به گزارش خبرگزاری ایمنا، نوشتن از مردانی که شغلشان با سکوت و اقتدار درهم آمیخته شده، راه رفتن روی لبه تیغ است، به ویژه اگر این نوشتن پس از شعلههای یک جنگ دوازده روزه و در فضای به شدت امنیتی هوافضا باشد.
فائضه غفارحدادی، نویسندهای که پیش از این با «خط مقدم» نبض تاریخ موشکی ایران را گرفته بود، این بار به سراغ شخصیتی رفت که سالها یکی از مهمترین بخشهای توان دفاعی کشور را مدیریت میکرد.
حدادی از روزهایی میگوید که دسترسی به همرزمان و خانواده سردار شهید امیرعلی حاجیزاده شبیه به عبور از هفتخوان رستم بود: «جنگ دوازده روزه تمام شده بود اما آمادهباشها نه.» همکاران شهید در سطوح عالی هوافضا، هم درگیر بازسازی خسارتهای جنگ بودند و هم ملاحظات امنیتی اجازه نمیداد به راحتی لب به سخن بگشایند. با این حال به درخواست سید مجید موسوی و با یک یا علی جمعی پروژهای که قرار بود یک تحقیق مفصل باشد در قالب یک کتاب راحتخوان متبلور شد تا در سالگرد شهید حاجیزاده دست مردم به روایتهای واقعی برسد.

شهید حاجیزاده، شاگرد خلف مکتب شهید تهرانیمقدم است
نویسنده این کتاب، فرمانده شهید هوافضای سپاه پاسداران را شاگرد خلف مکتب شهید حسن تهرانیمقدم میداند و به خبرنگار ایمنا میگوید: اگر شهید تهرانیمقدم ایده موشکی را مطرح کرد و این نهال را در خاک ایران کاشت، شهید حاجیزاده کسی بود که با ممارست و دوراندیشی، آن را آبیاری کرد. او این نهال را به چنان درخت تنومندی تبدیل کرد که امروز هیچ تیشهای توان زدن به ریشهاش را ندارد و هیچ طوفانی تکانش نمیدهد.
عنوان کتاب نیز یکی از نکات قابل توجه این اثر است، غفار حدادی توضیح میدهد بسیاری از فرماندهان و رزمندگانی که به شهادت رسیدهاند، همواره از آرزوی شهادت سخن گفتهاند اما شهید حاجیزاده نگاه متفاوتی داشت.
به گفته وی، این فرمانده بارها تاکید میکرد که باید زنده بماند تا بتواند کارهای بزرگی را که بر زمین مانده است، به سرانجام برساند و ماموریتهای نیمهتمام را ادامه دهد. همین نگاه متفاوت، الهامبخش انتخاب عنوان کتاب شده است.
صبحی که شبیه جمعههای دیگر نبود
یکی از روایتهای این کتاب به صبحی باز میگردد که زندگی خانواده شهید حاجیزاده برای همیشه تغییر کرد. نویسنده در بخشی از کتاب این صحنه را چنین روایت میکند: «صبح جمعه، ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، میتوانست مثل همه صبح جمعههایی باشد که حاجی ماموریت و سفر نبود. طبق عادت، زود بیدار میشود. قرآن رحلی بزرگش را باز میکرد و کمی میخواند. توی حیاط نرمش میکرد و به فلفلها و گوجههایی که کاشته بود، میرسید. چای صبحانه را بدون دنگ و دونگ اضافه دم میکرد و منتظر بیدار شدن حاجخانم میماند. اما آن صبح جمعه با انفجار شروع شد. پنجرهها ترکیدند و یکی از دیوارهای خانه خراب شد. چه اتفاقی افتاده بود؟ حاجخانم چادرش را سرکرد و دست رضوانه را گرفت و سراسیمه دویدند سمت کوچه:« چه خوب که باباجون خونه نبود!»»

روایتهایی برای شناخت یک فرمانده
در بخش دیگری از کتاب، نویسنده روایتی از یکی از شبهای حساس زندگی شهید حاجیزاده و برداشت محافظان او از رفتار متفاوتش را نقل میکند؛ روایتی که در میان همرزمان او به عنوان نشانهای از نزدیکی لحظه شهادت یاد میشود:«احتمال حمله در آب شب کم بود. ایران و آمریکا هنوز پای میز مذاکره بودند و بعید بود آمریکا اعتبار خود را قمار کند و وسط مذاکره اجازه حمله را به اسرائیل بدهد اما محافظها همان شب بو بردند که احتمال شهادت حاجی وجود دارد. نه از تحرکات رادار که هک شده بود و چیزی نشان نمیداد که از روی اخلاق حاجی! با آن همه دوندگی آن روز، از حاجی که لباس نظامی تنش بود، انتظار ابهت و جدیت همیشگی را داشتند اما حاجی آن شب در نهایت عطوفت و رافت بود، طوری که سجاد به سینا گفت:« ما زنده از این ساختمون بیرون نمیریم. ببین اخلاق حاجی رو! دیگه رسما نوربالاس.»
کتاب«مردی که میخواست زنده بماند» تلاش میکند تصویری فراتر از یک فرمانده نظامی ارائه دهد، تصویری از مردی که در کنار مسئولیتهای سنگین نظامی در زندگی شخصی نیز چهرهای ساده، صمیمی و خانواده دوست داشته است.
به گفته نویسنده، هدف اصلی این مجموعه آن است که مخاطبان بتوانند از خلال روایتهای کوتاه و مستند با زندگی و منش فرماندهانی آشنا شوند که سالها در سکوت خبری مسئولیتهای بزرگی را برعهده داشتند.
وی میگوید: این کتاب تنها بخشی از یک مسیر پژوهشی طولانیتر است، مسیری که قرار است در آینده با آثار مفصلتر درباره زندگی و نقش فرماندهان شهید هوافضا ادامه پیدا کند.

نظر شما