به گزارش خبرگزاری ایمنا، در قاموس دنیاپرستان، واژهها زودتر از آدمها مسخ میشوند. سالهاست که در ادبیات روزمرهمان، واژه «آقازاده» دستخوش غارتی آشکار شده است. هرگاه این لفظ را بر زبان راندهایم، سایهای از رانت، تبرّج، گریزان بودن از قانون و ایستادن بر شانههای قدرتِ پدر در ذهنها جان گرفته است. تبارِ دنیاپرستانی که از نام پدر، تنها کیسه دوختن برای دنیای خویش را آموختهاند، تصویر این کلمه را غبارآلود کردند، اما تاریخِ خونین این جغرافیا و فراتر از آن، تاریخِ کربلا، گواهی میدهد که مکتب دیگری از «آقازادگی» وجود دارد؛ مکتبی که در آن، فرزند بزرگترین مردانِ امت بودن، نه مجوزی برای گریز از صف که سندی برای ایستادن در خط مقدم شلیک است.
امروز، در هشتمین روز از ماه محرم، روزی که به نام غرش حماسی و مظلومیتِ علیاکبر (ع) گره خورده است، روایت خود را از اربابزاده کربلا آغاز میکنیم و به سراغ آقازادههایی میرویم که خطوط نسخه وجودشان، تکرار همان حماسه علوی است. جوانانی که با خون خود، تعریف «آقازادگی» را در فرهنگ ما تطهیر کردند.

علیاکبر (ع)؛ شناسنامه جمال و جهاد
در ادبیات عاشورا، یک قانون نانوشته وجود دارد؛ مداحان همیشه روضهها را با این دعا تمام میکنند که: «انشاءالله این روضه را یک شب در کنار ضریح آقا اباعبدالله بخوانیم.» اما مقتلان میگویند تنها روضهای که خواندنش کنار ضریحِ صاحبش خیلی سخت و سنگین است، روضه علیاکبر (ع) است؛ چرا؟ چون رسم مروت نیست پیش چشم یک پدر، روضه پرپر شدن جگرگوشهاش را بخوانند و به زخم دلش نمک بزنند.
ارتباط این «اربابزاده» با پدرش، فراتر از رابطه عادی یک پسر با پدر بود. علیاکبر (ع) وقتی در اوج تشنگی از میدان برگشت و دید که دستهای پدرش حسین (ع) هم از آب خالی است، دلشکسته شد؛ اما نه برای خودش، بلکه برای غربت پدر. برای همین در لحظههای آخر، وقتی به خاک افتاد، صدا زد: «بابا! الان از دست جدم رسولالله سیراب شدم...» او این را گفت تا در آن لحظه غریبی، داغ و سنگینیِ دل پدر را کم کند.
در رسم روزگار، همیشه پدر دوست دارد وقتِ رفتن، سرش روی دامن پسرش باشد. پیرمرد چشم به راه میماند تا پسرش بیاید، سرش را به دامن بگیرد تا او راحت جان بدهد. اما خدا نیاورد آن روزی را که همهچیز برعکس شود؛ روزی که یک پدرِ پیر، ناچار شود سر بالین پسرِ جوانش بیاید. حسین (ع) آمد، کنار تنِ پارهپاره پسرش نشست، صورت روی صورتش گذاشت و فریاد زد: «بعد از تو خاک بر سر این دنیا...»
این همان نقطهای است که مفهوم «آقازادگی» در تاریخ تغییر کرد. علیاکبر (ع) آقازادهای بود که میتوانست در مدینه بماند و به پشتوانه نامِ بلندِ حسین (ع) و پیامبر (ص) محترمترین زندگی را داشته باشد؛ اما او اولین کسی بود از بنیهاشم که داوطلب رفتن به مسلخ عشق شد. آقازادههای شهید ما نیز در همین مدرسه درس خواندند؛ جوانانی که نام بزرگ پدرانشان، برای آنها مجوزی برای سبقت گرفتن در جانفشانی بود. آنها هم مانند علیاکبر (ع)، در روز حادثه جلوتر از همه ایستادند تا سپر بلای پدران خود و این سرزمین باشند.
طلایهداران مقاومت؛ تبارِ پدری که پسر دادند
این مکتبِ «پسر دادن در راه حق»، از کربلا آغاز شد و در عصر ما، در رگهای پرخروش جبهه مقاومت جریان یافت. برای رژیم غاصب، کودککش و تروریست صهیونیستی هیچ فرقی نمیکند با چه کسانی روبرو است؛ آنها قاتلانی سفاکند که خوی وحشیگریشان به هیچکس رحم نمیکند. اما رهبران جبهه مقاومت نشان دادهاند که در کنار طراحی و اجرای عملیاتهای نظامی سنگین، ارزشمندترین سرمایههای خود، یعنی فرزندانشان را در طبق اخلاص نهادهاند تا ثابت کنند خون جگرگوشههای آنان، با خون فرزندانِ مردم عادی هیچ تفاوتی ندارد.

