به گزارش خبرگزاری ایمنا، اصفهان مدتها بود صدای آب را فراموش کرده بود، ماههای طولانی، بستر پهناور زایندهرود زیر آفتاب نفس کشیده بود، با ترکهایی که بر تن خاک نشسته بودند و با سکوتی که هر روز سنگینتر از روز قبل بر قلب شهر سایه میانداخت.
رودخانهای که روزگاری نبض زندگی در آن میتپید، به مسیری خاموش تبدیل شده بود؛ مسیری که مردم هر روز از کنارش عبور میکردند، نگاهش میکردند و در دل آرزو میکردند دوباره روزی برسد که صدای آب در میان طاقهای تاریخی پلها بپیچد و آن روز بالاخره فرا رسید، روزی که زایندهرود بار دیگر به اصفهان رسید و شهر را در آغوش گرفت.
از همان لحظهای که خبر رسید جریان آب در راه است، چیزی در فضای شهر تغییر کرد؛ انگار خبر بازگشت یک عزیز قدیمی دهان به دهان چرخیده باشد و خیابانهای منتهی به رودخانه آرامآرام پر از مردمی شد که مقصد مشترکی داشتند؛ نه دیدن یک جریان معمولی از آب، بلکه دیدن بازگشت بخشی از هویت شهر.
خانوادهها، سالمندان، جوانان و کودکان خود را به حاشیه رودخانه رساندند، بسیاری از آنها تلفنهای همراهشان را در دست داشتند تا این لحظه را ثبت کنند، اما واقعیت این بود که هیچ دوربینی نمیتوانست آنچه را در دل مردم میگذشت به تصویر بکشد.

جایی که تاریخ و زندگی همیشه به هم میرسد
آب که در بستر زایندهرود پیش میآمد، جمعیت نیز همراه آن حرکت میکرد و هر موجی که از راه میرسید، لبخندی تازه بر چهرهها مینشاند. صدای شوق مردم با صدای جریان آب در هم میآمیخت و موسیقی فراموششدهای را میساخت که ماهها بود اصفهان آن را نشنیده بود.
کودکان با هیجان به سمت رودخانه میدویدند و سالمندانی که دههها خاطره از روزهای پرآب رودخانه در ذهن داشتند، با نگاهی سرشار از حسرت و شادی به جریان آب خیره میشدند، گویی بخشی از جوانی آنها دوباره به شهر بازگشته باشد.
زیر طاقهای پل خواجو، جایی که تاریخ و زندگی همیشه به هم رسیدهاند، مردم ایستاده بودند و عبور آب را تماشا میکردند. هیچ برنامهریزی رسمی برای این گردهمایی وجود نداشت، هیچ دعوتنامهای صادر نشده بود، اما گویی همه شهر به صورت غریزی میدانست که باید خود را به زایندهرود برساند.
مدتها چشمانتظاری برای التیام زخمها
مردمی که حتی یکدیگر را نمیشناختند، کنار هم ایستاده بودند و احساسی مشترک را تجربه میکردند؛ احساسی از بازگشت، احساسی از زنده شدن چیزی که مدتها چشمانتظارش بودند.
در روزهایی که مردم ایران بهتازگی از پشت سر گذاشتن هفتههایی سنگین و پراضطراب خارج شده بودند، این صحنه معنایی فراتر از جاری شدن آب داشت و جامعهای که چهل روز دشوار را با اخبار نگرانکننده، التهاب و نگرانی پشت سر گذاشته بود، اکنون به تصویری نیاز داشت که بتواند دوباره به آینده نگاه کند.
زایندهرود در چنین زمانی به اصفهان رسید؛ نه فقط بهعنوان یک رودخانه، بلکه بهعنوان نمادی از تداوم زندگی و انگار آب با خود پیامی آورده بود، اینکه حتی پس از طولانیترین روزهای خشکی نیز میتوان دوباره جاری شد.

