به گزارش خبرگزاری ایمنا، شب هنوز از راه نرسیده است که مسیرهای منتهی به گلستان شهدا مملو از جمعیت میشود. خانوادهها آرامآرام وارد میشوند؛ برخی شاخههای گل در دست دارند، بعضی ظرفهای نذری و عدهای تنها با دلی پُر از حرف و دلتنگی آمدهاند.
گلستان شهدا در این شبهای محرم فقط مقصد زیارت نیست؛ پناهگاهی برای دلهای خسته است. اینجا مردم گویی شهدا را واسطه نجواهای خود با خدا قرار دادهاند. هر کس گوشهای نشسته است، حرفی دارد، حاجتی دارد یا داغی بر دل دارد. سکوت میان مزارها، گاهی از هر روضه و نوحهای بلندتر سخن میگوید.
گوشهای از این قطعه از بهشت، مردی میانسال کنار مزار شهیدی نشسته است و زیر لب دعا میخواند. چند متر آنطرفتر دختر جوانی قرآن به دست گرفته است و اشک میریزد. مادر سالخوردهای تسبیح در دست دارد و نگاهش را از سنگ مزاری که مقابلش قرار گرفته، برنمیدارد.

قطعه جدیدگلستان شهدا؛ جایی که داغها هنوز تازهاند
اگر چند قدم جلوتر بروی، کمی آنطرفتر از مزار شهید حاج حسین خرازی، فرمانده دلاور اصفهانیها در دوران دفاع مقدس به قطعه جدید شهدا میرسی؛ جایی که محرم امسال حال و هوای دیگری دارد؛ این بخش دیگر فقط قطعهای از گلستان شهدا نیست؛ به گلزار شهدای جنگ دوازدهروزه، شهدای جنگ رمضان و شهدای فتنه آمریکایی ـ صهیونی بدل شده است.
ردیف مزارهای تازه، سنگهایی که هنوز رنگ نو بودن دارند و عکسهایی که هنوز نگاهشان برای خانوادهها باورناپذیر است، نخستین چیزی است که نگاه هر زائری را به خود جلب میکند.
داغ اینجا هنوز تازه است؛ بسیاری از مادران و همسران هنوز چند ماه از فراق عزیزانشان را پشت سر نگذاشتهاند. اشکهایشان هنوز رنگ عادت نگرفته است.

خانوادههایی که کنار هم شهید شدند
شاید جانکاهترین تصویر این قطعه، مزارهای خانوادگی باشد؛ اینجا خانوادههایی را میبینی که در کنار هم آرام گرفتهاند، گویی حتی شهادت هم نتوانسته است میانشان فاصله بیندازد.
کنار مزار مسلم طاعتی، نجمه کریمی و فرزند متولد نشدهشان، زائران لحظاتی طولانی میایستند. بسیاری زیر لب فاتحه میخوانند و برخی بیاختیار اشک میریزند.
در چند قدمی آنان، مزار خانواده شهید حسن خودسیانی قرار دارد؛ خانوادهای که نام محمدطاها، کودک پنجسالهشان، بیش از هر چیز دل زائران را میلرزاند. پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و کودک خردسال خانواده کنار هم آرمیدهاند؛ تصویری که هر بینندهای را به سکوت وامیدارد.
نام احمدقلی اصلانی و اعضای خانوادهاش از شهدای محله هفتون در جنگ رمضان نیز بر سنگهای مزار حک شده است؛ خانوادهای که اکنون روایت زندگی و شهادتشان بخشی از حافظه جمعی مردم اصفهان شده است.
در این قطعه، مفهوم خانواده معنای دیگری پیدا کرده است؛ خانوادههایی که با هم زندگی کردند و با هم به دیدار معبود رفتند.

کودکان شهید؛ اشکهایی که بند نمیآید
اما دردناکترین بخش این قطعه شاید مزار کودکان باشد، آنجا که نام آنیلا ابوطالبیان، کودک هشتساله، بر سنگ مزار نقش بسته است.
آنجا که رادمهر وفایی هفتساله، مهرداد مقنیپور ۱۲ ساله، بشری دلیری پنجساله و هدی دلیری هشتساله آرمیدهاند.
زائران وقتی به این مزارها میرسند، ناخودآگاه قدمهایشان کند میشود. بسیاری از مادران دست کودکان خود را میگیرند و برایشان از این شهیدان کوچک میگویند.
روی سنگ برخی مزارها عروسک، ماشین اسباببازی، بادکنک و گلهای رنگی دیده میشود؛ یادگارهایی که فضای این بخش را بیش از هر جای دیگر گلستان شهدا متفاوت کرده است.
اینجا اشکها بیاختیارتر جاری میشود.

روایت ایثار نسلها
میان مزارهای شهدای جنگ رمضان، نام دو برادر نیز توجه زائران را جلب میکند؛ جواد و احسان شبیهی، دو برادری که در حمله هوایی دشمن به شهرک صنعتی جی به شهادت رسیدند و اکنون کنار یکدیگر آرام گرفتهاند.
زائران مقابل مزارشان میایستند، فاتحه میخوانند و از خود میپرسند چه بر این خانواده گذشته است که همزمان داغ دو فرزند را بر دل گرفتهاند؟
کمی آنطرفتر نامهای آشنای دیگری دیده میشود؛ خانواده شهید مهدی نصرآزادانی، شهدای محله هفتون و اعضای خانواده مهدور از جمله محمدرضا، غلامحسین، سجاد، مصطفی، مهدی و ابوالفضل مهدور که هر کدام روایتی از ایثار و مقاومت را در دل خود دارند.

