به گزارش خبرگزاری ایمنا، گاهی بعضی آدمها آنقدر آرام زندگی میکنند که نه خودشان میخواهند دیده شوند و نه اجازه میدهند نامشان بر اصل مأموریتشان سایه بیندازد، اما روزی میرسد که تاریخ، پرده سکوت را کنار میزند و همان انسانهای بیادعا را درست در بلندترین نقطه روایت خود مینشاند.
امروز، در ساعاتی که پیکر شهید مصباحالهدی باقریکنی بر دوش مردم تشییع میشود، بسیاری تازه نام مردی را بر زبان میآورند که سالها ترجیح داد در سکوت بماند؛ مردی که اگرچه داماد رهبر شهید ایران بود، اما هیچگاه نخواست با این نسبت شناخته شود. او زندگی کرد تا خدمت کند، نه آنکه دیده شود و سرانجام نیز همانگونه که زیسته بود، در کنار مقتدای خود، بیهیاهو به شهادت رسید.

چه سرنوشت عجیبی بود…
سالها پیش، وقتی هنوز هیچکس حتی تصور چنین نسبتی را نداشت، مصباح جوان آرزویی را با مادرش در میان گذاشته بود؛ آرزویی که شاید برای بسیاری دور از ذهن به نظر میرسید. گفته بود دوست دارد با خانواده رهبر انقلاب وصلت کند. آن روز نه خانواده او از جزئیات خانواده رهبر انقلاب خبر داشتند و نه کسی میتوانست بداند این خواسته، سالها بعد چگونه به حقیقت خواهد پیوست. اما انگار تقدیر، آرامآرام راه خود را باز میکرد.
وقتی این موضوع از طریق واسطهها به رهبر شهید انقلاب رسید، شناخت دیرینه ایشان از مرحوم آیتالله محمدباقر باقریکنی، مسیر این پیوند را هموار کرد. جلسهای صمیمی برگزار شد؛ جلسهای که شاید هیچیک از حاضرانش نمیدانستند این وصلت، تنها یک نسبت خانوادگی نیست؛ آغاز همراهی مردی است که قرار است تا آخرین لحظه، کنار رهبر خود بماند.
رهبر شهید انقلاب در همان روزها یک توصیه مهم داشت؛ توصیهای که بعدها به منش زندگی شهید مصباح تبدیل شد. تأکید کرده بودند که اعضای خانواده نباید وارد فعالیتهای اقتصادی و سیاسی شوند. توصیهای که برای او، عهدی همیشگی شد. او تا پایان عمر، حتی یک قدم از این مسیر فاصله نگرفت.

شاید همین وفاداری، مهمترین ویژگی زندگی او بود؛ وفاداری نه فقط در ظاهر، بلکه در عمق باور.
برادرانش روایت میکنند که او حتی در برابر پدر نیز تنها به اطاعت ظاهری قانع نبود. اگر پدر جملهای کوتاه میگفت، ساعتها درباره همان جمله فکر میکرد تا مقصود واقعی را بفهمد. میخواست خواسته پدر را زندگی کند، نه اینکه فقط آن را اجرا کند.
همین روحیه را در ارتباطش با رهبر شهید انقلاب نیز داشت. رابطه او تنها رابطه داماد و پدر همسر نبود؛ تلاشی دائمی بود برای فهمیدن نگاه رهبر، برای نزدیک شدن به شیوه اندیشیدن او و برای آنکه بتواند آن نگاه را در زندگی و مسئولیتهایش محقق کند.
شاید به همین دلیل بود که پس از سالها زندگی در کنار خانواده رهبر انقلاب، هیچ تغییری در سبک زندگی او دیده نشد. دوستان قدیمیاش میگویند همان انسانی ماند که سالها پیش در دانشگاه تربیت مدرس میشناختند؛ همان مرد متواضع، همان استاد خوشاخلاق، همان پژوهشگر دغدغهمند و همان انسانی که هیچ نسبتی نتوانست او را از سادگی و اخلاصش جدا کند.
او میتوانست نامش را بر سر زبانها بیندازد، اما ترجیح داد مسئله مردم را بر شهرت خود مقدم بداند.

