تهران در غبار فراق؛ بدرقه‌ ایرانی‌ترین ایرانی تاریخ

تهران امروز، دیگر تنها پایتخت سیاسی نیست؛ تهران، امروز، ایران کوچک است در سوگ پدری که رنج‌های یک ملت را برای آرامش آن‌ها به جان خرید، ایستاد و برای مردمش عزت آفرید. امروز هزاران دل از دورترین نقاط این جغرافیا آمده‌اند تا با مشت‌های گره‌کرده به دنیا ثابت کنند که راه او، جاری‌ است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، شب‌های انتظار، کش‌دارترین ثانیه‌های هستی‌ هستند؛ لحظاتی که گویی زمان از حرکت باز ایستاده تا سنگینی تلخی یک صبح پیش‌ رو را به رخ بکشد. صبحی که امیدت به خاکستر بدل می‌شود و بیداری‌اش، آغاز یک هجران ابدی است.

این تلخی برای ما آشناست؛ طعمش را پیش‌تر چشیده‌ایم.. مثل صبح سیزده دی که بدون سردار دل‌ها شروع کردیم، مثل آن شب سیاهی که در ورزقان به صبح بدون سید ابراهیم رئیسی گره خورد و مثل همان شب سیاه ضاحیه که بدون سیدحسن به روشنایی روز رسید. این‌ها همه شب‌های سیاهی بودند که به روشنایی روز گره خوردند، اما نه روشنایی وصال که روشنایی فراق.

و حالا دیشب، دوباره در امتداد همان شب‌های بی‌انتها بودیم؛ شبی که می‌دانستیم فردا باید امام جامعه را از پایتخت ایران اسلامی تا هم‌جواری سلطان طوس بدرقه کنیم. دل‌مان نمی‌خواست عقربه‌های ساعت تکان بخورند و خورشید پانزدهم تیر طلوع کند؛ گویی اگر شب باقی می‌ماند، شاید این رفتن هم به تأخیر می‌افتاد.

در میان این هراس، کلام رجزگونه آن روز تو در گوش جان‌مان می‌پیچد؛ همان‌جا که با صلابت کوه در برابریاوه‌های بعثی‌ها ایستادی و فریاد زدی: :«شنیدم دستگاه تبلیغاتی مزدور عراق پیغام داده است و سخن پراکنده است که چرا آنها که میگویند خودشان به میدان نمی‌آیند و شنیدم اسم مرا آورده است. ما میدان آمدنمان مانند میدان آمدن خائن و کافری چون صدام نیست؛ ما به سوی میدان جنگ پرواز می‌کنیم. آن روزی که امام اشاره کند و اجازه دهد من اول کسی خواهم بود که به میدان خواهم رفت. ما میدان جنگ را سالهاست آزموده‌ایم. آن هم با کسی از صدام قویتر و شقی تر و بر او پیروز شده‌ایم. در میدان رفتن ما شکست نیست. ما به میدان خواهیم رفت و اگر من شخصی، از میدان برنگردد و در آن‌جا شهید بشود یقیناً جمعِ به میدان رفته‌ها از میدان برنمیگردد مگر آن وقت که پیروز شده باشد. خدا راه شکست را به روی ما بسته است. «قل هل تربصون بنا ایها الکفار، ایها الصدام، قل هل تربصون بنا الا احدی الحُسنِیین» شما مگر دو راه در مقابل ما بیشتر می‌بینید؟ این هر دو راه برای ما افتخارآمیز است. یکی راه شهادت که افتخارش همیشگی و ثابت و لایزال است و دیگری راه پیروزی، پیروزی ظاهری. و هر دو برای ما پیروزی است.»

و تو با همان ایمان پولادین از بند خاک گسستی و به سوی میدان بی‌بازگشت پرواز کردی. شهادت نه پایان که آغاز حضور ابدی تو بود؛ تو که در این گذر سخت، معنای تازه‌ای از «پیروزی» را برای تاریخ ما هجی کردی و شدی سیدالشهدای عاشورای این قرن...

تهران در غبار فراق؛ بدرقه‌ ایرانی‌ترین ایرانی تاریخ

همه چیز از آن پنجم بهمن۵۷ سرنوشت‌ساز آغاز شد؛ روزی که غبار هجرت بر شانه‌های شهر خاطراتت نشست. آن‌روز، گویی تو تنها نبوده‌ای که میان دو شهر کوچ می‌کردی؛ تو تمام بودنت را، تمام سودای حجره و منبر را، و تمام رنج زندان و تبعید را با خود برداشتی و به دل طوفان تلاطمات سیاسی زدی. آن سفر، نه یک جابه‌جایی ساده‌ دو نقطه بر نقشه که پایان یک عصر آرام و آغاز طوفان حضور بود. تهران، برای چهل‌وهشت سال، صحنه شد؛ صحنه‌ای که تو بر آن، با هر نفسی، داستانی از مجاهدت و ایستادگی رقم زدی.

