همه جا کربلا همه جا نینوا

باید عشق حسین (ع) کنج دلت لانه کرده باشد که برای خدمت مرز و مکان و شب و روز نشناسی. برای آنها که با محبت اباعبدالله(ع) پا گرفته‌اند، فرقی نمی‌کند در موکب اربعینی خدمت کنند یا در خانه‌ آوار شده حاصل از جنگ. باید حسینی باشی تا بفهمی «همه جا کربلاست، همه جا نینواست.»

به گزارش خبرگزاری ایمنا، صدای خردشدن شیشه‌ها زیر کفش‌ها، سکوت وهم‌انگیز خانه را می‌شکست. موج انفجار دیوار حیاط را مثل یک تکه بیسکویت خرد کرده و شیشه‌های پذیرایی را تا عمق تاروپود فرش دستبافت فرو برده بود.

«علیرضا» روی زانو نشسته بود. چفیه‌اش را دور دهان بسته بود تا خاک آوار خفه‌اش نکند. با دست‌هایی که پر از خراش‌های ریز بود، تکه‌های خرد شده شیشه را از روی گل‌های قالی جمع می‌کرد. خورشید داغ رمضان از قاب خالی و کج شده پنجره می‌تابید وسط اتاق. علیرضا با پشت دست خاکی‌اش عرق پیشانی را گرفت. شوری عرق که روی لب‌های تشنه‌اش نشست، چشم‌هایش را بست.

همین شوری، همین آفتاب داغ و همین خستگی، چقدر آشنا بود. چشم‌هایش که بسته شد، صدای انفجارهای دوردست شهر در گوشش تبدیل شد به همهمه جاده نجف- کربلا. تصویرها مثل یک فیلم بی‌رنگ از جلوی چشمانش می‌گذشت.

مرداد پارسال بود. آفتاب عراق عمود می‌تابید روی سر زائران.«عمو رضا» با آن صورت آفتاب سوخته و حوله‌ای که دور گردن انداخته بود، پای دیگ‌های بزرگ قیمه ایستاده بود و با لهجه غلیظش داد می‌زد: «زائر امام حسین(ع) خوش آمدید»

کمی آن طرف‌تر، زیر سایه‌بان موکب،«احسان» همان فوق تخصص اطفال که در طول سال وقت سرخاراندن ندارد، روی دو زانو نشسته بود و با یک تشت آب ولرم، پاهای تاول زده یک پیرمرد زائر را می‌شست و باندپیچی می‌کرد. آنجا در جاده مشایه، خستگی معنا نداشت. هر کاری، حل شدن در یک اقیانوس بی‌انتها بود.

همه جا کربلا همه جا نینوا

جاده کربلا در محله‌های بی‌پناه شهر

صدای سرفه‌های خشک «زهراخانم» علیرضا را به حال خودش برگرداند. پیرزن صاحب‌خانه گوشه حیاط ویرانه‌اش کز کرده بود و به قاب عکس شکسته روی خاک‌ها نگاه می‌کرد. اینجا جاده کربلا نبود، اینجا یکی از محله‌های بی‌پناه شهر در میانه جنگ بود، جایی که موشک‌ها، حال‌وهوای رمضانی مردم را با بوی خون و تاروت تلخ کرده بود.

علیرضا بلند شد، متر مهندسی‌اش را از جیب درآورد. نگاهی به دیوار نیمه‌ریخته انداخت. آن طرف حیاط، احسان روپوش سفید بیمارستانی‌اش را با یک پیراهن خاکی عوض کرده بود. آستین‌ها را تا آرنج بالا زده بود و داشت فرغون پر از ملات را به زور از روی آجرها رد می کرد. زمانی که به او می‌گفتند:«دکترجان این کار شما نیست.» لبخند خسته‌ای می‌زد و می‌گفت:« توی بیمارستان قلب بچه‌ها رو درمان می‌کردم اما اینجا داریم قلب یه شهر رو احیا می‌کنیم، این ملات، همون شوک الکتریکیه!»

سراب‌هایی که سیراب شدند

صدای کشیده شدن آهن روی آهن آمد. عمو رضا بود که دستگاه فرزش را روشن کرد تا لولای شکسته در حیاط را ببرد. جرقه‌های طلایی فرز که به هوا پرید، ذهن علیرضا دوباره سفر کرد، این بار نه به جاده اربعین که به قلب روستاهای صفر مرزی. یاد تابستان دوسال پیش افتاد. بیابان‌های خشکی که حتی روی نقشه هم به سختی پیداشان می‌کردی. روستایی که بچه‌هایش با پای برهنه روی خاک داغ می‌دویدند و آب شربشان از گودال‌های گلی تامین می‌شد. یادش آمد که چه طور عمورضا و بچه‌های گروه هفت شبانه‌روز زمین سنگی را با کلنگ کندند و لوله‌های قطور آب را کیلومترها کشیدند تا به روستا برسد.

شیرآب که باز شد، صدای خنده‌های بچه‌های روستا که زیر فواره آب خنک می‌دویدند، تمام خستگی آن هفت روز را شست و برد. آنجا سقف موکبی در کار نبود اما لب‌های تشنه‌ای سیراب شد که ثوابش از دادن استکان چای موکب به زائران اباعبدالله(ع) کمتر نبود.

همه جا کربلا همه جا نینوا

وقتی مشایه حسینی‌تر از همیشه شده است

اربعین امسال هم بچه‌ها خودشان را به عراق رسانده‌اند. بوی اسفند، صداهای نوحه‌های عربی و غبار جاده نجف به کربلا همه جا را پر کرده است اما اربعین امسال برای علیرضا، دکتر احسان، عمو رضا و دیگر بچه‌های گروه جهادی شبیه به هیچ سال دیگری نیست.

امسال زمانی که دکتر احسان مرهمی بر پاهای تاول زده زائران می‌گذارد ناخودآگاه یاد زخم‌هایی می‌افتد که چند ماه پیش جنگ نابرابر بر جان هم‌وطنانشان نشانده بود. زمانی که عمو رضا دیگ بزرگ قیمه را هم می‌زند، چشم‌هایش از دود هیزم می‌سوزد اما دلش پر می‌کشد برای شب‌هایی که برای خانواده‌های آواره جنگ افطاری می‌پخت.

علیرضا تکیه داده به یکی از عمودها آهنی موکب و به سیل جمعیتی که به سمت کربلا می‌روند، نگاه می‌کند. امسال اتصال عجیبی بین جنگ، عاشورا و موکب در قلبش شکل گرفته است. او حالا با تمام وجود می‌فهمد که «همه جا کربلاست، همه جا نینواست». عاشورا روزی بود که خیمه‌ها سوختند، اما از دل همان خیمه‌های سوخته بزرگترین خیمه آزادگی تاریخ برپا شد.

آنها حالا فهمیده‌اند همان روزهای جنگ رمضان هم با هر آجری که با دهان روزه روی هم می‌گذاشتند، هر شیشه‌ای که جایگزین خرده‌شیشه‌های جنگ می‌کردند، درواقع داشتند مسیر پیاده‌روی خودشان را رج می‌زدند. جاده مشایه آنها چند ماه پیش شروع شده بود، آنجا که دشمن غاصب خانه‌های مردم را روی سرشان ویران کرده بود اما آنها نگذاشتند امید در دل مردم ویرانه شود.

کد مطلب 993138

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.