حال و هوای تهران در دومین روز وداع مردم با رهبر شهید

پس از آن آخرین صف عشق، نوعی آرامشِ حزن‌آلود حاکم بود؛ گویی مردم در میانِ بغض و ایمان، در حال درک این حقیقت بودند که با رفتنِ این پیکر، بخشی از تاریخ به پایان رسیده است. حضور پرشور اما آرام مردم، نشان از آن داشت که این وداع، تنها یک مراسم، بلکه تجدید میثاق با راهی است که با خون نوشته شده است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، این پایانِ یک مراسم نیست؛ این، آغازِ یک «زنجیرِ بی‌پایانِ دلتنگی» است. صدایِ تکبیرها که از دلِ هزاران نفر برخاسته بود، هنوز در گوش‌ها می‌پیچد، اما حالا چیزی در هوا تغییر کرده است. سکوتِ سنگینی جایگزینِ فریادهایِ فروخورده شده است. سکوتِ بعد از نماز، سکوتِ «آمین» گفتنِ یک ملت است به تمامِ آنچه که این پیکر مطهر برایش ایستاد.

در این لحظات، نگاه‌ها به سمتِ رهبرِ عزیزمان، آیت‌الله خامنه‌ای، دوخته شده است. آن‌ها با چشمانی که از اشک، اما از اراده، می‌درخشند، پیکر را بدرقه می‌کنند. دیگر نه فریاد، نه شعار؛ فقط یک نگاهِ طولانی، یک نگاهِ پدرانه، یک نگاهِ «تا همیشه». در آن نگاه، همه چیز نهفته است؛ از خاطراتِ سال‌های جهاد تا وعده‌هایِ ناگفته به شهید.

در این لحظه، صدایِ گریه‌ها از هر سو بلند می‌شود. اما این گریه، گریهِ «ناامیدی» نیست؛ گریهِ «آرزو»ست. گریه‌ای که می‌گوید: «ما رفتنِ تو را دیدیم، اما می‌خواهیم که تو در آسمان‌ها، به یادِ ما باشی.» آیت‌الله خامنه‌ای، در حالی که دستی بر قلبِ خود دارند و گام‌هایشان را با آرامش اما با سنگینی برمی‌دارند، در میانِ این دریایِ انسان‌ها حرکت می‌کنند. آن‌ها دیگر فقط یک رهبر نیستند؛ آن‌ها «نمادِ وفاداری» هستند به همه شهیدان. و در این لحظه، همه ما یک چیز را با تمام وجود حس می‌کنیم: این وداع، برای همیشه در تاریخ خواهد ماند.

پس از اقامه نماز بر پیکر رهبر شهید انقلاب، دوباره موج جمعیت در مصلی به حرکت درآمد. گروهی از صف‌های نماز به سمت جایگاه وداع رفتند و گروهی دیگر که توفیق وداع پیدا کرده بودند، آرام آرام مسیر خروج را در پیش گرفتند. امروز رفت‌وآمد مردم تمامی ندارد. موجی می‌آید و موجی می‌رود . صدای صلوات، زمزمه دعا و نوای قرآن  در میان قدم‌ها می چرخد و هرکس با دلی شکسته سهم خود را از این وداع بر می‌دارد.

مداحی حاج محمود کریمی؛ یا برگرد یا آن دل را برگردان

مداحی حاج‌محمود کریمی حال‌وهوای دیگری به مصلی بخشیده است، حال وهوای امروز مصلی، عاشورایی شده است و مردمی که چهارماه بعد از شهادت رهبرشان نتوانسته بودند خودشان را آن طور که باید خالی کنند، حال به پهنای صورت اشک می‌ریزند. مگر می‌شود داغ رهبر شهید را تحمل کرد. چگونه می‌توان قبول کرد که کوه‌ها بشکنند و ماه به زیر خاک برود؟ خاک بر دهان روزگار که چنین تصویری را مقابل چشمان ما قرار داد. کاش همه‌ خبرها، همه‌ حادثه‌ها و همه‌ تلکس‌های خبری دروغ بود.
 

« خدایا خودت صبر بده»

جمعیت موج بر می‌دارد. از دور، پرچم‌ها مثل اشک‌های رنگی در باد تکان می‌خورند. کسی قرآن کوچکی در دست دارد و با انگشت، آیات را دنبال می‌کند. اما اشک نمی‌گذارد درست بخواند. نوجوانی عکس رهبر شهید را روی سینه چسبانیده و هرچند قدم یک بار می‌ایستد، نگاه می‌کند، انگار باور ندارد این قاب، قاب وداع است.