جشنی که همه برای آن دعوت بودند
آنچه در حاشیه زایندهرود شکل گرفت، بیشتر از آنکه به یک رویداد معمولی شباهت داشته باشد، یادآور جشن بزرگی بود که همه شهر در آن حضور داشتند. مردم از هر سن و سالی خود را به رودخانه رسانده بودند؛ خانوادههایی که کودکانشان را همراه آورده بودند، زوجهای جوانی که کنار هم ایستاده بودند، سالمندانی که سالها خاطره از روزهای پرآب زایندهرود در ذهن داشتند و نوجوانان و کودکانی که بسیاری از آنها چنین تصویری از رودخانه را بیشتر در عکسها و روایتهای بزرگترها به یاد میآورند.
در میان جمعیت، چهرهها بیش از هر چیز یک ویژگی مشترک داشت؛ لبخندی آرام و صمیمی که گویی پس از ماهها انتظار بر صورت شهر نشسته بود. در نزدیکی رودخانه، پیرمردی دست نوهاش را گرفته بود و بیآنکه نگاهش را از آب بردارد، برای او از سالهایی میگفت که زایندهرود همواره جاری بود.
نوه او با کنجکاوی به موجهایی نگاه میکرد که آرامآرام از برابرش عبور میکردند و پیرمرد با صدایی آمیخته به شوق و خاطره میگفت: «ما کنار همین رودخونه بزرگ شدیم. تمام کودکی و جوانی ما با صدای آب گذشت.» و کودک که غرق تماشای رودخانه شده بود، با هیجان پرسید: «پس همیشه همینقدر قشنگ بوده؟» و پیرمرد تنها لبخند زد؛ لبخندی که شاید پاسخی طولانیتر از هر توضیحی در خود داشت.
فقط رودخونه نیست که برگشته، انگار حال خوب مردم هم برگشته
کمی آنطرفتر دو دوست جوان روی لبه سنگی حاشیه رودخانه نشسته بودند و از منظره پیش روی خود فیلم میگرفتند. یکی از آنها در حالی که دوربین تلفن همراهش را به سمت آب گرفته بود، رو به دوستش گفت که باورش نمیشود دوباره این تصویر را میبیند؛ تصویری که ماهها از زندگی روزمره شهر حذف شده بود.
دوستش نگاه کوتاهی به جمعیت انداخت و پاسخ داد: «فقط رودخونه نیست که برگشته، انگار حال خوب مردم هم برگشته.» جمله کوتاهی بود، اما به خوبی حال و هوای این جشن را توصیف میکرد؛ جشنی که همه احساس میکردند چیزی فراتر از آب در بستر زایندهرود جریان پیدا کرده است.