اما حالا چرخ روزگار پرفراز و فرود در چرخشی باشکوه، دایره‌ هستی تو را به نقطه آغاز بازگردانده است. حالا تو امروز، پس از گذشت نزدیک به ۴۸ سال، تهران را برای همیشه ترک می‌کنی؛ نه برای پیکاری دیگر در میانه‌ میدان که برای بازگشت به آغوش ثامن‌الحجج(ع) تو به مشهد بازمی‌گردی تا در سایه‌سار ضامن آهو، تن به خاک مادری بسپاری و خستگی یک عمر تلاش خالصانه را در هم‌جواری خورشید خراسان به در کنی.

این سفر آخر، سفر ماندن است؛ سفری به مقصد آرامش ابدی تا در پناه این هم‌جواری بهشتی، چشم به راه آن «روز بزرگ» بمانی تا در روز رجعت، همراه با امام زمان(عج)و برای نصرت نهایی وعده داده شده به این دنیا بازگردی.

پرده اول: وقتی شهر زودتر از خورشید بیدار شد (ساعت ۶:۰۰ صبح)

نسیمی ملایم روی پرچم‌هایی به رنگ خون می‌وزد؛ مردم، آرام و بی‌صدا، یکی‌یکی از راه می‌رسیدند؛ پیرمردی که عصایش را محکم در دست گرفته؛ مادری که دست کودک خردسالش را گرفته است و جوانانی که نگاهشان میان اشک و سکوت سرگردان است. امروز، خیابان‌های شهر دیگر شلوغیِ همیشگی را ندارند؛ بلکه با «سکوتِ آکنده از فریاد» پر شده‌اند؛ ایستگاههای مترو و اتوبوس تهران مملو از جمعیت است و هر دقیقه که می‌گذرد، جمعیت بیشتر هم می‌شود. انگار هیچ‌کس قرار نیست امروز در خانه بماند. همه آمده‌اند تا آخرین سلام را بگویند؛ سلامی که بیش از آنکه با زبان باشد، با نگاه، اشک و سکوت معنا پیدا می‌کند.

 مردم در میدان‌های انقلاب، امام حسین و میدان آزادی گرد هم آمده‌اند. برخی پرچم‌های جمهوری اسلامی را بر دوش داشتند و برخی دیگر تصویر سیدالشهدای انقلاب را بر سینه می‌فشردند . چشمانی که شاهد روزهای سخت جنگ بودند، امروز در سوگ سکاندار کشتی انقلاب بود، می‌گرید.

 امروز، تهران یک بار دیگر به «شهر خون» و «شهر چشم» تبدیل شده است؛ شهری که نه برای جشن، که برای وداعی تلخ، صف کشیده است. امروز، فریاد« عزا عزاست امروز؛ مهدی صاحب‌الزمان صاحب عزاست امروز» از زیر گنبد آسمان، نه فقط در تهران، که در تمام شهرهای دل‌های آزاده طنین می‌اندازد. این، وداعی نیست که پایان راه باشد؛ این، «پیمان دوباره» است با آرمان‌هایی که خون، برایشان رنگِ جاودانگی گرفته است.

فریاد یا لثارات الخامنه ای ایرانی‌ها در بدرقه آقای شهید ایران

امروز مترو تنها یک وسیله نقلیه نیست، کاروانی است از عشق و وفا که هر واگنش تاریخی را رقم می‌زند. از همان ساعات اولیه بامداد، قطارها با حداکثر ظرفیت، عزاداران را به سمت مسیر تشییع جابه‌جا می‌کنند؛ فضای واگن‌ها مملو از سکوتی سنگین و گاه ناله‌های بلندی است که از دل جمعیتی برمی‌خیزد، جمعیتی که هر کدام برای وداعی تاریخی، خود را به این کاروان رسانده‌اند.

یکی از جوانان که با پرچم قرمز در گوشه‌ای از مترو ایستاده است، می‌گوید: «این پرچم سرخی که امروز دست گرفتیم، فقط برای یک بدرقه نیست؛ برای آن روز موعودی است که خون آقا بی پاسخ نمی ماند. ما با این پرچم، عهد می‌بندیم که راهش را تا ظهور ادامه دهیم.»

مادری در میان جمعیت، با چشمانی اشکبار زمزمه می‌کند: « ما فرزندان توایم و امروز، مادرانه به استقبال پیکر پاکت آمده‌ایم.»

