قاب‌بندیِ حقیقت در میان دود و حماسه

وقتی دنیا جمعیتِ عزادار و ایستاده را کتمان می‌کرد و دشمن با ترکش و انفجار در پی شکستنِ صفوف مردم بود، یک لنز بی‌قرار، همپای مردم در میدانِ امام و مصلای شهر ایستاد. این یادداشت، روایتِ عینی و بدونِ رتوشِ یک فیلمبردار از روزهای تلخ و شیرینِ وداع و بیعت است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، وقتی سال‌ها پشت لنز یک دوربین زندگی کرده باشید، اندک اندک کادرها برای شما تبدیل می‌شود به خودِ زندگی‌. در این سال‌ها در خبرگزاری ایمنا، با همین لنز کوچک، فراز و نشیب‌های زیادی را ثبت کرده‌ام؛ اما راستش را بخواهید، در این روزهای آخر دیگر مرز میان اشک و لبخند را گم کرده بودم. هر شاتی که می‌زدم، انگار ترکیبی بود از یک غصه‌ی سنگین و یک غرور عجیب که اصلاً نمی‌شد از هم جدایشان کرد.

همه چیز از آن روزهایی شروع شد که شهر در شوک بود. با همان دوربین همیشگی زدم بیرون، اما این‌بار جهانِ پشت کادرم فرق داشت. یکی از آن شب‌ها، در اخبار دیدم که تصاویر ثبت‌شده‌ی ما چقدر در دنیا صدا کرده است؛

تا جایی که حتی ترامپ مدعی شده بود که این جمعیتی که در میادین و خیابان‌ها هستند جعلی و ساخته هوش مصنوعی است.

00000

همان‌جا، وسط آن همه خستگی، ته دلم قرص شد. فهمیدم کار من دیگر فقط فیلمبرداری نیست. من باید سند واقعی بودن این آدم‌ها می‌شدم؛ برای دنیایی که دلش می‌خواست باور کند ما وجود نداریم.

آن سحری که خبر به شهادت رسیدن رهبر انقلاب را از تلویزیون شنیدم، انگار دنیا روی سرم خراب شد. هوا هنوز تاریکِ تاریک بود، اما دلم از همان موقع سیاه‌پوش شد. گریه امانم نمی‌داد، اما به خودم گفتم الان وقت جازدن نیست؛ باید رفت و ثبت کرد.

همین شد که خودم را رساندم به میدان امام اصفهان. جمعیتی که آنجا دیدم را اصلاً نمی‌شد توی کادر جا داد. ابر سیاهی از جنس غم و خشم همزمان با سکوتی ناشی از بهت، روی شانه‌ی همه نشسته بود، از آن سکوت‌هایی که از هر فریادی بیشتر آدم را می‌لرزاند. دستانم از غصه و هجوم آدرنالین سرد شده بود و می‌لرزید، ولی دوربین را محکم چسبیدم. با خودم گفتم این تصویرها باید بماند؛ برای سال‌ها بعد، برای بچه‌هایمان که بدانند بزرگترهایشان توی آن روزهای سخت چطوری پای کار ایستادند.

یکی از آن روزها، نوبت به اولین نماز جمعه‌ی اصفهان در مصلی بعد از آغاز جنگ رسید. نماز که تمام شد، هنوز خطبه‌ها و نیایش‌ها در فضای مصلای شهر طنین‌انداز بود که اطراف آن‌جا را هدف قرار دادند. صدای سهمگین انفجار آمد و گرد و خاکِ غلیظی آسمان را گرفت... اما مردم نرفتند.

ترس، جایی در صفوفِ فشرده‌شان نداشت. عجیبیِ ماجرا اینجا بود که حتی وقتی تشییع شهدا همان‌جا انجام شد و دوباره انفجار دیگری رخ داد، باز هم کسی قدمی عقب ننشست و مردم ایستادند. من، به‌عنوان یک فیلمبردار، پشت آن چشمی فقط نگاه می‌کردم و این صلابت را ثبت می‌کردم. در قاب دوربینم یک چیز خیلی واضح بود؛ حقیقتِ نابی که هیچ موج انفجاری نمی‌توانست خرابش کند: شجاعت و اتحاد بی‌شائبه‌ی مردم.

