به گزارش خبرگزاری ایمنا از لرستان، صبح هنوز به نیمه نرسیده بود که مصلی الغدیر خرمآباد آرامآرام رنگ محرم گرفت؛ رنگ اشک، دعا و دلدادگی. از ساعتهای ابتدایی روز، مادران از نقاط مختلف شهر راهی مصلی شده بودند؛ نوزادانی در آغوش، سربندهایی مزین به نام «یا علیاصغر(ع)» بر پیشانی کودکان و دلهایی که آمده بودند تا بار دیگر در نخستین جمعه محرم، خود را به گهواره کوچکترین شهید کربلا گره بزنند.
فضای مصلی از همان ابتدا بیش از آنکه شبیه یک مراسم باشد، به صحنهای از عاطفه مادری شباهت داشت. هر گوشه تصویری بود از مهر، دلتنگی، توسل و امید. مادرانی که فرزندانشان را در آغوش فشرده بودند، آرام زیر لب دعا میخواندند و گاه بیاختیار اشک از چشمانشان جاری میشد. کودکانی که هنوز زبان سخن گفتن نداشتند، اما حضورشان گویاترین روایت از مظلومیت طفل ششماهه کربلا بود.
نوای روضهخوان که در فضای مصلی پیچید، سکوتی آمیخته با بغض بر جمعیت حاکم شد. صدای مرثیه از بلندگوها به گوش میرسید و در میان آن، گریه کودکان، زمزمه دعاهای مادران و صلواتهای پیدرپی در هم میآمیخت. انگار تمام صداها یک مقصد داشتند؛ کربلا.

در میان جمعیت، صدای بیقراری کودکی توجه هر رهگذری را جلب میکرد. نوزادی با لباس سبز و سربند «یا علیاصغر(ع)» که در آغوش مادرش آرام نمیگرفت. مادر او را بر سینه میفشرد، گاه میبوسید و گاه اشکهایش را از گونه پاک میکرد. چهرهاش روایتگر احساسی بود که میان مادران حاضر مشترک به نظر میرسید؛ احساسی میان عشق به فرزند و اندوهی که نام علیاصغر(ع) در دلها زنده میکرد.
چند قدم آنسوتر، مادری با دستانی رو به آسمان نشسته بود. لبهایش بیوقفه تکان میخورد و اشکهایش مجال خشک شدن نداشتند. گویی تمام امیدهایش را در میان دعاهای آن روز جستوجو میکرد. آمده بود تا حاجتی را از خدا بخواهد؛ در سایه نام کودکی که تشنه جان داد اما نامش قرنهاست مأمن دلهای بیقرار شده است.
در بخش دیگری از مصلی، دختر جوانی کنار گهواره نمادین حضرت علیاصغر(ع) ایستاده بود. آرام گهواره را تکان میداد و بیصدا اشک میریخت. هر بار که دستش بر لبه گهواره مینشست، انگار فاصله میان امروز و ظهر عاشورا کوتاهتر میشد. نگاهش بر گهواره ثابت مانده بود؛ گویی در میان اشکهایش تصویری از خیمههای کربلا را جستوجو میکرد.

اما آنچه امسال بیش از هر چیز نگاهها را به خود جلب میکرد، گوشهای از مصلی بود که یاد کودکان شهید میناب را زنده نگه داشته بود. کولهپشتیبانی با نام میناب ۱۶۸ که به یاد آن کودکان در مراسم قرار داده شده بودند، بیآنکه صاحبش در کنارش باشد، روایت تلخی را در دل این اجتماع معنوی زمزمه میکردند. کولههایی که قرار بود همراه رؤیاهای کودکانه به مدرسه بروند اما امروز در میان اشک مادران و نوای روضه، به نمادی از مظلومیت کودکان این سرزمین تبدیل شده بودند.
بسیاری از حاضران مقابل این کوله مکث میکردند؛ نگاهی میانداختند، اشکی میریختند و دوباره در امتداد کوله پرچم های سبز مزین به نام علی اصغر را نگاه میکردند و به جمعیت بازمیگشتند. در آن لحظات، گویی غم کربلا با داغ کودکان امروز درهم آمیخته بود؛ پیوندی میان رنجی که قرنها از آن میگذرد و اندوهی که هنوز تازه است.
هر گوشه مصلی روایتی متفاوت داشت اما همه روایتها به یک نقطه ختم میشد؛ مادری. مادری که فرزندش را در آغوش گرفته بود، مادری که برای شفای بیماری دعا میکرد، مادری که نگران آینده فرزندش بود، مادری که برای گرهگشایی از مشکلات زندگی دست به دعا برداشته بود و مادری که آمده بود فرزندش را نذر راه اهلبیت(ع) کند.
در لحظه قرائت نذرنامه، هزاران دست به سوی آسمان بلند شد. مادران کودکان خود را روی دست گرفته بودند و با چشمانی اشکبار، جملات نذرنامه را زمزمه میکردند. صحنهای که بیش از هر چیز یادآور یک پیمان بود؛ پیمان مادران با حضرت سیدالشهدا(ع)، پیمانی برای تربیت نسلی که نام حسین(ع) و علیاصغر(ع) را فراموش نکند.
امروز مصلی الغدیر خرمآباد تنها میزبان یک آیین مذهبی نبود؛ میزبان دریایی از احساسات مادری بود. جایی که اشک و دعا، امید و دلتنگی، عشق و ارادت در هم تنیده شده بودند. جایی که کودکان در آغوش مادران، ناخواسته راوی یکی از بزرگترین حماسههای تاریخ بودند.
مراسم به پایان رسید اما اشکها هنوز جاری بود. مادران آرامآرام مصلی را ترک میکردند؛ کودکانی را در آغوش داشتند که شاید از آنچه گذشته بود چیزی نمیدانستند. اما مادران خوب میدانستند که امروز تنها برای یک مراسم نیامده بودند؛ آمده بودند تا بار دیگر با ارباب بیعت کنند، تا فرزندانشان را به گهواره علیاصغر(ع) بسپارند و تا در میان هیاهوی زندگی، دلهایشان را به کربلا گره بزنند.
و در آخرین لحظات خروج از مصلی، هنوز صدای گریه کودکی از میان جمعیت شنیده میشد؛ صدایی که در میان نوای روضه گم میشد اما گویی روایت همان عطش ناتمام ششماههای بود که قرنهاست جهان را به گریه واداشته است.
نظر شما