به گزارش خبرگزاری ایمنا از زنجان، خانه تخریب شده و هنوز کاری برای تعمیر آن انجام نشده است، تختخواب مادربزرگ همان جا جلوی پنجره توجهم را جلب میکند، شیشههای شکستهای که آن روز پس از موشک به زمین ریخت و همان نقطه جا خوش کرده است.
هنوز هم خانه بوی روضه میدهد، همان بوی آشنای چای نذری، اسپند و اشکی که سالها زیر سقف خانه جاری شده بود. هرکس در خانه را باز میکرد، قبل از هر چیز صدای ذکر اهلبیت(ع) را میشنید؛ خانهای که سالها با نام حسین(ع) زنده بود و حالا صاحب آن خانه، آرام و بیصدا، چشم از دنیا بسته بود.
حاجیهخانم زکیه آسیابی، مادر مرحوم حاجاسماعیل ملهونی، همان بانوی صبور و مؤمنی که سالهای عمرش را در کنار روضهها و مجالس اهلبیت(ع) گذراند، دیگر میان اهل خانه نیست؛ مادری که رنجهای زیادی دید، اما هیچوقت لب از شکایت باز نکرد.
او فقط یک مادر نبود؛ بیهیاهو، بیادعا و خالصانه، ستون آرام یک خانواده مذهبی و هیئتی بود. زنی که فرزندانش را با نام اهلبیت(ع) بزرگ کرد و سالها پشتپرده مجالس حسینی ماند و در نهایت شهد شیرین شهادت زمانی که دشمن آمریکایی- صهیونیستی به حسینیه اعظم زنجان حمله کرد، نصیبش شد.
هرکس حاج اسماعیل ملهونی را میشناخت، خوب میدانست پشت آن صلابت و اقتدار، دعای مادری ایستاده بود که تمام عمرش را پای عشق به اهلبیت(ع) گذاشته بود.
حاج اسماعیل ملهونی، جانباز سرافراز هشت سال دفاع مقدس و از مداحان دلسوخته اهلبیت(ع)، سالها در حسینیه اعظم زنجان خادم سیدالشهدا(ع) بود.
مردی که خیلیها او را با اشکهای روضه و صدای گرفتهاش میشناختند. اما نزدیکانش میگویند ریشه این دلدادگی از همان خانه کوچک و سادهای آغاز شد که مادر، چراغ روضه را در آن روشن نگه داشته بود.

خانواده ملهونی سالهاست که در حسینیه اعظم زنجان نامی آشنا دارند؛ خانوادهای که نسل به نسل در خدمت مراسمهای مذهبی، عزاداریها و آیینهای حسینی بودهاند و حالا بسیاری از زنجانیها این خاندان را با اخلاص، روضه و خدمت بیمنت به دستگاه اهلبیت(ع) میشناسند.
محسن ملهونی نوه این مادربزرگ شهید میگوید: ما از بچگی مادر بزرگ را «مم جان» صدا میزدیم؛ این اواخر به خاطر کهولت سن کمی بیحوصله شده بود؛ بعضی روزها ساعتها به یک نقطه خیره میماند؛ انگار در ذهنش دنبال خاطرهای میگشت که دیگر پیدا نمیشد.
نوه شهید ادامه میدهد: سختترین لحظهها وقتی بود که خودش میفهمید چیزی یادش نمیآید. نگاهش پر از شرمندگی میشد. مدام میگفت: ببخشید... پیر شدهام...»؛ اما میان تمام آن فراموشیها، یک چیز هنوز زنده بود؛نام اهلبیت(ع).
نوه شهید میگوید: عجیب بود. بعضی وقتها ما را نمیشناخت، اما کافی بود اسم امام حسین(ع) بیاید تا حالش عوض شود. انگار یک چراغ خاموش، دوباره در دلش روشن میشد.
چشمان نوه شهید آسیابی پر از اشک میشود و میگوید: یک روز همه دورش نشسته بودند، خانه آرام بود. صدای تلویزیون از دور میآمد و مادربزرگ مثل همیشه گوشه اتاق نشسته بود و تسبیح میچرخاند.
یکی از نوهها از روی شوخی گفت: «مادرجان، هنوز اسم ائمه را بلدی؟» و مادربزرگ اول سرش را بالا آورد و لبخند کمرنگی زد و گفت بله که بلدم!
بعد آرام گفت: «علی...»، چند ثانیه سکوت کرد و انگار میان ذهن خستهاش دنبال ادامه میگشت و بعد گفت: «حسن...».
اما وقتی به نام سوم رسید، ناگهان صدایش لرزید؛ اشک گوشه چشمش جمع شد و آرام گفت: «حسین... همان که در کربلا بیکفن ماند...»، دیگر نتوانست ادامه دهد.
همه ساکت شده بودند و فضای خانه سنگین شده بود. کسی جرئت حرف زدن نداشت؛ وقتی اسم امام چهارم را از او پرسیدند، سرش پایین افتاد.
با بغض گفت: «ببخشید... یادم نمیآید...»، بعد دستش را روی سینهاش گذاشت و ادامه داد: «تا همینجایش مانده... مشکل از اعتقادم نیست...»، حافظهام یاری نمیکند!
نوه شهید میگوید: آن لحظه قلب همه ما شکست. یکی از ما از روی شوخی گفت: “اگر در قبر از تو سؤال کنند چه؟”»
همین یک جمله کافی بود تا مادربزرگ آرامآرام گریه کند؛ اشک روی صورت چروکیدهاش میلغزید.چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «من اگر همه را فراموش کنم... حسین مرا فراموش نمیکند...»
بعد از گفتن این جمله، دیگر هیچکس نتوانست جلوی گریهاش را بگیرد.

نوه شهید میگوید: حرفش از ته دل بود. مادربزرگم تمام عمرش را پای روضه گذاشته بود. زن ثروتمندی نبود، اما هرچه داشت، خرج اهلبیت(ع) میکرد. محرم که میشد، چند روز قبلتر آماده میشد. قندهای چای روضه را خودش خرد میکرد. استکانهای مجلس را با عشق میشست. میگفت اینها برکت زندگی آدم است.
او ادامه میدهد: گاهی نیمهشب بیدار میشدم و میدیدم هنوز چراغ آشپزخانه روشن است و مادربزرگ آرام نشسته و برای روضه فردا برنج پاک میکند یا زیر لب زیارت عاشورا میخواند.
حتی وقتی دیگر توان راه رفتن نداشت، باز هم دلش با روضه بود؛ اگر صدای مداحی از تلویزیون میآمد، اشک از چشمهایش جاری میشد. گاهی دستش را روی سینه میگذاشت و آرام میگفت: «السلام علیک یا اباعبدالله...»
نوه شهید میگوید: هرچند روزهای آخر عمر، حافظهاش تقریباً خاموش شده بود؛ خیلیها را نمیشناخت. اسمها از ذهنش رفته بود. اما هنوز وقتی کسی میگفت «حسین»، چشمانش خیس میشد:«آن روزها فهمیدم بعضی عشقها در ذهن آدم نیستند که با فراموشی از بین بروند. بعضی محبتها در جان آدم حک میشوند.» مانند عشق به امام حسین (ع).
نظر شما