به گزارش خبرگزاری ایمنا از مازندران، غروب شلمچه همیشه رنگ دیگری دارد؛ رنگ خون، رنگ حماسه و رنگ وداع. همچون غروب ششم مرداد سال ۱۳۶۴، زمانی که باد داغ جنوب چفیهها را تکان میداد، یکی از بزرگترین استوانههای ارتش ایران در این منطقه به آسمان پر کشید.
امیر سرلشکر مسعود منفرد نیاکی، مردی از تبار آمل، پس از دههها خدمت خالصانه و حضور مستمر در خط مقدم نبرد در ۵۷ سالگی شهد شیرین شهادت را نوشید و دشت شلمچه را به معراج ابدی خود تبدیل کرد اما آنچه نام او را در تاریخ این مرزوبوم جاودانه ساخته، فراتر از درجات نظامی او، قلب تپندهای بود که برای ایران و سربازانش میتپید.
سیمای یک «پدر» در جبههها
در دوران دفاع مقدس، لشکر ۹۲ زرهی اهواز با نام نیاکی گره خورده بود. او فقط فرمانده نبود. در نیمهشبهای سرد یا ظهرهای سوزان، سربازان بارها او را میدیدند که کیسه نان به دوش میکشد و به سنگرها سر میزند. او معتقد بود ارشد نظامی بودن یعنی قبول مسئولیت جان تکتک کسانی که زیر پرچم ایران خدمت میکنند. یکی از همرزمانش روایت میکند: «بارها به او گفتیم جناب سرهنگ، شما فرمانده لشکر هستید، نباید اینگونه خود را در معرض خطر قرار دهید. اما او با لبخندی آرام میگفت: اینها که در خط مقدم میجنگند فرزندان من هستند. چطور یک پدر میتواند در جای امن بنشیند در حالی که فرزندانش زیر باران گلوله پرپر میشوند؟» همین پیوند عاطفی عمیق بود که به او لقب ماندگار «پدر سربازان» را داد، لقبی که هیچگاه از پیشانی تاریخ ارتش پاک نخواهد شد.

درسی که امیر نیاکی از خود به یادگار گذاشت
شاید درخشانترین و در عین حال دردناکترین برگ از زندگی سرلشکر نیاکی، ماجرای بیماری دختر جوانش «مژگان» در آستانه عملیات بزرگ بیتالمقدس باشد. در اردیبهشت سال ۱۳۶۱، درست در روزهایی که لشکر ۹۲ زرهی خود را برای آزادسازی خرمشهر آماده میکرد، به فرمانده خبر دادند که دخترش به شدت بیمار است و روزهای پایانی عمر خود را سپری میکند. از او خواستند که به تهران بازگردد تا برای آخرین بار دخترش را در آغوش بگیرد.
نیاکی اما در برابر این طوفان سهمگین عاطفی ایستاد. او با چشمان اشکبار اما قدمهایی استوار در جبهه ماند و در پاسخ به درخواست خانواده گفت: «تفنگ این سربازان که در دست من است، حکم جان آنها را دارد. من چطور میتوانم فرزندم را به بهای رها کردن هزاران فرزند دیگر که در آستانه عملیات چشم به هدایت و همراهی من دوختهاند، در اولویت قرار دهم؟ مژگان من خدایی دارد که از او مراقبت کند، اما این سربازان اکنون به من نیاز دارند.»
مژگان رفت و پدر فرصت وداع نیافت، اما او با ماندنش درس وفاداری و میهنپرستی را به همه نسلها آموخت. او پس از پیروزی در عملیات و آزادسازی خرمشهر با قلبی شکسته اما سربلند بر سر مزار دخترش حاضر شد.
خستگیناپذیری تا آخرین نفس
سنوسال بالا هیچگاه مانع حضور نیاکی در دشوارترین محورهای عملیاتی نشد. در عملیاتهای بستان، طریقالقدس، فتحالمبین، بیتالمقدس، خیبر و بدر، قامت او همچنان افراشته بود. او ترجیح میداد به جای میزهای فرماندهی در پشت جبهه در خاکریزهای مقدم و از نزدیک رزم رزمندگان را هدایت کند.
حالات چهره و صلابت نگاه او در عکسهای بهجامانده از آن دوران، گویای تمرکز شدید و اراده پولادین یک نظامی است که جنگ را نه برای شهرت، بلکه به عنوان یک وظیفه مقدس ملی و شرعی پذیرفته بود.او همواره با آغوش باز و لحنی پدرانه با نیروهای وظیفه صحبت میکرد، امری که روحیه مقاومت را در سختترین شرایط در دل جوانان زنده نگه میداشت.
نظر شما