به گزارش خبرگزاری ایمنا، جنگ در غرب آسیا دیگر شبیه روزهای نخست نیست. اگر در نخستین مرحله، میدان اصلی رویارویی ایران و رژیم صهیونیستی بود، در مراحل بعدی پای بازیگران و جغرافیاهای تازهای به منازعه باز شد؛ از آمریکا و پایگاههای نظامی آن در منطقه گرفته تا تنگه هرمز، بابالمندب و اکنون اردن. این تغییر صرفاً به معنای افزایش تعداد بازیگران نیست؛ نشانهای است از اینکه منطق حاکم بر میدان نیز در حال دگرگونی است.
آنچه در تحولات اخیر بیش از هر چیز خودنمایی میکند، حرکت تدریجی جنگ از یک رویارویی محدود به یک منازعه چندلایه و منطقهای است؛ منازعهای که هر مرحله آن، مرزهای مرحله قبل را پشت سر گذاشته است. در این میان، ایران نیز تلاش دارد نشان دهد قرار نیست صرفاً در موقعیت واکنش به اقدامات طرف مقابل باقی بماند و زمان و دامنه درگیری را دیگران تعیین کنند.

از جنگ محدود تا منازعه چندجبههای
در جنگ ۱۲ روزه، تصویر کلی منازعه نسبتاً روشن بود؛ ایران و رژیم صهیونیستی در مرکز درگیری قرار داشتند و سایر بازیگران عمدتاً در حاشیه میدان یا در نقش پشتیبان و مداخلهگر ظاهر میشدند. اما با گذشت زمان، این معادله تغییر کرد.
در مرحله بعد، آمریکا عملاً بیش از گذشته در کانون رویارویی قرار گرفت و دامنه درگیری از مرزهای فلسطین اشغالی فراتر رفت. سپس تنگه هرمز به یکی از اصلیترین نقاط فشار تبدیل شد؛ جایی که اهمیت آن تنها نظامی نیست و هرگونه اختلال در آن میتواند پیامدهای مستقیم اقتصادی و انرژی برای منطقه و حتی اقتصاد جهانی داشته باشد.
اکنون نیز سخن از درگیریهایی در اردن، تحولات بابالمندب و نقشآفرینی بازیگران عربی و دیگر نیروهای منطقهای است. به این ترتیب، جنگ دیگر یک خط مستقیم میان دو طرف نیست؛ بلکه به شبکهای از نقاط درگیری تبدیل شده که هر کدام میتوانند جبههای تازه ایجاد کنند.
وقتی جغرافیای جنگ بزرگتر میشود
یکی از مهمترین ویژگیهای این مرحله، گسترش جغرافیایی میدان است. هرچه دامنه رویارویی گستردهتر میشود، نقاطی که پیشتر صرفاً «عمق راهبردی» یا مناطق پیرامونی محسوب میشدند، به بخشی از میدان اصلی تبدیل میشوند.
از هرمز در جنوب ایران تا اردن در غرب و بابالمندب در جنوب دریای سرخ، مجموعهای از نقاط راهبردی به یکدیگر متصل شدهاند. اهمیت این مسئله در آن است که کنترل یا تهدید هر یک از این گلوگاهها میتواند بر محاسبات طرفهای دیگر اثر بگذارد.
در چنین شرایطی، جنگ صرفاً بر سر تصرف یک نقطه یا انهدام یک هدف نظامی نیست؛ مسئله اصلی، ایجاد هزینه برای طرف مقابل و تغییر محاسبات اوست. به همین دلیل است که تنگهها، پایگاههای نظامی، مسیرهای انتقال انرژی و حتی زیرساختهای لجستیکی به بخشی از معادله جنگ تبدیل میشوند.