سید محمدهادی نصرالله؛ رزمندهای با نام مستعار «یاسر»
شهید سید حسن نصرالله، دبیرکل اسطوره حزبالله لبنان، مردی که سالها هیمنه ارتش به اصطلاح شکستناپذیر صهیونیستی را در هم شکست، فرزند ارشدش سید هادی را در همین مسیر داد. سید هادی در سال ۱۳۵۸ به دنیا آمد. در نوجوانی درس را رها کرد و پس از آموزشهای سخت به مقاومت پیوست. او هرگز اجازه نداد همرزمانش بفهمند پسر دبیرکل است و از نام مستعار «یاسر» استفاده میکرد. تا مدتها یک رزمنده عادی در خط مقدم بود. تازه عقد کرده بود و در تدارک آغاز زندگی مشترک بود که در ۲۲ شهریور ۱۳۷۶ در ارتفاعات «جبل الرفیع» در درگیری مستقیم با دشمن صهیونیستی به شهادت رسید.
نظامیان صهیونیست پیکر او را به سرزمینهای اشغالی منتقل کردند و بیخبر از هویتش، تصویر جنازه را در تلویزیون پخش کردند. وقتی مشخص شد او فرزند سید حسن نصرالله است، صهیونیستها خواستند از این برگ برای فشار استفاده کنند، اما سید حسن هرگز حاضر نشد امتیازی به دشمن بدهد و فرمود پیکر پسر من هم مثل دیگر شهداست و اصل بر آزادی اسراست. سرانجام یک سال بعد در مبادله، پیکر این جوانِ علویمرام به لبنان بازگشت.

جهاد عماد مغنیه؛ برنامهای برای هفته بعد
جهاد مغنیه (متولد ۱۹۹۱)، فرزند فرمانده بیبدیل حزبالله، شهید عماد مغنیه (حاج رضوان) بود. پس از شهادت پدرش در سال ۱۳۸۶، سردار حاج قاسم سلیمانی و سید حسن نصرالله پدران معنوی او بودند. او که فارغالتحصیل رشته مدیریت از دانشگاه آمریکایی بیروت بود، میتوانست در بهترین مناصب دنیایی بنشیند. اما او فرماندهی پایگاه جولان را پذیرفت.
در میهمانی خانوادگی به مناسبت میلاد پیامبر، وقتی از همه نوهها خواستند برنامهشان را برای سال جدید بگویند، جهاد با پختگی عجیبی گفت: «من برنامهام را هفته آینده میگویم.» درست یکشنبه هفته بعد، همگان فهمیدند برنامه او چه بود. در ۱۸ ژانویه ۲۰۱۵، در حمله موشکی بالگرد رژیم صهیونیستی در قنیطره سوریه، جهاد مغنیه به همراه جمعی از مجاهدان به شهادت رسید و پیکرش در کنار پدرش در ضاحیه بیروت آرام گرفت.