در میان جمعیت، مردی میانسال بی‌آنکه مخاطب مشخصی داشته باشد، مدام زیر لب می‌گوید:« خدایا خودت صبر بده». کمی آن طرف‌تر، زنی با صدای گرفته فرزند کوچکش را در آغوش گرفته و به سمت تابوت اشاره می کند: « نگاه کن مادر، این آقایی است که همیشه برایمان دعا کرد.» کودک شاید معنای این جمله را کامل نداند اما سنگینی فضای اطراف را حس می‌کند، سرش را روی شانه مادر می‌گذارد و ساکت می‌ماند.

حال و هوای تهران در دومین روز وداع مردم با رهبر شهید

هیچ وقت تکرار نمی‌شود...

در میان جمعیت، هر کسی، با هر سن و سالی، در واژه‌ی «تکرار نمی‌شود» غرق شده بود. اما در این بین مادری با چشمی گریان و آهی از ته دل فریاد می‌زند « رهبر شهیدمان هیچ وقت تکرار نمی‌شود...»

این روز در صفحات تاریخ ثبت می‌شود، اما برای کسانی که در آن صفِ عشق ایستاده بودند، این لحظه فراتر از تاریخ است؛ این لحظه، زخمی است که با ایمان التیام می‌یابد و تصویری که تا ابد در ذهن‌ها حک خواهد شد.

خیلی قضاوتش کردم، اومدم حلالیت بطلبم

یکی از بانوان در حالی که روسری‌اش را با یک دست محکم گرفته بود و با دست دیگر چشمانش را با پشت دست فشار می‌داد می‌گوید: شاید خیلی از ماها، توی این سال‌ها، گاهی حرف زدیم، گاهی شک کردیم، گاهی قضاوت کردیم. اما امروز آمدم تا بگویم: آقا، اگر حرفی زدم، اگر قضاوتی کردم، ببخش. حلال کن. 

امیدوارم حلال‌مان کند

مردم میانسالی در حالی که چشمانش از اشک می‌درخشید هم می‌گوید: « این تنها آرزوی من و امثالِ منه. امیدوارم اون روحِ بزرگ، که این سال‌ها برای مردمش سوخت، ما رو ببخشه. امیدوارم حلال کنه.»

رهبر شهید ما، عزیز ایران شد

در میانه جمعیت جوانی در حالی که دستانش می‌لرزید و چشمانش از اشک سرشار بود یا صدایی که گاه می شکست می‌گوید: «حالا دیگه می‌فهمم. اون فقط یک رهبر نبود؛ اون «عزیزِ ایران» شد. عزیزی که از جانش گذشت تا ایران بمونه. عزیزی که توی دلِ مردم جا گرفت، نه توی کاخ‌ها.»

حال و هوای تهران در دومین روز وداع مردم با رهبر شهید

آقاجان، سلام ما را به بچه‌هایمان برسان

امروز مصلی محل عبور سال‌ها خاطره است. هرکس که می‌آید، چیزی با خود آورده، یکی عکس، یکی چفیه، یکی قرآن، یکی شاخه گل و بسیاری تنها بغضی که راهی برای گفتنش پیدا نمی‌کند.

در گوشه‌ای از جمعیت، پیرمردی عصا به دست آرام آرام جلو می‌آید، راه را برایش باز می‌کنند. کسی می‌گوید:«حاج آقا بنشینید، خسته شده‌اید.» پیرمرد جواب نمی‌دهد و چند قدم پیش می‌رود، بعد آرام می‌گوید:«یک عمر ایستاد، امروز من چند قدم برایش برندارم.

 کمی آنطرف‌تر، مادری ایستاده که عکس شهیدش را بالا آورده است و رو به پیکر رهبر شهید، لب‌هایش می‌لرزد و می‌گوید:« آقاجان، سلام ما را به بچه‌هایمان برسان.» این جمله، جمعیت اطراف را می‌شکند. چند نفر سر پایین می‌اندازند. کسی صلوات می‌فرستند، کسی با گوشه چفیه، چشم‌هایش را پاک می‌کند.

تکمیل می‌شود...

کد مطلب 985705

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.