به گزارش خبرگزاری ایمنا، خورشید بر فراز کربلا ایستاده بود؛ بیرمق، داغ و سوزان و باد، ذرات ریز شن را بر پهنه دشت میرقصاند و سکوتی سنگین میان خیمهها جریان داشت؛ سکوتی که گویی خود را برای حادثهای بزرگ آماده میکرد. در آن سوی میدان، صدای همهمه سپاهی عظیم به گوش میرسید و در این سو، مردمانی ایستاده بودند که شمارشان به اندازه یک لشکر نبود، اما دلهایشان به وسعت تاریخ میتپید.
در آن ظهر غریب، کربلا تنها صحنه یک نبرد نبود؛ صحنه آزمون انسان بود. هر چهره، روایتی داشت و هر نگاه، داستانی متفاوت. جوانی که هنوز عطر زندگی را با خود داشت، پیرمردی که سپیدی موهایش حاصل یک عمر وفاداری بود، برادری که نامش با غیرت و ایثار گره خورد و کودکی که هنوز معنای دنیا را نمیدانست، همه در یک نقطه از تاریخ گرد آمده بودند؛ جایی که قرار بود نامشان از زمان عبور کند.
اما آنچه عاشورا را جاودانه کرد، تنها صدای شمشیرها نبود. آنچه قرنها در حافظه مردم ماند، صدای قلبهایی بود که در میان ترس، امید را از دست ندادند، نگاههایی بود که در دل تاریکی، هنوز به روشنایی ایمان داشتند و اشکهایی بود که بر گونه کودکانی نشست که هیچ سهمی از جنگ نداشتند، اما سهم بزرگی از رنج تاریخ را بر دوش کشیدند.

کودکان کربلا؛ تصویر فراموشنشدنی تاریخ
وقتی از عاشورا سخن گفته میشود، ذهنها تنها به میدان نبرد نمیرود؛ در گوشهای از این روایت، خیمههایی قرار دارند که در آنها کودکانی چشم به راه بازگشت پدران، برادران و عزیزانشان بودند، کودکانی که نه جنگ را آغاز کرده بودند و نه در تصمیمهای آن نقشی داشتند، اما ناگهان خود را در قلب حادثه یافتند.
تصور کن کودکی را که از پشت پرده خیمه به دشت نگاه میکند، صدای هیاهو را میشنود، اما نمیداند چرا این همه اضطراب در چهره بزرگترها موج میزند، دست مادرش را محکمتر میگیرد و به چشمان او خیره میشود، به امید اینکه پاسخی برای ترسهایش پیدا کند.
شاید به همین دلیل است که پس از قرنها، عاشورا هنوز دلها را میلرزاند، زیرا در کنار همه مفاهیم بزرگش، روایت رنج بیگناهان نیز هست، روایت کودکانی که قربانی جنگ با اشقیا شدند.

وقتی تاریخ لباس تازهای میپوشد
قرنها از آن ظهر سوزان گذشته است، اما بعضی صحنهها از حافظه تاریخ پاک نمیشوند و گاهی تاریخ، بدون اینکه عیناً تکرار شود، با چهرهای تازه بازمیگردد.
در روزهای جنگ ۴۰ روزه، در روزهایی که آسمان شهرها آرامش همیشگی خود را از دست داده بود، مردم ناگهان خود را در برابر واقعیتی یافتند که پیشتر تنها در روایتها و خبرها درباره آن شنیده بودند و صدای انفجار، نگرانی، انتظار و خبرهای تلخ، بخشی از زندگی روزمره شد.
در آن روزها نیز همانند همه جنگهای تاریخ، این کودکان بودند که بیآنکه نقشی در شکلگیری بحران داشته باشند، با ترس و اضطراب آن روبهرو شدند. کودکانی که شبها با نگرانی خوابیدند، با صدای آژیر از جا پریدند و نگاهشان زودتر از سنشان با مفهوم شهادت آشنا شد.