اگر بخواهم از تلخی‌های آن روزها بگویم، قصه‌اش طولانی و سنگین است. از خانه‌هایی که با هر انفجار آوار شدند و فرو ریختند، از مردمی که ریام‌های سقف روی تنشان سنگینی می‌کرد و دست‌هایی خالی که بی‌وقفه خاک و خشت را کنار می‌زدند تا نفسی را نجات دهند.

از پیکر مطهر شهدا که با بغض و صلوات از زیر آوار بیرون آورده می‌شد و به بیمارستان منتقل می‌کردند، تا زخم‌هایی که حتی بر تن رنجور آثار تاریخی و هویت این شهر نشست...

صحنه‌های دردناک در کادرم کم نبودند. اما یک تصویر هست که هنوز هم وقتی در ذهنم بازپخش می‌شود، زانوهایم سست می‌شود و دستم می‌لرزد؛ روز وداع با شهیده زینب‌ساداتِ دو ماهه... وقتی آن تابوت کوچکِ نحیف را دیدم، وقتی عکس آن طفل معصوم را روی سینه‌ی تابوت گذاشته بودند... دوربین در دستم بود، لنز جلو چشمم بود، اما داغ آن‌قدر بزرگ بود که کادرم سیاه شد؛ نتوانستم کار کنم، نتوانستم شاتر را فشار دهم.

و اما آن روزِ عجیب... روزِ بیعت با رهبر جدید

صبح زود، در میدان امام جا برای سوزن انداختن نبود. همه آمده بودند که بگویند این راه با این حادثه‌ها بند نمی‌آید. من هم غرقِ کار بودم که یکهو... صدای انفجار بلند شد، شیشه‌ی مغازه‌ها ریخت و ترکش‌ها هوا را شکافتند.

شاید دستم لرزیده باشد، اما مردم تکان نخوردند. باورتان می‌شود؟ درست همان لحظه‌ای که دشمن فکر می‌کرد با یک بمب و ایجاد هراس، شیرازه‌ی همه‌چیز می‌پاشد، مردم دویدند سمتِ مرکز میدان. فریادهای «الله اکبر» بلندتر شد و اشک‌ها با خشم و غیرت قاطی شد. من هم با چشمانی که از اشک تار شده بود و به زور چشمی دوربین را می‌دید، فقط ضبط می‌کردم؛ از مردمی که از دل دود و آتش، دست همدیگر را می‌گرفتند و جلو می‌رفتند.


توی این روزها، هر گوشه‌ی این شهر یک داستان بود. از بچه‌های جهادی که بی‌سر و صدا گره از کار مردم باز می‌کردند، تا سگ‌های هلال‌احمر که میانِ آوار دنبال نشانه‌ای از زندگی می‌گشتند.

گاهی شارژ دوربینم تمام می‌شد، گاهی صدا خوب ضبط نمیشد، اما با همین گوشیِ توی دستم، هر طور بود آن لحظه‌ها را شکار می‌کردم که از روایت ها جا نمانم.

هر وقتی که پشت سیستم می‌نشینم و فیلم‌ها را کات می‌زنم، یک حس عجیبی می‌آید سراغم، یک حسِ افتخار که مال من نیست؛ مالِ مردمی است که ثابت کردند نه هوش مصنوعی می‌تواند جایشان را بگیرد و نه تهدید و ترکشِ دشمن می‌تواند دلشان را خالی کند.

این مردم، با تمامِ خستگی‌هایشان، زنده‌اند و نفس می‌کشند. این را من می‌گویم که روزها و شب‌ها با قاب‌هایم زندگی کرده‌ام. من فقط یک فیلمبردار ساده‌ام، اما روایتی که از این مردم شروع کرده‌ام، هیچ‌وقت نقطه‌ی پایان ندارد.

یادداشت از محمدرضا غضنفری 

کد مطلب 987994

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.