جوانی چفیه بر دوش می‌گوید: « نمی‌دانم چطور شده که از ساعتها قبل، دلم اینجا میکشد. هنوز دو ساعت به مراسم مانده، اما ایستگاه تئاتر شهر آنقدر شلوغ است که انگار خود قیامت جمع شده. همه یکصدا: «یا لثارات الحسین(ع)؛ یا لثارات الخامنه ای»

پیرمردی با ریش سپید، در میان ازدحام، با صدایی لرزان می‌گوید: «دشمن فکر میکرد با رفتن آقا، ما پراکنده می‌شویم. اما امروز ببین! سنی و شیعه، فارس و ترک و لر و کرد، همه در این مترو و خیابانها یکصدا شده‌اند. خون آقا، وحدتی به پا کرد که هیچ توطئه‌ای نمی‌تواند آن را بشکند.

یک دانشجو با چشمانی مصمم روایت می‌کرد: « امروز دیگر فقط یک تشییع نیست؛ یک نمایش قدرت است. دشمنان فکر کردند با این شهادت رهبرمان، ایران زمین می‎خورد، اما امروز می‌بینند که این خاک، با هر شهیدی، ریشه‌دارتر و محکم تر میشود. ما قوی‌تر از همیشه به راه‌مان ادامه خواهیم داد.»

بانویی با چادر مشکی در میان جمعیت، با لبخندی اشکبار زمزمه کرد: «عجیب است... با وجود این همه اندوه، دلم روشنتر از همیشه است. انگار آقا از بالای سرمان نگاه می‌کند و می‌گوید: نگران نباشید، من رفتم، ولی شما مانده‌اید ولی  راه، همان راه است»

تهران در غبار فراق؛ بدرقه‌ ایرانی‌ترین ایرانی تاریخ

تکرار تاریخ در خیابان‌های پایتخت

خیابان‌های تهران امروز دوباره به همان مسیر آشنای تاریخ بازگشته است، گویی عقربه‌های زمان به عقب برگشته‌اند. تصاویری که امروز در مراسم تشییع رهبر انقلاب در تهران به چشم می‌خورد، یادآور همان روایتی است که سال‌ها پیش بر دیوارهای حافظه جمعی این شهر حک شد.

 تصاویری که رضا امیرخانی در کتاب« ارمیا» با قلمی دقیق و جزئی نگر از تشییع سال ۱۳۶۸ ترسیم کرد، امروز نه تنها رنگ کهنگی نگرفته ، بلکه با شکوهی بیشتر و با همان حرارت در مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب بازتولید شده است.

 خیابان‌های تهران که ۳۸ سال پیش شاهد آن تشییع باشکوه و به یادماندنی بودند حالا دوباره در میان موجی از جمعیت، تشییع دیگری را به چشم خود می‌بینند. برای درک عمق این حضور و این سیل خروشان انسانی باید به تماشای همان نگاهی نشست که امیرخانی در کتابش ثبت کرده است:« جمعیت از درو دیوار می‌جوشید، آن قدر تعداد آدم‌ها زیاد بود که از هر طیف و گروهی می‌شد نمونه‌ای یپدا کرد، زن‌ها ، مردها و بچه‌ها، همه و همه به راه افتاده بودند، قیافه‌ها متنوع بودند از هر قتماش و دسته‌ای، زنی با چادری مشکی که لکه‌های قهوه‌ای خاک روی چادرش مشخص بود. جوانی که هنوز مو به صورت نداشت با پیراهنی مشکی و شالی سبز. پیمردی که یک دستش عصا بود و با دست دیگرش به سختی عکس امام را بالا گرفته بود. کودکی کوچک که انگار پدر و مادرش را گم کرده بود. بی‌خیال و بدون توجه به جمعیت و جمعیت هم بی‌توجه نسبت به او. کودک می‌خندید و در عرض جمعیت راه می‌رفت. سه چهار جوان با لباس سربازی. سرباز اولی به سرباز دومی چیزی گفت و خندید. دومی جوابش را نداد، خیره نگاه کرد.

مردی روی ویلچر نشسته بود احتمالا از جانبازان جنگ بود. ضجه می‌زد ، انگار نه انگار که این همه آدم او را نگاه می‌کنند. پیرزنی جادر نمازش را به کمرش گره زده بود. به ترکی بلند بلند چیزی را فریاد می‌زد و می‌رفت. لحنش به دعوا می‌زد. مردی بلندقامت و موثر، حدودا پنجاه ساله، کت و شلوار سیاه، پیراهن تمیز سفید، کراوات سیاه، دست در دست زنش که مانتوی سیاه پوشیده بود. زنش عینک آفتابی زده بود، مانتوی سیاه زن، گلی شده بود.»

روایت امیرخانی تنها بازتابی از یک رخداد نیست، بلکه شناسنامه پیوند ناگسستنی مردمی است که گویی در میان این حجم انسانی با وجود گذشت این همه سال با همان شور  و با همان اشتیاق و چه بسا بیشتر در مراسم تشییع امام شهید جامعه گام بر می‌دارند و تاریخ را به پیش می‌رانند.

تکمیل می‌شود...

کد مطلب 985920

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.