مادران و زنان؛ قهرمانان همیشگی میدان نبرد
در عاشورا، اگرچه نام بسیاری از مردان در تاریخ ثبت شده، اما ستونهای واقعی آن واقعه، زنانی بودند که باید در میان آتش مصیبت، امید را زنده نگه میداشتند؛ مادران، خواهران و زنانی که با چشمانی اشکبار، پناهگاه کودکان شدند و تاریخ هر جا ورق خورده، این تصویر تکرار شده است.
در روزهای جنگ اخیر نیز هزاران مادر، بیآنکه نامشان در تیتر خبرها قرار بگیرد، با بزرگترین نبرد زندگی خود روبهرو شدند؛ نبرد برای حفظ آرامش خانواده. آنان ترسیدند، گریستند، دعا کردند و در عین حال تلاش کردند فرزندانشان کمتر از اضطراب روزگار سهم ببرند.
اما در این میان مادرانی نیز بودند که آغوششان برای همیشه بوی عطر فرزندشان را میدهد، اما هرگز آن آغوش مادر و فرزندی تکرار نخواهد شد؛ مادرانی که همچون مادران دشت کربلا فرزندانشان را روی دست به آغوش خاک سپردند تا شهادت آنها، گواهی بر فریبکاری و بیرحمی دشمنان و مظلومیت مظلومانی باشد که بیگناه در جبهه حق علیه باطل از آغوش پرمهر مادری پر کشیدند.
اگرچه جنگ میدان رویارویی قدرتهاست، اما مادران سربازان گمنام جبهه امیدند؛ همانهایی که اجازه نمیدهند زندگی زیر سایه ترس متوقف شود.

به راستی انتظار یک مادر چه طعمی دارد؟
جنگها معمولاً با عددها روایت میشوند؛ تعداد روزها، تعداد حملات، میزان خسارتها و آمارهای مختلف، اما هیچ عددی نمیتواند اندوه و داغ خانواده را اندازه بگیرد، هیچ آماری نمیتواند توضیح دهد که انتظار یک مادر چه طعمی دارد، یا ترس یک کودک چگونه در دل او لانه میکند.
عاشورا نیز اگر تنها با عددها روایت میشد، هرگز چنین ماندگار نمیماند. آنچه کربلا را زنده نگه داشته، انسانهای آن هستند؛ انسانهایی با اشکها، امیدها، ترسها و انتخابهایشان.
جنگ اخیر نیز فارغ از همه تحلیلهای سیاسی و نظامی، پیش از هر چیز داستان انسانهاست؛ داستان خانوادههایی که روزهای دشواری را پشت سر گذاشتند، داستان مردمی که در میان نگرانیها کنار هم ماندند و داستان کودکانی که بهای سنگینی برای پیروزی حق علیه باطل پرداختند.

عاشورا؛ نام دیگر انسانیت در روزهای سخت
شاید راز پیوند ذهنی مردم میان عاشورا و روزهای دشوار همین باشد؛ عاشورا برای بسیاری از انسانها تنها یک واقعه تاریخی نیست، بلکه یادآوری این حقیقت است که در تاریکترین لحظهها نیز میتوان انسان ماند، میتوان مهربان بود، میتوان به دیگران کمک کرد، میتوان امید را حفظ کرد و میتوان اجازه نداد رنج، انسانیت را از بین ببرد.
در روزهای جنگ نیز همین ویژگیها بود که بیش از هر چیز به چشم آمد. مردمی که به یاری هم شتافتند، پزشکانی که خستگی را فراموش کردند، امدادگرانی که از جان خود گذشتند و خانوادههایی که در دل نگرانی، همچنان چراغ خانه را روشن نگه داشتند؛ درست همانگونه که در کربلا، در میان غبار و تشنگی، چراغ ایمان و انسانیت خاموش نشد.
هرگاه روزگار بوی آتش و اضطراب میگیرد، نام کربلا دوباره در دلها زنده میشود
شاید میان دشت کربلا و شهرهای امروز، بیش از ۱۴ قرن فاصله باشد، اما دل انسانها هنوز با همان مفاهیم میتپد. هنوز کودکی که میترسد، اشک مادری که نگران است و دستی که برای کمک به سوی دیگری دراز میشود، ارزشمندترین تصویر هر روایت انسانی است.
عاشورا به ما آموخت که تاریخ فقط از پیروزیها و شکستها ساخته نمیشود؛ تاریخ را دلهایی میسازند که در سختترین روزها از انسانیت فاصله نمیگیرند و شاید به همین دلیل است که هرگاه روزگار بوی آتش و اضطراب میگیرد، نام کربلا دوباره در دلها زنده میشود، زیرا عاشورا پیش از آنکه روایت یک نبرد باشد، روایت انسانهایی است که در اوج رنج، امید را گم نکردند و این همان روایتی است که در هر زمان میتواند تکرار شود.
نظر شما