به گزارش خبرگزاری ایمنا، شبهای انتظار، کشدارترین ثانیههای هستی هستند؛ لحظاتی که گویی زمان از حرکت باز ایستاده تا سنگینی تلخی یک صبح پیش رو را به رخ بکشد. صبحی که امیدت به خاکستر بدل میشود و بیداریاش، آغاز یک هجران ابدی است.
این تلخی برای ما آشناست؛ طعمش را پیشتر چشیدهایم.. مثل صبح سیزده دی که بدون سردار دلها شروع کردیم، مثل آن شب سیاهی که در ورزقان به صبح بدون سید ابراهیم رئیسی گره خورد و مثل همان شب سیاه ضاحیه که بدون سیدحسن به روشنایی روز رسید. اینها همه شبهای سیاهی بودند که به روشنایی روز گره خوردند، اما نه روشنایی وصال که روشنایی فراق.
و حالا دیشب، دوباره در امتداد همان شبهای بیانتها بودیم؛ شبی که میدانستیم فردا باید امام جامعه را از پایتخت ایران اسلامی تا همجواری سلطان طوس بدرقه کنیم. دلمان نمیخواست عقربههای ساعت تکان بخورند و خورشید پانزدهم تیر طلوع کند؛ گویی اگر شب باقی میماند، شاید این رفتن هم به تأخیر میافتاد.
در میان این هراس، کلام رجزگونه آن روز تو در گوش جانمان میپیچد؛ همانجا که با صلابت کوه در برابریاوههای بعثیها ایستادی و فریاد زدی: :«شنیدم دستگاه تبلیغاتی مزدور عراق پیغام داده است و سخن پراکنده است که چرا آنها که میگویند خودشان به میدان نمیآیند و شنیدم اسم مرا آورده است. ما میدان آمدنمان مانند میدان آمدن خائن و کافری چون صدام نیست؛ ما به سوی میدان جنگ پرواز میکنیم. آن روزی که امام اشاره کند و اجازه دهد من اول کسی خواهم بود که به میدان خواهم رفت. ما میدان جنگ را سالهاست آزمودهایم. آن هم با کسی از صدام قویتر و شقی تر و بر او پیروز شدهایم. در میدان رفتن ما شکست نیست. ما به میدان خواهیم رفت و اگر من شخصی، از میدان برنگردد و در آنجا شهید بشود یقیناً جمعِ به میدان رفتهها از میدان برنمیگردد مگر آن وقت که پیروز شده باشد. خدا راه شکست را به روی ما بسته است. «قل هل تربصون بنا ایها الکفار، ایها الصدام، قل هل تربصون بنا الا احدی الحُسنِیین» شما مگر دو راه در مقابل ما بیشتر میبینید؟ این هر دو راه برای ما افتخارآمیز است. یکی راه شهادت که افتخارش همیشگی و ثابت و لایزال است و دیگری راه پیروزی، پیروزی ظاهری. و هر دو برای ما پیروزی است.»
و تو با همان ایمان پولادین از بند خاک گسستی و به سوی میدان بیبازگشت پرواز کردی. شهادت نه پایان که آغاز حضور ابدی تو بود؛ تو که در این گذر سخت، معنای تازهای از «پیروزی» را برای تاریخ ما هجی کردی و شدی سیدالشهدای عاشورای این قرن...

همه چیز از آن پنجم بهمن۵۷ سرنوشتساز آغاز شد؛ روزی که غبار هجرت بر شانههای شهر خاطراتت نشست. آنروز، گویی تو تنها نبودهای که میان دو شهر کوچ میکردی؛ تو تمام بودنت را، تمام سودای حجره و منبر را، و تمام رنج زندان و تبعید را با خود برداشتی و به دل طوفان تلاطمات سیاسی زدی. آن سفر، نه یک جابهجایی ساده دو نقطه بر نقشه که پایان یک عصر آرام و آغاز طوفان حضور بود. تهران، برای چهلوهشت سال، صحنه شد؛ صحنهای که تو بر آن، با هر نفسی، داستانی از مجاهدت و ایستادگی رقم زدی.
اما حالا چرخ روزگار پرفراز و فرود در چرخشی باشکوه، دایره هستی تو را به نقطه آغاز بازگردانده است. حالا تو امروز، پس از گذشت نزدیک به ۴۸ سال، تهران را برای همیشه ترک میکنی؛ نه برای پیکاری دیگر در میانه میدان که برای بازگشت به آغوش ثامنالحجج(ع) تو به مشهد بازمیگردی تا در سایهسار ضامن آهو، تن به خاک مادری بسپاری و خستگی یک عمر تلاش خالصانه را در همجواری خورشید خراسان به در کنی.
این سفر آخر، سفر ماندن است؛ سفری به مقصد آرامش ابدی تا در پناه این همجواری بهشتی، چشم به راه آن «روز بزرگ» بمانی تا در روز رجعت، همراه با امام زمان(عج)و برای نصرت نهایی وعده داده شده به این دنیا بازگردی.
پرده اول: وقتی شهر زودتر از خورشید بیدار شد (ساعت ۶:۰۰ صبح)
نسیمی ملایم روی پرچمهای سیاه میوزد؛ مردم، آرام و بیصدا، یکییکی از راه میرسیدند؛ پیرمردی که عصایش را محکم در دست گرفته؛ مادری که دست کودک خردسالش را گرفته است و جوانانی که نگاهشان میان اشک و سکوت سرگردان است. امروز، خیابانهای شهر دیگر شلوغیِ همیشگی را ندارند؛ بلکه با «سکوتِ آکنده از فریاد» پر شدهاند؛ ایستگاههای مترو و اتوبوس تهران مملو از جمعیت است و هر دقیقه که میگذرد، جمعیت بیشتر هم میشود. انگار هیچکس قرار نیست امروز در خانه بماند. همه آمدهاند تا آخرین سلام را بگویند؛ سلامی که بیش از آنکه با زبان باشد، با نگاه، اشک و سکوت معنا پیدا میکند.
مردم در میدانهای انقلاب و ولیعصر و اطراف مصلی بزرگ گرد هم آمده بودند. برخی پرچمهای جمهوری اسلامی را بر دوش داشتند و برخی دیگر تصویر سیدالشهدای انقلاب را بر سینه میفشردند . چشمانی که شاهد روزهای سخت جنگ بودند، امروز در سوگ سکاندار کشتی انقلاب بود، میگرید.
امروز، تهران یک بار دیگر به «شهرِ خون» و «شهرِ چشم» تبدیل شده است؛ شهری که نه برای جشن، که برای وداعی تلخ، صف کشیده است. امروز، فریاد« عزا عزاست امروز؛ مهدی صاحب الزمان صاحب عزاست امروز» از زیرِ گنبدِ آسمان، نه فقط در تهران، که در تمامِ شهرهایِ دلهایِ آزاده طنین میاندازد. این، وداعی نیست که پایانِ راه باشد؛ این، «پیمانِ دوباره» است با آرمانهایی که خون، برایشان رنگِ جاودانگی گرفته است.
تکمیل میشود...
نظر شما