از دشت مهیار تا خانه اصفهان؛ همه در یک قاب
در میان ردیف مزارها، نام شهدای دشت مهیار نیز به چشم میخورد؛ سیدسعید موسوی، معین حیدری، حاج حامد عباسی، حاج اکبر احمدی و سیدمهدی سیدصالحی.
زائران از گوشه و کنار شهر آمدهاند، کنار مزارها حلقه میزنند، روضه میخوانند و یاد عزیزانشان را زنده نگه میدارند.
تفاوتی ندارد از کدام محله یا شهر آمده باشند؛ خانه اصفهان، هفتون، دشت مهیار یا هر نقطه دیگر؛ اینجا همه در یک قاب قرار گرفتهاند؛ قاب بزرگ دفاع از وطن.
خانوادهها کنار مزارها فرش پهن کردهاند، روضههای کوچک خانوادگی در گوشه و کنار برپاست.
صدای قرآن از یکسو به گوش میرسد و نوحهخوانی از سوی دیگر؛ بسیاری از مزارها به محفل دعا و ذکر تبدیل شدهاند. برخی خانوادهها شمع روشن کردهاند و برخی دیگر میان گلها و پرچمهای کوچک ایران نشستهاند و خاطرات عزیزانشان را مرور میکنند.

ایستگاه سخاوت؛ صلوات بفرستید
در میان ردیف مزارها و جمعیت عزادار، موکبهای مردمی همچون جزیرههای کوچکی از مهربانی خودنمایی میکنند؛ مردان و زنانی که شاید خود داغدار باشند، بیوقفه از زائران پذیرایی میکنند.
شربت خنک آبلیمو میان جمعیت توزیع میشود، تکههای سرخ هندوانه در دست کودکان میچرخد.دخترکان خردسال با سینیهای حلوا در میان جمعیت راه میروند و با لبخندی معصومانه تعارف میکنند.
در آن لحظه حلوا فقط یک نذری ساده نیست، نشانی از مهربانی مردمی است که میخواهند اندکی از بار غم یکدیگر را سبک کنند.
پیرمردی که خودش عصا به دست میان جمعیت حرکت میکند، سینی شربت را به سمت زائران میگیرد و میگوید: «به نیت شهدا، بفرمایید.»
در گوشهای دیگر از گلستان شهدا، پرچمهای کمیته امداد امام خمینی(ره) دیده میشود؛ ایستگاه «سخاوت» در قالب پویش «به عشق حسین» برپاست. خیران و عزاداران کمکهای خود را اهدا میکنند تا سهمی در حمایت از کودکان نیازمند داشته باشند؛ کودکانی که اگرچه پدر و مادر دارند، اما خانوادهشان توان تأمین هزینههای زندگی و آینده آنان را ندارد.

پیرزنی اسکناس تاخوردهای را از میان چادرش بیرون میآورد و در صندوق میاندازد، مرد جوانی که دقایقی قبل کنار مزار یکی از شهدا اشک میریخت، فرم مشارکت را پر میکند و مادر شهیدی نیز پس از قرائت فاتحه، سهمی برای کودکان نیازمند کنار میگذارد.
گویی مردم اینجا یک درس بزرگ را از عاشورا آموختهاند؛ اینکه عزاداری فقط اشک ریختن نیست.عزاداری آنجاست که دست کودکی را بگیری. آنجاست که سفرهای را گستردهتر کنی.
آنجاست که اجازه ندهی کسی در میان این همه اندوه، با رنج معیشت تنها بماند.
در شبهای محرم گلستان شهدای اصفهان، اشک و احسان در کنار یکدیگر جاری هستند؛ همانگونه که نام حسین(ع) قرنهاست همزمان دلها را میگریاند و دستها را به مهربانی وا میدارد.

پرچمهای ایران که بالای مزارها نصب شدهاند با نسیم شبانه به حرکت درمیآیند، شاید راز ماندگاری گلستان شهدا همین باشد.
اینجا فقط محل دفن شهدا نیست، جایی است که آدمها هر بار بخشی از خستگیها، دلتنگیها و نگرانیهایشان را به خاک میسپارند و با چیزی فراتر از یک خاطره بازمیگردند.
گلستان شهدا در شبهای محرم فقط میزبان عزاداران نیست؛ حافظه زنده شهری است که هنوز معنای وفاداری، غیرت و ایستادگی را فراموش نکرده است و بیش از هر چیز یادآور همین حقیقت بود که برخی آدمها از میان ما میروند، اما آنقدر بزرگ زندگی میکنند که حضورشان از نبودنشان پررنگتر میشود.
شاید به همین دلیل است که زائران هنگام خروج از گلستان شهدا، بهجای خداحافظی، زیر لب میگویند: «شهدا، باز هم میآییم...»

نظر شما