استراتژی «پاسخ» یا حرکت به سمت «ابتکار عمل»؟
در سالهای گذشته، الگوی غالب در واکنش نظامی ایران را میتوان در چارچوب «ضربه در برابر ضربه» توضیح داد؛ یعنی ابتدا حملهای صورت میگرفت و سپس ایران در مقام پاسخ، اهدافی را در جبهه مقابل هدف قرار میداد.
از حمله به پایگاه عینالاسد پس از شهادت سردار سلیمانی تا پاسخ ایران به حمله به کنسولگری جمهوری اسلامی در دمشق و رویاروییهای مستقیمتر با رژیم صهیونیستی، این الگو بارها خود را نشان داده است.
اما تحولات اخیر، دستکم در سطح تحلیل، این پرسش را مطرح کرده که آیا تهران در حال عبور از این الگو و حرکت به سمت راهبردی است که در آن «ابتکار عمل» اهمیت بیشتری پیدا میکند؟
حمله به پایگاه نیروهای آمریکایی در اردن، اگر همانگونه که منابع ایرانی اعلام کردهاند در واکنش به استمرار اقدامات آمریکا صورت گرفته باشد، از منظر راهبردی یک پیام مهم دارد: ایران میخواهد هزینههای جنگ را صرفاً در جغرافیای خود یا در پاسخ به حملات دریافتی پرداخت نکند و بتواند نقاطی از شبکه نظامی آمریکا در منطقه را نیز وارد معادله کند.
این تغییر، اگر استمرار پیدا کند، میتواند یکی از مهمترین تحولات در منطق جنگ باشد؛ زیرا طرفی که ابتکار عمل را در اختیار دارد، تا حدودی میتواند زمان، مکان و شدت درگیری را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
آمریکا دیگر تنها تماشاگر نیست؛ اما تعیینکننده هم نیست
ورود مستقیمتر آمریکا به میدان، معادله را پیچیدهتر کرده است. واشنگتن از یک سو تلاش میکند بر روند جنگ و ترتیبات امنیتی منطقه مسلط بماند و از سوی دیگر نمیخواهد درگیری به جنگی فراگیر تبدیل شود که کنترل پیامدهای آن برای آمریکا دشوار باشد.
اینجاست که مسئله «چه کسی زمان جنگ و صلح را تعیین میکند» اهمیت پیدا میکند.
اظهارات اخیر برخی مقامهای ایرانی نیز در همین چارچوب قابل خواندن است؛ از جمله تأکید اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، بر اینکه ایران اجازه نخواهد داد آمریکا تعیینکننده زمان جنگ و صلح باشد. این موضع در سخنان دیگر مقامهای ایرانی نیز با ادبیات مشابه تکرار شده است.
پیام این مواضع روشن است: تهران میخواهد تصمیمگیری درباره سطح و زمان واکنش ایران را از اختیار واشنگتن خارج کند و هزینه هرگونه اقدام نظامی را برای طرف مقابل غیرقابل پیشبینیتر سازد.
هرمز تنها یک تنگه نیست
در این میان، تنگه هرمز اهمیت ویژهای دارد. هرمز برای ایران فقط یک موقعیت جغرافیایی نیست؛ یک اهرم راهبردی است که میتواند بر معادلات انرژی، تجارت و امنیت منطقه اثر بگذارد.
به همین دلیل، هر تحرکی در این آبراه میتواند از سطح یک درگیری نظامی فراتر رود و به مسئلهای با ابعاد بینالمللی تبدیل شود.
از سوی دیگر، مطرح شدن بابالمندب در کنار هرمز نشان میدهد که معادله دریایی جنگ نیز در حال گسترش است. اگر هرمز در شرق خلیج فارس یکی از نقاط فشار باشد، بابالمندب در جنوب دریای سرخ میتواند نقطه فشاری دیگر بر مسیرهای تجاری و انرژی جهان باشد.
در چنین وضعیتی، هرچه دو طرف تلاش کنند اهرمهای بیشتری را وارد میدان کنند، احتمال سرایت بحران به حوزههای تازه نیز افزایش خواهد یافت.

تمرکززدایی از ایران؛ جنگی فراتر از موشک و پایگاه
یکی دیگر از ابعاد قابل توجه این منازعه، تلاش برای کشاندن بحران به داخل مرزهای ایران است. در چنین سناریویی، هدف الزاماً حمله مستقیم نظامی نیست؛ بلکه ایجاد چندین نقطه فشار همزمان است تا توان تصمیمگیری و تمرکز عملیاتی کشور کاهش پیدا کند.
فعال شدن گروههای مسلح در مناطق مرزی، تحرکات احتمالی در غرب و شمالغرب و همچنین شرق و جنوبشرق ایران، در کنار تلاش برای ایجاد ناآرامی در مراکز جمعیتی، از منظر جنگ ترکیبی میتواند بخشی از همین راهبرد باشد.
هدف چنین رویکردی روشن است: اگر نتوان یک بازیگر را از بیرون شکست داد، میتوان تلاش کرد میدانهای متعدد و همزمانی برای او ایجاد کرد تا منابع امنیتی و نظامیاش میان جبهههای مختلف تقسیم شود.
به بیان دیگر، جنگ فقط بر سر آن چیزی نیست که در آسمان یا دریا اتفاق میافتد؛ بخشی از جنگ، نبرد بر سر «تمرکز» است.