بهانهای برای لبخند
در میان جمعیت، مادری کنار دخترش ایستاده بود و رفتوآمد مردم را تماشا میکرد، او با اشاره به انبوه شهروندانی که در دو سوی رودخانه حضور داشتند، از دخترش پرسید که آیا تا به حال چنین جمعیتی را برای تماشای یک رودخانه دیده است؟
دختر لحظهای سکوت کرد و سپس پاسخ داد: «فکر نمیکنم مردم فقط برای دیدن آب اومده باشن. به نظرم همه دنبال یه حال خوب میگشتن.» و شاید همین جمله ساده، خلاصهترین روایت از اتفاقی بود که در اصفهان رخ داد.
مردمی که در هفتهها و ماههای گذشته روزهای دشوار و پرالتهابی را پشت سر گذاشته بودند، حالا بهانهای برای لبخند پیدا کرده بودند و همین بهانه کوچک، به سرعت به یک احساس جمعی تبدیل شده بود.
شهر دوباره نفس میکشد
در بخش دیگری از مسیر رودخانه، پدری فرزند خردسال خود را روی شانههایش نشانده بود تا بتواند بهتر آب را ببیند. کودک با چشمانی پر از شگفتی به رودخانه نگاه میکرد و پدرش تلاش داشت آنچه را پیش رویشان جریان داشت برای او توضیح دهد؛ «این روز رو یادت بمونه»، جملهای بود که آرام در میان همهمه جمعیت به گوش میرسید.
اما کودک پرسشی داشت که بسیاری از بزرگترها نیز در دل خود تکرار میکردند؛ او از پدرش پرسید آیا جریان آب برای همیشه میماند؟ پدر چند ثانیه سکوت کرد و سپس نگاهش را به جریان رودخانه دوخت و سکوت او بیش از هر پاسخی معنای انتظار و امید را در خود داشت.
هرچه جمعیت بیشتر میشد، این گفتوگوهای کوچک نیز بیشتر به گوش میرسید. پیرزنی که روی نیمکتی نشسته بود، به زن کناری خود میگفت هر بار که آب در زایندهرود جاری میشود، احساس میکند شهر دوباره نفس میکشد.
زایندهرود در نگاهها، در لبخندها و در خاطراتی که زنده شده بود، جریان یافت
چند متر آنسوتر، دو مرد میانسال درباره روزهای اخیر صحبت میکردند و یکی از آنها میگفت مدتها بود مردم بیشتر از مشکلات سخن میگفتند، اما امروز همه درباره یک اتفاق خوشحالکننده حرف میزنند و همین گفتگوهای پراکنده، تصویر بزرگتری را شکل میداد؛ تصویری از شهری که برای ساعاتی، دغدغهها و نگرانیهایش را کنار گذاشته بود و فقط به تماشای زندگی ایستاده بود.
شاید هیچ آمار و عددی نتواند میزان خوشحالی مردم اصفهان را اندازهگیری کند، اما کافی بود چند دقیقه در میان جمعیت قدم بزنی تا متوجه شوی زایندهرود تنها در بستر خود جاری نشده است.
آب زایندهرود در نگاه مردم، در لبخندها، در خاطراتی که زنده شده بود و در امیدی که دوباره در دلها جوانه میزد نیز جریان داشت و به همین دلیل بود که اصفهان فقط شاهد بازگشت جریان آب نبود، بلکه شاهد بازگشت احساسی بود که مدتها انتظارش را میکشید.

نه عجلهای برای رفتن و نه حرفی برای گفتن
چهره شهر تغییر کرد؛ رودخانه هنوز همان رودخانه بود، پلها همان پلها و خیابانها همان خیابانها، اما مردم چیز دیگری میدیدند. انعکاس نور بر سطح آب، تصویری بود که مدتها از حافظه جمعی اصفهان دور مانده بود و حالا دوباره این تصویر زنده شده بود؛ تصویری که با هر موج، امید را در دلها تکثیر میکرد.
بسیاری از مردم فقط ایستاده بودند و نگاه میکردند، نه حرفی میزدند و نه عجلهای برای رفتن داشتند. گویی میخواستند مطمئن شوند که این صحنه واقعی است، جریان آب بازگشته و صدای آن بار دیگر در شهر پیچیده است.
زایندهرود همیشه چیزی بیشتر از یک رودخانه بوده است. برای اصفهان، این رودخانه بخشی از حافظه جمعی، بخشی از فرهنگ و بخشی از هویت شهر است و به همین دلیل است که خشک شدنش تنها به معنای کم شدن آب نیست و جاری شدنش نیز تنها به معنای باز شدن یک مسیر آبی نیست.
امیدی که آرام آرام در دل شهر جوانه زد
زایندهرود وقتی جاری میشود، خاطرهها را بیدار میکند، مردم را به خیابان میآورد و به شهر جان دوباره میبخشد. همین بود که در روز بازگشت آب، اصفهان جشن نانوشته مردمی را تجربه کرد؛ جشنی که مهمانانش همه شهروندان بودند و میزبانش رودخانهای که دوباره جان گرفته بود.
زایندهرود فقط در بستر خود جاری نشد؛ در نگاه مردم جاری شد، در لبخندها جاری شد، در گفتوگوهایی که کنار رودخانه شکل گرفت جاری شد و در امیدی که آرام آرام در دل شهر جوانه زد نیز جاری شد.
جریان آب آمده بود، اما آنچه مردم را به وجد آورده بود تنها آب نبود، بلکه بازگشت حس زندگی بود، حس اینکه هنوز میتوان منتظر روزهای بهتر بود و حس اینکه پس از هر خشکی، فصلی برای جاری شدن وجود دارد.

نظر شما