عباس محمد رعد؛ خروشِ بیداری
در جریان عملیات طوفانالاقصی، مقاومت لبنان شهدای بسیاری در راه قدس تقدیم کرد. یکی از این تپشهای سرخ، «عباس محمد رعد» فرزند رئیس فراکسیون وفاداری به مقاومت در پارلمان لبنان بود. جوانی که از اوایل جوانی لباس رزم بر تن داشت. وقتی خبر شهادتش به پدرش رسید، محمد رعد در مقابل دوربینها با صلابتی حسینی گفت: «مبارک باشد به سید مقاومت که به ما آموخت پدران شهدا باید صبور و در مسیر جهاد ثابتقدم باشند.»
آقازادههای اصیل وطن؛ شکستن کلیشههای رانت
اما در خاکِ ایران، در روزگار مبارزه با تکفیر و تروریسم بینالملل، آقازادههای دیگری سر برآوردند که معنای این واژه را در اذهان مردم زنده و پاک کردند. اینها استثنا نیستند، اینها روال عادی مکتب انقلاب اسلامیاند که رسانههای بیگانه همواره تلاش کردهاند با بزرگنمایی خطای چند دنیاپرست، روی نام پاک این قهرمانان خاک بپاشند.
در امتداد این تبارِ بیادعا، به بیتِ رهبری انقلاب میرسیم؛ جایی که هندسه زندگی ساکنانش، خط بطلانی بر تمام مصلحتهای دنیایی کشیده و آقازادگی را در سادگی و مجاهدت معنا کرده است.

در میان آنان که نامشان با عالیترین مقام نظام گره خورده، شهیده «بشری خامنهای»، دختر رهبر شهید انقلاب، نمونهای درخشان از این مناعت طبع بود؛ بانویی که گمنامی و دوری از تجمعات تشریفاتی را انتخاب کرد تا نشان دهد فرزند رهبر بودن در مکتبِ علوی، یعنی زندگی در تراز تودههای مردم. او در نهایت، در کنار نوه خردسال رهبر انقلاب، شهیده «زهرا محمدی گلپایگانی» در هجوم شوم و تروریستی دژخیمان صهیونیست به شهادت رسید تا ثابت کند نزدیک بودن به کانون انقلاب، رانتی جز آمیخته شدن خون با خاک وطن ندارد. در کنار آنان، «مصباحالهدی باقریکنی»، داماد رهبر انقلاب، تجلی دیگری از این اصالت است؛ مردی که چشم بر هر منصب و موقعیتِ ویژهای بست و به زندگی ساده و بیتکلفِ معلمی بسنده کرد تا مکتب فکری پدران خویش را در عمل پاس بدارد.
این طهارتِ رفتار، در سیمای عروس رهبر انقلاب، «زهرا حداد عادل» نیز متبلور است؛ بانویی که حتی پیش از گام نهادن به این بیت، به معنای عرفی آقازاده بود و میتوانست با تکیه بر جایگاه سیاسی پدر و ثروتِ موروثیِ خانوادگی، مرفه ترینِ زندگی را برای خود بسازد. اما او آگاهانه انتخاب کرد که آن آقازادهای که همه فکر میکنند، نباشد؛ روی از عافیتِ جاه و جلال برگرداند، زندگی ساده را برگزید و آبروی نظام را خرج دنیاخواهی نکرد. اعضای این بیت و پیوندهای آن، نشان دادند که در نگاه آنان، قرابت با رهبری ایستادن در صف اول مظلومیت و ایثار است؛ اصالتی که ریشه در خاکِ پاکِ کربلا دارد.
.jpg)
شیخ عباس و عمامهای که بالشِ راهرو قطار شد
امین عباس رشید را در دانشگاه و حوزه به نام «شیخ عباس» میشناختند. کسی فکرش را هم نمیکرد او فرزند نفر دوم نظامی مملکت، سرلشکر غلامعلی رشید باشد. او با سختیهای مالی طلاب زندگی میکرد. وقتی ماشین او خراب شد و چهل میلیون تومان خرج برداشت، ماهها دوید تا وام عادی بگیرد و آن را تعمیر کند.
وقتی خودروی او تصادف کرد و به پارکینگ رفت، ۶ ماه تمام پیاده رفت و آمد کرد اما راضی نشد یک تماس از سوی دفتر پدرش برای حل مشکل گرفته شود!
در اردوی راهیان نور دانشجویان دانشگاه تهران، وقتی قطار برگشت با کمبود جا مواجه شد، شیخ عباس راضی نشد در کوپه استراحت کند؛ عمامهاش را زیر سرش گذاشت و شب را در راهروی باریک و سرد قطار کنار سایر دانشجویان خوابید. او شیفته تبیین بود؛ در آخرین دستنوشتهها و چتهایش در دی ۱۴۰۳ دغدغهاش را تبیین طرحهای استعماری و غارتگری غرب برای رفقایش مینوشت. سرانجام در نخستین شب حملات موشکی رژیم صهیونیستی، وقتی پس از کار سخت در آشپزخانه هیئت برای تدارک عید غدیر، خسته به خانه بازگشت، در بمباران خانهشان به همراه پدرش عروج کرد.

