به گزارش خبرگزاری ایمنا، برای آمریکاییها، حذف فیدل کاسترو سالها به یک پروژه دائمی تبدیل شده بود. از سیگار انفجاری و لباس غواصی آلوده گرفته تا بمب، سم و کمین؛ هر بار نقشهای تازه و هر بار شکستی دیگر. میگویند بیش از ۶۰۰ بار برای ترورش برنامهریزی شد، اما هر بار مرگ دست خالی بازگشت. کاسترو زنده ماند؛ آنقدر که خودِ ترور، به سوژهای طنزآلود در تاریخ کوبا تبدیل شد و سازمان سیا، با همه ادعایش، از شکستهایش خاطره ساخت.
فیدل نزدیک به نود سال زندگی کرد؛ نه فقط با عمر طبیعی، بلکه با صدها مرگ نافرجام. وقتی سرانجام خبر درگذشتش منتشر شد، کمتر کسی گمان کرد این بار هم پای تروری در میان باشد. آمریکاییها دیگر نیازی به حذفش نمیدیدند؛ خیال میکردند کوبا را از درون فتح کردهاند و آنچه با گلوله به دست نیاورده بودند، با فرسایش زمان به دست آمده است.
اما میان هاوانا و تهران، یک تفاوت بزرگ وجود دارد؛ تفاوتی که تاریخ را از نو معنا میکند.

صبح تشییع رهبر شهید انقلاب، میان انبوه جمعیت، ناخودآگاه به دنبال نماینده کوبا میگشتم. نه برای یک گفتوگوی تشریفاتی؛ فقط یک سؤال در ذهنم بود؛ اگر امروز فیدل کاسترو در این مراسم حضور داشت، درباره خودش و درباره آیتالله خامنهای چه میگفت؟
مردی که صدها بار هدف ترور قرار گرفت اما مرگ طبیعی نصیبش شد، وقتی تابوت رهبری را میدید که سرانجام در حمله مستقیم آمریکا و رژیم صهیونیستی به آرزوی دیرینه دشمنانش پاسخ داد، چه احساسی پیدا میکرد؟
پاسخ این سؤال را شاید سالها قبل خودِ فیدل داده بود.
سال ۱۳۶۵، اجلاس سران جنبش عدم تعهد در هراره. رئیسجمهور وقت ایران با رهبر انقلاب کوبا دیدار میکند. کاسترو با یونیفورم نظامی و مدالهایش جلو میآید تا دست بدهد، اما با تعجب میبیند طرف مقابل، دست چپش را جلو آورده است.
متعجب میپرسد: «چرا با دست چپ؟»
پاسخ کوتاه است؛ «این، از ضایعات انقلاب است.»
اشارهای به سوءقصد ششم تیر ۱۳۶۰؛ تروری که دست راست آیتالله خامنهای را برای همیشه آسیبدیده کرد.
کاسترو سکوت میکند. دست چپ او را محکمتر میفشارد و جملهای میگوید که در تاریخ ماندگار شد: «این ضایعات، تاریخی و جاودانه است.»
شاید همان لحظه، رهبر انقلاب کوبا فهمید میان کسی که بارها از ترور گریخته و کسی که زخم ترور را با خود حمل میکند، فاصلهای عمیق وجود دارد.
ارنست همینگوی در وداع با اسلحه نوشت: «ترسوها هزار بار میمیرند و شجاعان تنها یک بار.»
اما انگار جملهاش ناتمام مانده بود.
شجاعان، گاهی پیش از آنکه بمیرند، بارها با مرگ دست میدهند؛ زخم ترور را بر تن حمل میکنند، از کنار گلوله عبور میکنند و زندگیشان را وقف آرمانی میکنند که دشمن از آن هراس دارد.
آمریکا دههها تلاش کرد فیدل را بکشد و نتوانست. همان آمریکا، همراه با رژیم صهیونیستی، سرانجام رهبر انقلاب اسلامی را ترور کرد؛ اما آیا به هدفش رسید؟
ترور، پایان یک انسان بود، نه پایان یک اندیشه.
شاید اگر فیدل امروز در تهران بود، بیش از هر زمان دیگری معنای همان جمله خودش را میفهمید؛ اینکه بعضی زخمها، «تاریخی و جاودانه»اند و بعضی شهادتها، از صدها ترور نافرجام ماندگارتر میشوند.
گاهی نجات یافتن از مرگ، افتخار است؛ اما گاهی استقبال از مرگ در راه آرمان، تاریخ را از نو مینویسد.
اینجاست که «وداع با اسلحه» معنای دیگری پیدا میکند؛ آنجا که مردانی هستند که نه از اسلحه میگریزند و نه از ترور، بلکه با سلام به میدان میروند و همین، بزرگترین شکست تروریستهاست.
نظر شما