در دانشگاه امام صادق(ع)، کلاس درس برای او فراتر از محلی برای تدریس بود. دانشجویانش میگویند بیش از آنکه استاد باشد، برادر بزرگترشان بود. دغدغهاش فقط نمره و پایاننامه نبود؛ میخواست جوانانی تربیت شوند که بتوانند گرهی از مشکلات کشور باز کنند. به همین دلیل، تأسیس مرکز رشد دانشگاه را راهی برای پرورش انسانهای مسئلهحلکن میدانست.
همکارانش هنوز از روزهایی میگویند که برای گرفتن مرتبه علمی بالاتر هیچ عجلهای نداشت، اما برای حل مشکلات مردم، شب و روز نمیشناخت.
علیاصغر پورعزت، دوست و همکار قدیمیاش، جملهای درباره او دارد که شاید بهترین توصیف این شهید باشد؛ میگوید: «او شبیه شهدا زندگی میکرد.»
شاید همین جمله، راز پایان زندگی او را نیز توضیح میدهد.
شهید مصباح فقط مشکل مردم را برای امروز حل نمیکرد؛ اگر کسی از او کمک میخواست، تلاش میکرد راهی پیدا کند که آن مشکل دیگر تکرار نشود. نگاهش همیشه بلندتر از درمان موقت دردها بود.
برای او، کرامت انسانها مهمتر از جایگاهشان بود.
هیچوقت نمیپرسید این مراجعهکننده چه سمتی دارد، چه نفوذی دارد یا چه نسبتی با مسئولان دارد. تنها یک سؤال برایش مهم بود؛ اینکه چگونه میتوان حرمت این انسان را حفظ کرد.
و شاید خدا نیز پاداش چنین نگاهی را به زیباترین شکل به او عطا کرد.
صبح نهم اسفند ۱۴۰۴،

هنگامی که صدای انفجارهای سنگین سکوت تهران را شکست، هنوز هیچکس باور نمیکرد که یکی از نخستین شهدای آن حمله، همین مرد آرام و بیادعا باشد. او در همان لحظات ابتدایی، کنار رهبر شهید انقلاب، پر کشید.
چه پایان باشکوهی برای مردی که تمام عمر، آرزو داشت از مسیر ولی خود جدا نشود.
امشب، خیابانهایی که میزبان تشییع او بودند، با مردی وداع میکنند که سالها در سایه زندگی کرد تا نور بر دیگران بتابد.
امروز مردم، داماد رهبر شهید را تشییع نمیکنند؛ استادی را بدرقه میکنند که شاگردانش او را برادر بزرگتر خود میدانستند؛ پژوهشگری را بدرقه میکنند که علم را برای حل مسئله مردم میخواست؛ فرزندی را بدرقه میکنند که عمق سخن پدر را میجست؛ انسانی را بدرقه میکنند که حتی نسبت خانوادگی با رهبر انقلاب نیز نتوانست ذرهای در تواضع و اخلاصش تغییر ایجاد کند.

و شاید زیباترین توصیف برای او همین باشد؛ همراه نجیبی که نه در روزهای آرام، از کنار آقا فاصله گرفت و نه در سختترین لحظه تاریخ. او تا آخرین نفس، همراه ماند.
و اکنون، در واپسین سفر زمینیاش، مردم آمدهاند تا برای آخرین بار به او بگویند:
خداحافظ ای مرد آرام؛ خداحافظ ای همراه نجیب و همیشگی آقا.
نام تو شاید سالها در سکوت زیست، اما شهادتت، آن سکوت را برای همیشه به روایت وفاداری تبدیل کرد.
نظر شما