نمازِ وداع در جغرافیای فراق/ وقتی جمکران میعادگاه خون‌خواهان می‌شود

صدایِ «السلام علیک یا بقیه الله فی الارض» هنوز در طنینِ محراب سبز مسجد جمکران جاری است؛ گویا همین دیشب بود که آقای شهید ایران «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مِیثاقَ‌ اللهِ الَّذِی أَخَذَهُ وَ وَکَّدَهُ» را با سوزِ دل زمزمه می‌کرد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از قم، سحرگاه امروز، قم بیدار شد با چشمانی خیس. شهری که نفس‌هایش همیشه بوی آسمان می‌داد، امروز لباسِ غبارآلودِ اندوه به تن کرده است. انگار خودِ زمان، ایستاده تا گوشه‌ای از این وداعِ تلخ را تماشا کند. در کوچه‌پس‌کوچه‌های این شهرِ آشنا، سنگینیِ غمی نشسته که واژه‌ها از گفتنش عاجزند. همه چیز ساکت است؛ حتی پرندگان، انگار بال‌هایشان را جمع کرده‌اند تا بغضِ پرواز را در سینه حبس کنند.

امروز، مسجدِ جمکران، آن خانه نور و راز، میعادگاهِ دلدادگانی است که با دست‌هایی خالی و دل‌هایی لبالب از عشق، آمده‌اند تا «آخرین سلام» را تقدیمِ آنکه «همیشه اولین» بود، کنند. شهیدی که مثلِ مولایش حسین(ع)، در غریبیِ روزگار، جان را در کنارِ خانواده‌اش بر سفره وطن نهاد. امروز، اینجا، نه فقط یک پیکر که تمامِ یک «عصر» را بدرقه می‌کنیم.

در صحنِ بزرگِ مسجد، آن اقیانوسِ بی‌کرانه انسان‌ها... صف‌هایی چنان فشرده که گویی می‌خواهند با شانه‌هایشان، تکیه‌گاهی بسازند برای این وداعِ بی‌بازگشت. کسی برای «دیدن» نیامده؛ همه آمده‌اند تا در این «بارِ سنگینِ آخرین» شریک باشند.

باید برخاست؛ نوحه‌ای که در جمکران، حماسه‌ای دیگر آفرید

و میانِ این همه سکوتِ پرغرور، ناگاه نوایِ «باید برخاست» می‌پیچد؛ صدایِ محسن محمدی‌پناه که انگار از اعماقِ تاریخ می‌آید. زمزمه‌ها بالا می‌گیرد، چشمانی که تا دیشب اشک‌هایشان را پنهان می‌کردند، حالا سیل‌وار جاری می‌شوند. بغض‌ها در گلوها گره می‌خورد؛ کسی فریاد می‌زند، کسی بی‌صدا اشک می‌ریزد. لحظه‌ای که همه جمکران، یک «قلب» می‌شود؛ قلبی که فقط می‌تپد برای «او».

و اما برخی لرزان و بی‌تاب، تلاش می‌کنند هق‌هقِ گریه را پشتِ دندان‌هایِ فشرده‌شان پنهان کنند؛ انگار می‌ترسند مبادا صدایِ شکستنِ قلب‌هایشان، حرمتِ این وداع را خدشه‌دار کند. هرکس با خود زمزمه‌ای دارد؛ یکی دست بر سینه می‌کوبد و دیگری، چشمانش را به آسمان دوخته است.

جمکران، گریست تا ابد...

و آن‌گاه پیکرِ مطهرش را می‌آورند. با صلواتِ پرصلابتِ جمعیت، با اشک‌هایی که حرمتِ خاک را می‌شوید، با دست‌هایی که قرآن و شاخه‌های گل، آخرین هدیهٔ مردمند. مسجدِ جمکران، که شب‌هایِ دعایش را با حضورِ او نورباران دیده بود، امروز میزبانِ پیکرِ اوست؛ گویی خودِ مسجد، با تمامِ گنبد و صحن‌هایش، عزادار شده است. پرچم‌هایِ سیاه و سرخ، در هوایِ سنگینِ قم، پرچم‌دارِ این اندوهِ بی‌زمان‌اند.

و اما نگاه‌ها، همه در یک نقطه گره می‌خورد؛ به آن تابوتِ نورانی که بغضِ یک قرن را بر دوش می‌کشد به تابوتی که «میثاق» مردم را در خود دارد.