بازیگران تازه و خطرناکتر شدن معادله
گسترش میدان همچنین به معنای افزایش تعداد بازیگران است. در چنین شرایطی، کشورهایی مانند عربستان و دیگر دولتهای منطقه ناگزیرند میان ملاحظات امنیتی، روابط خود با آمریکا و رژیم صهیونیستی و تلاش برای جلوگیری از سرایت جنگ به خاک خود تعادل برقرار کنند.
ورود مستقیم یا غیرمستقیم هر بازیگر جدید، اما یک خطر اساسی دارد: ممکن است زنجیرهای از واکنشها ایجاد شود که دیگر هیچیک از طرفها قادر به کنترل کامل آن نباشند.
تجربه جنگهای منطقهای نشان داده است که درگیریها لزوماً مطابق نقشه اولیه طراحان خود پیش نمیروند. یک حمله محدود میتواند پاسخ گستردهتری ایجاد کند و یک پاسخ گسترده نیز میتواند بازیگر دیگری را وارد میدان کند. از همین نقطه است که «جنگ منطقهای» میتواند به «جنگ چندجبههای» تبدیل شود.
مسئله اصلی؛ پایان جنگ چگونه رقم میخورد؟
با این حال، مهمترین پرسش همچنان بیپاسخ است: آیا این روند در نهایت به مذاکره و توافق ختم خواهد شد یا جهان باید خود را برای مرحلهای گستردهتر از جنگ آماده کند؟
پاسخ به این پرسش ساده نیست. مذاکره زمانی میتواند به پایان جنگ منجر شود که طرفین به این جمعبندی برسند که ادامه جنگ هزینهای بیشتر از امتیازهای احتمالی آن دارد. اما اگر هر یک از طرفها تصور کند که با ادامه فشار میتواند طرف مقابل را به عقبنشینی وادار کند، مسیر دیپلماسی دشوارتر خواهد شد.
در اینجا مفهوم «جنگ وجودی» نیز وارد تحلیل میشود؛ مفهومی که هر دو طرف میتوانند برای توصیف منازعه از آن استفاده کنند، اما معنای آن در سیاست عملی یکسان نیست. اگر یک طرف عقبنشینی را معادل از دست دادن جایگاه منطقهای خود بداند و طرف دیگر آن را تهدیدی علیه موجودیت یا امنیت بلندمدت خود تلقی کند، فضای سازش بسیار محدودتر خواهد شد.
از این منظر، پایان جنگ الزاماً به معنای پیروزی نظامی مطلق یک طرف نیست؛ ممکن است نتیجه نهایی در تغییر موازنه قدرت، تغییر قواعد بازدارندگی و بازتعریف نقش بازیگران منطقهای خود را نشان دهد.

جنگ بر سر نظم آینده منطقه
شاید مهمترین واقعیت این باشد که منازعه کنونی دیگر فقط جنگ بر سر یک حمله، یک کشور یا حتی یک پرونده مشخص نیست. در لایه عمیقتر، مسئله بر سر شکل آینده نظم امنیتی غرب آسیاست.
آیا آمریکا همچنان میتواند مهمترین تعیینکننده امنیت منطقه باشد؟ آیا رژیم صهیونیستی قادر خواهد بود جایگاه خود را بهعنوان بازیگر نظامی مسلط حفظ کند؟ آیا کشورهای عربی همچنان در چارچوب امنیتی واشنگتن حرکت خواهند کرد؟ و در نهایت، آیا ایران میتواند نقش خود را در معادلات امنیتی منطقه تثبیت کند؟
پاسخ به این پرسشها در میدان جنگ، میز مذاکره و رفتار بازیگران منطقهای همزمان شکل خواهد گرفت.
آنچه فعلاً روشن است، این است که هر مرحله از درگیری، مرحله بعدی را با جغرافیایی گستردهتر و محاسباتی پیچیدهتر روبهرو کرده است. از تهران و تلآویو تا هرمز، از هرمز تا بابالمندب و از آنجا تا پایگاههای آمریکا در منطقه؛ مرزهای جنگ یکی پس از دیگری در حال جابهجا شدن است.
اگر این روند ادامه پیدا کند، مسئله دیگر فقط این نخواهد بود که «چه کسی در جنگ پیروز میشود»، بلکه پرسش بزرگتر این خواهد بود که پس از پایان جنگ، چه کسی قواعد بازی در غرب آسیا را تعیین خواهد کرد؟
نظر شما