«چشم‌هایم را می‌بندم و دوباره با پدر و مادرم زندگی می‌کنم»

گاهی برای زنده نگه داشتن عزیزان، تنها کافی است چشم‌ها را بست؛ همان کاری که فهیمه سادات هاشمی‌تبار، دختر دانشمند شهید هسته‌ای، هر بار هنگام دلتنگی انجام می‌دهد. او در گفت‌وگو با خبرنگار ایمنا، از پدری می‌گوید که از دل محرومیت به قله علم رسید و از مادری که ستون استوار خانواده بود.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، گاهی همه آنچه از یک خانواده باقی می‌ماند، چند عکس نیست؛ مجموعه‌ای از خاطره‌هاست که هر بار با بستن چشم‌ها دوباره جان می‌گیرند. فهیمه سادات هاشمی‌تبار، دختر دانشمند شهید سیداصغر هاشمی تبار و شهیده طاهره سادات طاهری، هنوز برای دیدن پدر و مادرش راهی ساده دارد؛ چشم‌هایش را می‌بندد و خاطرات را از ابتدا تا انتها مرور می‌کند؛ خاطراتی که بخشی از آن‌ها را جراحت‌های همان روز از حافظه‌اش ربوده، اما آنچه باقی مانده، آن‌قدر زنده است که گویی هنوز در همان خانه و کنار همان پدر و مادر نفس می‌کشد.

پدر و مادر او در سی‌ام خرداد سال گذشته در حمله رژیم صهیونیستی به شهادت رسیدند و خود او نیز با جراحات شدید از آن حادثه جان سالم به در برد؛ حادثه‌ای که برای او پایان یک زندگی نبود، آغاز روایت زندگی پدر و مادری شد که حالا می‌خواهد دیگران نیز آن‌ها را همان‌گونه که بوده‌اند بشناسند.

او روایتش را از جایی آغاز می‌کند که کمتر کسی از آن خبر دارد؛ از روستایی دورافتاده در حوالی سبزوار. می‌گوید پدرش نه در خانواده‌ای مرفه، بلکه در خانه یک کشاورز فقیر بزرگ شد؛ «پدرم همیشه برای من نماد این بود که می‌شود از اوج محرومیت به بالاترین جایگاه رسید. خانواده‌شان حتی در همان روستا هم فقیر بودند، اما او با درس خواندن و تلاش، مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. این همیشه برای من الگو بود.»

در روایت دختر، موفقیت پدر فقط رسیدن به جایگاه یک دانشمند هسته‌ای نیست؛ آنچه او را متمایز می‌کند، وسعت شخصیتش است. از نگاه او، پدر هرگز در آزمایشگاه و اتاق کار خلاصه نشد. «خیلی‌ها وقتی به مدارج علمی بالا می‌رسند، دیگر فقط درگیر درس و کار می‌شوند، اما پدر من این‌طور نبود. در کنار فعالیت علمی، اهل ورزش بود؛ شطرنج را حرفه‌ای بازی می‌کرد، فعالیت اجتماعی و فرهنگی داشت و هیچ‌وقت خودش را از مردم جدا نمی‌دید.»

«چشم‌هایم را می‌بندم و دوباره با پدر و مادرم زندگی می‌کنم»

وقتی از خاطراتش می‌گوید، تصویر مردی شکل می‌گیرد که با وجود همه محدودیت‌های امنیتی، همچنان خودش را مسئول مردم می‌دانست؛ مردی که برای تهیه جهیزیه دختران نیازمند کمک جمع می‌کرد، اگر مدرسه‌ای در روستایی کمبود داشت، برایش پول فراهم می‌کرد و خانواده‌اش را نیز در بسیاری از این فعالیت‌های اجتماعی همراه خود می‌برد. دخترش می‌گوید: «با اینکه پدر راننده و محافظ داشت و شرایط کاری‌اش خاص بود، اما هیچ‌وقت از این کارها دست نکشید. برای من مهم بود که زندگی او فقط دانشمند هسته‌ای بودن نبود.»

اما شاید عمیق‌ترین تصویری که از پدر در ذهن او مانده، نه پشت میز کار که در مجلس روضه است. هر بار نام امام حسین (ع) برده می‌شد، اشک‌های پدر بی‌اختیار جاری می‌شد. «ما هر سال در روضه‌ها شرکت می‌کردیم. پدرم هرجا روضه امام حسین (ع) خوانده می‌شد، خیلی گریه می‌کرد. بعد از شهادتش هم دوستانش به من می‌گفتند که همیشه در مراسم‌های امام حسین، بلندبلند گریه می‌کرد.»