وقتی بغض‌ها، تاریخ را لرزاند

و وقتی آیت‌الله جوادی آملی، با آن قامتِ خمیده از بارِ روزگار، پشتِ محراب می‌ایستد، نه فقط یک نماز که یک «عمرِ رفاقت» را اقامه می‌کند. لحظه‌ای که کلمات، یارایِ ایستادن ندارند؛ وقتی علامه با دستانی لرزان و صدایی که بغض، تاروپودش را پنبه کرده، می‌رسد به آن فرازِ آسمانیِ «اللهم انّا لا نَعلمُ مِنهُ الّا خَیرا»... اینجا، دیگر سدِّ دلها فرو می‌ریزد.

اللهم...»‌هایِ جمعی، فریادِ شکسته‌ایست که از اعماقِ جانِ ملتی برمی‌خیزد که عزیزترینِ خود را در میانِ اشک و آفتاب، بدرقه می‌کند. هق‌هق‌ها بلند می‌شود، اشک‌ها، صحنِ مسجد را دریا می‌کند؛ و در میانِ این غوغایِ اندوه، یک چیز می‌درخشد: «عشق»؛ عشقی که حتی از دلِ این وداعِ سخت، پنجره‌ای باز می‌کند به نور...

بغض علامه می‌شکند

وقتی علامه می‌خواهد شهادت بر پاکیِ عزیزِ سفرکرده بدهد، کلمات در حنجره‌اش می‌لرزند. گویی تمامِ مسجد با او می‌لرزد. این جمله تنها یک عبارتِ عربی در نمازِ میت نیست؛ گواهیِ یک عمر «زیستن» است که در لرزشِ صدایِ علامه، به وضوح حس می‌شود.

او که خود شاهدِ خلوت‌هایِ شبانه رهبر شهید در همین محراب بوده، حالا با صدایی که گویی از اعماقِ جان برمی‌آید، بر پرونده این سال‌ها مهرِ «خیر» می‌زند.

روایت اشک‌های جمکران

و لحظه به لحظه، این وداعِ بی‌کرانه، عمیق‌تر و سنگین‌تر می‌شود. نماز تمام می‌شود، اما اشک‌ها تمامی ندارند. مردم هنوز ایستاده‌اند؛ انگار نمی‌خواهند باور کنند که این آخرین دیدار است. دست‌هایی که تا دقایقی پیش، قرآن به آسمان گرفته بودند، حالا روی سینه‌ها می‌کوبند؛ ضربانی که نه از سرِ تعزیه، که از تهِ یک «دلِ سوخته» برمی‌خیزد.

پیرمردی که عصا به دست گرفته، خود را به زحمت به جلو می‌کشد؛ دوست دارد دستِ لرزانش را بر تابوت بگذارد اما نمی‌تواند،  هق‌هقی عمیق سر می‌دهد که از عمقِ پنجاه سال ارادت می‌آید. مادری با چادری که خیسِ اشک است، فرزندِ خردسالش را بالا می‌گیرد تا او هم این لحظه را ببیند؛ لحظه‌ای که قرار است در خاطرِ نسل‌ها بماند. جوانانی که بی‌تابانه، شانه‌های هم را می‌فشارند؛ گویی می‌خواهند از این طوفانِ اندوه، یک «پناه» برای هم بسازند.

نوایِ «یا حسین» که گاه و بی‌گاه از گوشه‌وکنارِ جمعیت بلند می‌شود، در هم‌آمیزی با اشک و آه، فضایی خلق کرده که نه شب است و نه روز؛ انگار زمان، در این لحظه، رنگِ «ابدی» به خود گرفته است. مسجد جمکران، این بار، نه فقط میعادگاهِ دعا و نیایش، که «حریمِ یک عشقِ جمعی» شده است؛ عشقی که نه با مرگ، که با «ماندگاری» معنا می‌گیرد.

وداع با آنکه خود، تمام خاطره‌ها بود

در این میان، چهره‌هایی که سال‌ها شب‌هایِ قدر را با او نجوا کرده‌اند، حالا شکسته‌تر از همه‌اند. یکی با گوشه چشمانِ تر، خاطرات را ورق می‌زند، دیگری بی‌تابانه به گنبدِ مسجد خیره شده، انگار می‌خواهد با خدا حرف بزند و بپرسد: «چرا؟» اما هیچ پاسخی نیست، جز همان «اللهم انّا لا نعلم منه الا خیرا» که در گوشِ جان‌ها طنین‌انداز شده است.

