به گزارش خبرگزاری ایمنا، صبح روز جمعه، هشتم اسفند ۱۴۰۴، آسمان ایران آرام بود و هیچکس گمان نمیبرد که صبح فردا، خورشید بر آسمانی سرخ از خون بیگناهان طلوع خواهد کرد.
صبح شنبه، نهم اسفند، روزی بود که زمان برای ملت ایران ایستاد؛ روزی که تاریخ معاصر ملت ایران، با زخمی عمیق بر جان کودکان معصوم و بیگناه گره خورد.
در آن روزهای حساس، وقتی که مذاکرات میان ایران و ایالات متحده در جریان بود، رژیم صهیونیستی به همراه متحد امپریالیستی خود، آمریکا، توطئهای شوم و غافلگیرانه را کلید زدند، حملاتی که نهتنها پایگاههای نظامی و مراکز دولتی، بلکه قلب تپنده جامعه شامل اماکن غیرنظامی، بیمارستانها، آثار تاریخی و مدارس را نشانه گرفت.
در میان این آشوب بزرگ، مدرسه شجرهطیبه در میناب به حجله شهادت بیگناهان ایران تبدیل شد، فاجعهای که در آن ۱۶۸ دانشآموز همراه با معلمان و کادر آموزشی فداکار، در آتش استکبار جهانی به شهادت رسیدند.

ایران در سوگ فرزندان
وقتی خبر این جنایت منتشر شد، ایران در سوگی سیاه فرورفت و از شرق تا غرب کشور، از شمال تا جنوب، صدای ناله سوگواری ملت بلند شد، درد ملت ایران عمیقتر از همیشه بود، درد از دست دادن فرزندان این مرزوبوم، فرزندان بهشتی که هنوز لبخند زندگی را نچشیده بودند.
یادبودهایی در سراسر جهان برگزار شد تا فریاد مظلومیت این کودکان بیگناه، به گوش جهانیان برسد، اما پشت پرده این اتفاق تلخ، روایتهاییست که تنها با زبان احساس و ادبیات حماسی قابل درک است؛ روایتی که از زبان یکی از معلمان آن مدرسه برمیخیزد.
او معلمی بود که روز حادثه، نقش مادری مهربان و پناهگاهی امن را برای کودکان ایفا کرد و روایت او، تصویری واقعی از جنون جنگ و عظمت ایثار یک معلم ایرانی را به تصویر میکشد.

روایتی از جنایت استکبار در مدرسه میناب
صبح نهم اسفند، روز وحشت بود و این معلم فداکار میگوید با شروع این جنگ ناجوانمردانه، با خانوادههای دانشآموزان تماس گرفتند تا فرزندان خود را از مدرسه ببرند و تنها ۹ نفر از ۲۳ دانشآموز کلاس درس او، در مدرسه باقی مانده بودند.
این نوآموزان در پارک مدرسه مشغول بازی بودند و صدای خندههایشان، شاید آخرین لحظات آرامش قبل از طوفان بود. معلم نیز کنار نوآموزان پنجسالهاش حضور داشت، کسی که قرار بود هم مراقب آنها باشد، هم منتظر رسیدن والدین و او خود را سپر بلای کودکان میدانست.
ناگهان صدای مهیبی فضا را شکافت و نخستین موشک دشمن به پلههای حیاط مدرسه اصابت کرد. فاصله پلهها تا کلاس پیشدبستانی، اندک بود و این معلم روایت میگوید که از شدت موج انفجار، پرتاب شده و وقتی خواسته است از زمین بلند شود، موشک دوم به مدرسه اصابت میکند.
نخستین صدایی که در آن لحظه هولناک، گوشهایش را پر کرد، صدای گریه بود، صدای گریه محمد، دانشآموز کلاس دوم که نوآموز سابق خودش بود، معلم با شنیدن صدای محمد از جا بلند میشود و فریاد میزند که نوآموزان به سمت او بروند.

غمانگیزترین لحظه، دیدن چهرههای خونآلود دانشآموزانم بود
لحظهای که معلم به چهره بچهها نگاه کرد، تمام دنیا برایش سیاه شد، کودکان پنجساله با سروصورت خونآلود، با وحشت به او نگاه میکردند و اشکهایشان با ترس درآمیخته بود؛ معلم به سمت ساختمان مدرسه نگاه کرد، ساختمان ریخته بود و فقط ۹ نوآموز و محمد کلاس دومی باقی مانده بودند.
این معلم میگوید هر لحظه ممکن بود موشک بعدی اصابت کند و به همین دلیل دست نوآموزان را میگیرد و آنها را به آغوش میکشد تا آنها را از میان آوار و دود و خاکستر بیرون ببرد.
این روایت، فریاد ایستادگی است، فریادی از جنس مظلومیت و حماسه؛ معلمی که در اوج جنون دشمن، دست کودکان را رها نکرد و نشان داد که حتی در تاریکترین لحظات، نور امید و ایثار یک معلم ایرانی، خاموش نمیشود.
۱۶۸ شهید دانشآموز مدرسه شجره طیبه، امروز ستارههایی در آسمان ایران هستند که با درخشش خود، مسیر حق را به ملت ایران نشان میدهند. خون آنها هرگز بیجبران نمیماند و یادشان تا ابد در قلب هر ایرانی زنده خواهد ماند و استکبار جهانی هرچقدر هم که زورمند باشد، نمیتواند بر اراده ملت ایران و ایثار فرزندانش پیروز شود.
نظر شما