در خانه هاشمی‌تبار، محبت اهل‌بیت(ع) فقط در عزاداری خلاصه نمی‌شد؛ غدیر هم برایشان عید بزرگی بود. پدر و مادر هر دو سید بودند و هر سال جشن غدیر را با شور خاصی برگزار می‌کردند؛ عیدی می‌دادند، مهمان دعوت می‌کردند و تلاش می‌کردند این عید در فضای خانه زنده بماند.

اگر پدر، نماد تلاش و مسئولیت اجتماعی بود، مادر ستون نظم خانواده به شمار می‌رفت. دختر شهید، وقتی از مادر سخن می‌گوید، بیش از هر چیز از انضباط مثال‌زدنی او یاد می‌کند؛ «هیچ کاری در خانه بدون برنامه انجام نمی‌شد. مادرم روی همه جزئیات حساس بود؛ حتی جارو کشیدن خانه هم برنامه داشت. من، مادرم و پدرم هرکدام مسئول بخشی از خانه بودیم. این نظم فقط خانه را اداره نمی‌کرد، روی کار پدرم هم اثر گذاشته بود.»

او از همراهی بی‌قید و شرط مادر با مسیر پدر نیز سخن می‌گوید؛ همراهی‌ای که در روزهای تهدید و فشار هم کم‌رنگ نشد. «هیچ‌وقت یادم نیست مادرم به پدرم گفته باشد این کار را رها کن. برعکس، همیشه مشوقش بود. اگر تهدیدی هم وجود داشت، می‌گفت باید ادامه بدهیم.»

در این خانه، علم ارزش ویژه‌ای داشت؛ نه به عنوان مدرک، بلکه به عنوان راهی برای ساختن آینده. دختر شهید می‌گوید پدر و مادرش همواره او را به درس خواندن تشویق می‌کردند و پدر معتقد بود علم، کم‌هزینه‌ترین و مطمئن‌ترین مسیر پیشرفت است. انتخاب رشته، آینده شغلی و حتی تصمیم‌های کوچک زندگی، موضوع گفت‌وگوهای طولانی پدر و دختر بود؛ گفت‌وگوهایی که حالا جای خالی‌شان بیش از هر زمان دیگری احساس می‌شود.

جمهوری، دربست» - دیگران

دخترم، برای سلامتیت دعا می‌کنم

پس از حادثه، او ماه‌ها در بیمارستان بستری بود و امکان دیدار خانواده‌های شهدا با رهبر معظم انقلاب نیز فراهم نشد. با این حال، درخواستش برای دیدار به اطلاع رهبر انقلاب رسید و پاسخ، در قالب نامه‌ای کوتاه اما ماندگار به دستش رسید؛ نامه‌ای که هنوز با همان حس از آن یاد می‌کند: «به فهیمه خانم بگویید؛ دخترم، برای سلامتیت دعا می‌کنم.»

اکنون، هر زمان دلتنگی به سراغش می‌آید، به همان راه همیشگی پناه می‌برد؛ راهی که نه به زمان وابسته است و نه به مکان. آرام می‌گوید: «وقتی دلتنگ پدر و مادرم می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم و خاطراتشان را مرور می‌کنم. بعضی از خاطره‌ها را به خاطر آسیب‌هایی که دیدم فراموش کرده‌ام، اما آن‌هایی که مانده‌اند، لحظه‌به‌لحظه برای خودم زنده می‌کنم؛ حتی خاطرات کودکی‌ام را. شب‌ها قبل از خواب یا هر وقت دلتنگشان می‌شوم، دوباره آن روزها را برای خودم تعریف می‌کنم.»

شاید راز ماندگاری بعضی آدم‌ها همین باشد؛ اینکه پس از رفتن، نه فقط نامشان، که شیوه زندگی‌شان در ذهن نزدیک‌ترین آدم‌هایشان ادامه پیدا می‌کند. در روایت فهیمه سادات هاشمی‌تبار، پدر و مادرش فقط دو شهید نیستند؛ دو معلم‌اند که درس تلاش، نظم، ایمان، خدمت و عشق به اهل‌بیت(ع) را پیش از آنکه با زبان بیاموزند، با زندگی‌شان معنا کردند.

کد مطلب 981339

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.