفر اربعین شد؛ سفری که به گفته پدر، برخلاف نگرانیهای اولیه، با شور و شوق فراوان همراه بود:«فکر میکردم در گرمای عراق اذیت شود، اما برعکس، جلوتر از همه حرکت میکرد. از مرز مهران مدام میپرسید چند کیلومتر دیگر تا کربلا مانده است. وقتی به حرم رسید، خوشحالیاش وصفنشدنی بود و در تمام مسیر میگفت کاش این سفر زود تمام نشود.»
یکی از خاطراتی که هنوز در ذهن پدر مانده، چفیهای است که محمد در تمام سفر همراه داشت:«گاهی به او میگفتم اگر گرم است، چفیه را بردار، اما قبول نمیکرد. میگفت میخواهم هر جا میروم آن را تبرک کنم و برای یادگاری نگه دارم.»

اما شاید ماندگارترین بخش این روایت، نه نامه محمد باشد و نه پاسخ فرمانده؛ بلکه جملهای است که این کودک در مسیر بازگشت بر زبان آورد.
منصور عالیپور میگوید: «در راه برگشت، وقتی به مهران رسیدیم، دوستان خبر دادند که داستان محمد در رسانهها و فضای مجازی بازتاب پیدا کرده است. به شوخی به او گفتم آقا محمد، دیگر سلبریتی شدهای و باید از تو امضا بگیریم. اما جوابش مرا شرمنده کرد. با خنده گفت: بابا، اینها همه دو روزه است و میگذره.»
شاید همین جمله، بیش از هر چیز دیگری شخصیت محمد را روایت کند؛ کودکی که با گذشتن از آرزویش برای خوشحال کردن دیگران، ناخواسته خود به بخشی از یکی از روایتهای ماندگار این روزهای اربعین تبدیل شد؛ روایتی که نشان میدهد گاهی یک نامه ساده، میتواند پلی میان دنیای کودکانه، ایثار و امید باشد.
نظر شما