به گزارش خبرگزاری ایمنا، پنجشنبه شب-در جوار حسینیه امام خمینی (ره)؛ این منم، ایستاده در میان ازدحامِ سکوت و اشک، در میانه شبی که انگار از دلش آتش میبارید، این منم پس از آنکه برای اولین بار تابوت تو را که پیکرت در آن آرام گرفته به چشم دیدم؛ انگار که کوهی عظیم را بر شانههای خسته ما گذاشته باشند، شانههایمان توان ایستادن زیر بار کوه را نداشت.
تابوت به زور حرکت میکرد، مردهای تنومند سیاهپوش، شانه به شانه، نفس به نفس، انگار جلو میرفتند و جلو نمیرفتند، سربازانت را دیدی که دل خداحافظی نداشتند؟ دیدی که قامتشان زیر بار غمت خم شده بود؟
چطور تابوتی به سنگینی سالها عشق را به دوش بکشند؟؛ آنقدر سنگین بود که مدام میان جمعیت، مکث میکند و پایین میآید، انگار تابوت چوبیات هم در برابر این همه اندوه، راه رفتن را از یاد برده است، مردان جنگی که روزگاری قامت کنارت راست میکردند را دیدی که زانوهایشان لرزان بود و نای راه رفتن نداشتند؟
یعنی چهار ماه و اندی برای این ساعتها صبر کردیم و در دل زار زدیم؟ کاش تاریخ به این روز نمیرسید عزیزم، مگر دلمان میآید تو را روی دست به جایی ببریم که یک عمر برایمان قامت استوار میکردی و با صدای مخملینت امید میساختی؟

شنبه صبح، مصلای امام خمینی(ره)؛ و حالا این منم، مبهوت و تماشاگر جمعیتی که آرام آرام به پیش میرود، سنگینی هوا مثل دیواری بتنی روی سینهام هوار شده. پس سایه تو روی سرم بود که سالها آنقدر راحت نفس میکشیدم و حالا هرچه سینهام میبلعد، اکسیژنی پیدا نمیکند.

آن سالهایی که سختی بر شانههایمان مینشست، نگاهت، کلامت، صدایت برایمان چون کوهی استوار، تکیهگاه بود. یادمان نمیرود آن شب عاشورا را، آن لحظههایی که گویی ما را از زمین کندی و به آسمان رساندی؛ حالا اما، در این وداع، آن کوهِ استوار را باید بر دوش بکشیم؛ چگونه میتوان کوه را حمل کرد وقتی شانههای ما برای سایهاش هم کوچک است؟
بیرق یا لثاراتالحسین بر فراز مصلی قرار میگیرد، پرچم سرخ روی دستانمان را میبینی عزیزم؟ شعار ما دیگر چهار ماه است که «ای پسر فاطمه منتقم تو هستیم» شده؛ پرچم خونخواهیات برایمان ابدی شد تا روز انتقام.

و حالا این منم؛ ایستاده در گوشه مصلایی که بدون تو دیگر نمیخواهمش، دل دیدن آن را بدون تو ندارم، مگر در همین مصلی فریاد نزده بودم جانم را فدای یک لحظه زندگیات میکنم؟ پس چرا امروز این تابوت، عمر و جانم را در آغوش گرفته؟
آخرین باری که اینجا، دیدمت، قد رشیدت اسلحه به دست از دور هم پیدا بود، آقای ما خوش قد و بالا و رشید بود، هرجا که میایستادی او را میدیدی؛ حالا روی پا میایستیم که تابوتت را ببینیم، تابوت شما و نورچشمهایت، زهرای ۱۸ ماههات، بشری خانم دخترت و زهرا خانم امیدِ آقایمان سیدمجتبی و سلام بر کسی که مایه دلگرمی امتی است، در حالی که خود غرق دریایی غم است.

مهدی رسولی آمده، همانی که روضههای ترکی محبوبت را میخواند، میبینی چقدر شکسته شده؟ داغ نبودنت او را چند روزی از پا انداخته بود و مریضش کرده بود، میدانم که خبر داری! رسولی میخواند «ما اومدیم دیدن تو این آخریشه»؛ بغض گلویم را پنجه میاندازد.
میخواند «یعنی میخوای بری دیگه برا همیشه؟» صدای شیون و گریه مردم اوج میگیرد. من هنوز مبهوتم انگار، بغض تا پشت پنجره چشمانم رسیده و سخت میکوبد.
میخواند «فی امان الله! در پناه اباعبدالله» زار میزنم، تو به گریههایم نگاه نکن و غمگین نشو. گریههایم از جا ماندن از این آغوش که تو را، عزیزدلم را، به آن میسپارم میآید. نه، گریه نیست اصلا! یک چشمم حسرت و دیگری دلتنگیست که میبارد. اشکهایم از مرور شعر «آنکس که پناهم بدهدا ز حسین است» میآید، از «عالم ازین خوبتر پناه ندارد» بنگر به کجا سپردمت.
من عزیزم را به رفیقترین و مونس ترین و شفیقترین فرد روزگارم میسپارم؛ عند «مولاهم» یرزقون انشاءالله.
برو عزیزم، برو که خسته راهی، هشتاد و چند سال مبارزه فقط به حرف آسان است، بالاخره وقت استراحت شما هم رسید، برو و آماده روز بازگشت شو که امید آخرمان زنده بودن و دویدن به سوی آغوشت در آن روز موعود است.
این خبر درحال تکمیل است...
نظر شما