مرتضی لاریجانی؛ نابغهای که رانت را برای شهادتش استفاده کرد
مرتضی لاریجانی، فرزند علی لاریجانی و نوه آیتالله العظمی میرزا هاشم آملی و شهید مطهری، تجسم علم و تواضع بود. نخبه مکانیک سیالات دانشگاه شریف که شرکت دانشبنیانی را اداره میکرد. وقتی در پیچوخم ادارات دولتی کار شرکتش گره خورد و دوستانش گفتند: «چرا به پدرت نمیگویی تماسی بگیرد؟» خندید و گفت: «اگر قرار بود از این کارها کنم که اینجا نبودم!»
وقتی پدرش مسئولیت دبیری شعام را در شرایط حساس پذیرفت، مرتضی کار علم و شرکت را رها کرد و گفت: «اکنون کشور در شرایط جنگی است و باید کنار پدرم باشم.» او نیز در جنگ تحمیلی سوم، هدف ترور صهیونیستها قرار گرفت و لایق خلع شهادت شد.
محمد حامد ربانی؛ لبخندی که پارهپاره شد
محمد حامد ربانی، فرزند سردار مهدی ربانی، دانشپذیر دورههای دانشگاه تهران، برای همکلاسیهایش فقط یک نام بود: «داداش حامد». بیادعا، باصفا و بیتکلف. او قرار بود چند روز بعد از آن شب، جامه دامادی بر تن کند. اما در ۲۳ خرداد سال گذشته، موشک کینه صهیونیستی بر خانهشان فرود آمد و او در کنار پدر و مادرش در دل خواب، به شهادت رسید.
از پیکر مطهر این جوان فروتن، تنها یک ساق پا به دست آمد. برادرش هادی ربانی در مراسم یادبود او چه زیبا گفت: «شهادت عزیزانمان جای تبریک دارد، هرچند دلمان برایشان تنگ میشود... ایمان دارم که جایگاه برادرم و حال برادرم از همهی ما بهتر است.»

فرشته باقری؛ خبرنگاری با گوشی گلکسیِ ترکخورده
نام فرشته باقری، ذهنیتها را تکان داد. دختر رئیس ستاد کل نیروهای مسلح ایران، بالاترین مقام نظامی کشور پس از فرماندهی کل قوا. او میتوانست رسانههای بزرگی را مدیریت کند، اما یک خبرنگار ساده در خبرگزاری دفاع مقدس بود.
بدون خودروی دولتی، بدون رانت. تصویری که از او با یک گوشی گلکسیِ صفحهترکخورده در محل کارش ثبت شد، سندی بر پاکدستی این خاندان بود. او نیز در شب حملات وحشیانه صهیونیستها به همراه پدر و مادرش آسمانی شد تا ثابت کند این تبار، دنیا را برای دیگران و جان را برای خدا میخواهند.
آنان در پیشگاه حسین (ع) روسپیدند
در مکتب انقلاب اسلامی، آقازادگی یعنی پیشقدم بودن در فداکاری.
آقازادههای اصیل این امت، محدودیتها را پذیرفتند، زندگی عادی و مرفه را فدای آبروی نظام و آخرت خویش کردند؛ گرچه در زمان حیاتشان رسانهای نبود که ستایششان کند.
امروز در روز هشتم محرم، وقتی مداح به یاد تنِ اربا اربای علیاکبر (ع) فریاد سر میدهد، ما به یاد علیاکبرهای وطن، به یاد هادی نصرالله، جهاد مغنیه، ابوالفضل شیروانیان، مرتضی لاریجانی، امین عباس رشید، حامد ربانی، فرجالله شوشتری و شهیده فرشته باقری اشک میریزیم. آنان که نشان دادند خون فرزندان مسئولان مخلص این نظام، نهتنها رنگینتر از خون مردم عادی نیست، بلکه در روز حادثه، اولین قطراتی است که سنگفرشهای وطن را سرخ میکند.
سلام بر لبخندهای بیادعایی که شهید شدند. سلام بر آقازادههایی که در مسلخ عشق، پیش چشم پدرانشان، معنای شرف را به اوج رساندند.
نظر شما