چه سخت است این وداع با کسی که «همیشه» بود، اما حالا باید به او یاد بدهیم چگونه «بودن» را در دلِ ما ادامه دهد. مردم با دست‌هایی که اشک را پاک می‌کنند، با چشمانی که افق را می‌جوید، آرام‌آرام راهیِ خروج از مسجد می‌شوند، اما قدم‌هایشان سنگین‌تر از همیشه است. گویی هر قدم، باری از غم را با خود می‌کشند و هر نگاهِ برگشته، وداعی دوباره با آن تابوتِ نورانی است.

اما در میانِ این غمِ سهمگین، یک وعده‌ی بزرگ در دلها زمزمه می‌شود: «ما بر سرِ عهدِ خود با تو می‌مانیم». مردم در دلِ این وداع، پیمانی تازه با «راه» می‌بندند؛ راهی که او رفت، اما پایانش نه در خاک، که در «افلاک» رقم خواهد خورد. اشک‌ها، امروز تنها بارانِ اندوه نیستند، که «سرمایه یک بیداری بزرگ» نیز هستند.

و مسجد جمکران، در سکوتِ پس از وداع، با گنبدی که بر فرازِ آسمانِ قم می‌درخشد، شاهدِ این حماسه بی‌نظیر است. گویی خودِ مسجد، با تمامِ قدمت و قداستش، امروز تولدی دوباره یافته؛ تولدی که در آن، «عشق» و «ایمان»، در اشک‌های میلیون‌ها دل، جاودانه شده است.

خداحافظ ای آن که رفتنت، «آغاز» بود...

خداحافظ ای که نامت، بر تارکِ این سرزمین، تا ابد می‌درخشد...

و ما، با دل‌هایی که از اندوه لبریزند، اما از امید تهی نیستند،

می‌مانیم و «عهدِ ماندن»...

از جمکران تا حرم...

خورشید تازه بر فراز قم قد کشیده است. نور کم‌جان صبح، روی گنبد فیروزه‌ای جمکران می‌نشیند و سایه‌های بلند زائران، آرام‌آرام در مسیر کشیده می‌شود. جمعیتی که دقایقی پیش در صحن مسجد شانه‌به‌شانه ایستاده بود، حالا به کاروانی واحد تبدیل شده است؛ کاروانی که مقصدش تنها چند کیلومتر آن‌سوتر نیست، بلکه امتداد همان عهدی است که با دعا آغاز شد و اکنون در قامت بدرقه ادامه پیدا می‌کند.

در مسیر، کسی عجله‌ای ندارد. گام‌ها آهسته است، اما هیچ‌کس از حرکت بازنمی‌ماند. گویی هر قدم، فرصتی است برای مرور خاطره‌ای، زمزمه صلواتی یا دعایی که زیر لب تکرار می‌شود. پرچم‌ها بر فراز جمعیت موج برمی‌دارند و صدای نوحه، گاه از بلندگوها و گاه از میان حلقه‌های کوچک عزاداران، خود را به گوش دیگران می‌رساند.

اینجا، مسیر تنها فاصله میان جمکران و حرم نیست؛ راهی است که خاطره و ارادت را به هم پیوند می‌زند. هرچه کاروان پیش‌تر می‌رود، خیابان‌های قم نیز رنگ دیگری به خود می‌گیرند. مغازه‌داران کنار درهای نیمه‌باز ایستاده‌اند، پنجره‌ها رو به خیابان گشوده شده و نگاه‌ها، بی‌آنکه کلامی رد و بدل شود، حرکت آرام جمعیت را دنبال می‌کند. شهر، امروز بیش از آنکه نظاره‌گر باشد، خود بخشی از این بدرقه است.

هر از گاهی موج صلوات از نقطه‌ای برمی‌خیزد و در میان جمعیت امتداد پیدا می‌کند؛ موجی که چند لحظه بعد، جای خود را به سکوتی معنادار می‌دهد. سکوتی که در آن، صدای گام‌ها شنیده می‌شود؛ گام‌هایی که بی‌هیاهو، اما استوار، راه را ادامه می‌دهند.

تکمیل می‌شود...

کد مطلب 986380

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.